عشق ورزيد.
ج أَغَارِيض [غرض] : هر چيز سفيد تازه، شكوفه خرما.
=أَغَزَّ-
إغْزَازًا [غزّ] الشجرُ: خار درخت سخت و بسيار شد.
=أَغْزَى-
إغْزَاءً [غزو] فلانًا: او را آماده ساخت و به جنگ فرستاد، براى پرداخت بدهى به او مهلت داد و سر رسيد را بتأخير انداخت.
=أَغْزَرَ-
إغْزَارًا [غزر] المعروفَ: نكوئى را بسيار كرد،- القومُ: شتران آن قوم فراوان شدند، در معرض باران بسيار قرار گرفتند.
=أَغْزَلَ-
إغْزَالًا [غزل] تِ المرأَةُ: آن زن دوك ريسبافى را چرخانيد،- تِ الظّبيةُ: ماده آهو بچه دار شد.
=الأَغْزَل-
[غزل] : اسم تفضيل از (الغَزَل) است،- مِن الحُمَّى: تب كه پى در پى بر بيمار عارض شود.
=الأَغْسَام-
[غسم] : ابرهاى پراكنده در آسمان.
=الأَغْسَان-
[غسن] : اخلاق و خوى مردم.
=أَغْسَقَ-
إغْسَاقًا [غسق] الليلُ: تاريكى شب سخت شد،- الرّجُلُ: آن مرد در تاريكى شب در آمد.
=أَغْسَمَ-
إغْسَامًا [غسم] الليلُ: شب تاريك شد.
=أَغَشَّ-
إغْشَاشًا [غشّ] هُ: او را در تقلب و دسيسه در آورد،- هُ عن حاجَتِهِ: او را از نيازمندى كه داشت باز داشت.
=أَغْشى-
إغْشَاءً [غشي] الأَمرَ فلانًا: آن كار را بر او پوشانيد،- الليلُ: شب تاريك شد،- اللّهُ على بَصَرِه: خدا بينائى او را بگيرد؛ «اغْشاني فلانًا» : مرا به رفتن بسوى فلانى وادار كرد.
=الأَغْشَى-
م غَشْوَاء، ج غُشْو [غشو] من الخيل و غيرها: اسب و جز آن كه داراى سرى سفيد باشد.
=أَغَصَّ-
إغْصَاصًا [غصّ] هُ: او را اندوهگين و غصه دار كرد.
=أَغْصَنَ-
إغْصَانًا [غصن] العنقودُ: دانه انگور درشت شد،- تِ الشَّجَرةُ: شاخه هاى درخت بر آمد و سبز شد.
=أَغْضَى-
إغْضَاءً [غضي] الليلُ: شب تاريك شد،- عينَهُ: پلكهاى چشم خود را بست تا چيزى نبيند،- عنه طَرْفَه: روى خود را از او گردانيد،- على الأَمْرِ: بر آن كار صبر و شكيبائى كرد.
=أَغْضَبَ-
إغْضَابًا [غضب] هُ: او را به خشم برانگيخت،- تِ العَينُ: چشم خاشاكى را كه در آن بود بيرون انداخت.
=أَغْضَفَ-
إغْضَافًا [غضف] الليلُ: شب تاريك شد،- السَّحَابُ: ابرى كه در آن نشانه هاى باران بود آشكار شد.
=الأَغْضَف-
م غَضْفَاء، ج غُضْف [غضف] : سگ كه گوشهايش فرو آويخته باشد، شب تاريك، تير كه پر درشت بر آن باشد؛ «عَيْشٌ اغْضَفٌ» : زندگى خوش و دلچسب.
=أَغْضَنَ-
إغْضَانًا [غضن] عليهِ الليلُ: شب بر او تاريك شد،- السّحابُ: باران ابر پياپى فرود آمد،- تْ عليهِ الحُمّى: تب او سخت شد و ادامه داشت.
=الأَغْضَن-
[غضن] : آنكه پلك چشمش از بدو تولد يا در اثر پيرى يا خشم برگشته باشد.
=أَغَطَّ-
إغْطَاطًا [غطّ] الشي ءَ في الماء: آن چيز را در آب فرو برد.
=أَغْطَى-
إغْطَاءً [غطو] الشي ءَ: آن چيز را پوشانيد و پنهان كرد،- الكَرْمُ: آب به درون درخت انگور روان و شاخه هايش بلند شد.
=أَغْطَى-
إغْطَاءً [غطي] هُ: آنرا پوشانيد،- الشّجرُ: شاخه هاى درخت بلند و دراز شد.
=أَغْفَى-
إغْفَاءً [غفو] : چُرت زد، به خواب سبكى رفت.
=أَغْفَرَ-
إغْفَارًا [غفر] هُ: روى آن چيز را پوشانيد، او را پنهان كرد.
=أَغْفَلَ-
إغْفَالًا [غفل] الشي ءَ: آن چيز را اهمال و رها كرد،- هُ: او را غافل و بيخبر خواند، بهنگام كار از او سؤال كرد و منتظر فراغت وى نشد،- الكتابَ: كتاب را بدون نقطه و اعراب نوشت.
=أَغَلَّ-
إغْلَالًا [غلّ] تِ الأرضُ: زمين غلّه داد، زمين غلّه دار شد،- على عيالِهِ: براى عيال خود غلّه آورد،- البصرَ: با دقت نگاه كرد،- الجازرُ في الجلد: سلّاخ مقدارى از گوشت و پيه را از پوست جدا كرد و بقيه را چسبيده به پوست رها كرد،- الخطيبُ:
سخنران درست سخن نگفت،- الرجُلُ: آن مرد در كار غلّه خيانت كرد،- هُ: او را به خيانت نسبت داد.
=أَغْلَى-
إغْلَاءً [غلو] الشي ءَ: آن چيز را گران و پر بها يافت، آن چيز را به نرخ گران خريد،- السِّعْرَ: نرخ را بالا برد،- الكرَم:
برگهاى درخت مو را كم كرد تا بلند شود و نيكو بار دهد.
=أَغْلَى-
إغْلَاءً [غلي] القدرَ: ديگر را به جوش آورد،- الرجُلُ: آن مرد از دور با اشاره خود را تسليم كرد.
=الأَغْلَب-
[غلب] : اسم تفضيل است؛ «فى اغْلَبِ الأحْيان» : بيشتر اوقات،- م غَلْبَاء ج غُلْب: گردن كلفت.
=الأَغْلَبيَّة-
[غلب] : مترادف (الأكثرية) است، بيشترين؛ «اغْلَبِيَّة الشَّعْب» و «اغْلَبيَّةٌ مُطْلَقَة» :
بيشترين مردم كشور، اكثريت مطلق.
=أَغْلَسَ-
إغْلَاسًا [غلس] : در تاريكى آخر شب به راه افتاد.
=أَغْلَطَ-
إغْلَاطًا [غلط] هُ: او را به غلط انداخت.
=أَغْلَظَ-
إغْلَاظًا [غلظ] الشي ءَ: آن چيز را ستبر يا درشت يافت،- لهُ في القَوْلِ: با سخنان درشت و سخت او را مورد خطاب قرار داد.
=أَغْلَفَ-
إغْلَافًا [غلف] الشي ءَ: براى آن چيز غلاف يا نيام ساخت، آنرا در غلاف كرد.
=أَغْلَقَ-
إغلَاقًا [غلق] البابَ: درب را بست.
=اين كلمه ضد (فَتَحَ) است،- على كَذَا: او را به زور وادار به انجام آن كار كرد.
=أُغْلِقَ-
[غلق] عليهِ الأمرُ: آن كار براى او ميسّر نشد،- القَاتِلُ في يد الوَليّ: كشنده به حاكم تسليم گرديد تا درباره او كيفر دهد.