مؤنث (الأَسْلَم) است.
=السَّلَمَة-
(ن) : واحد (السَّلَم) است.
=السَّلِمَة-
ج سِلَام: سنگ.
=السَّلْمُون-
(ح) : گونه اى ماهى از تيره ى سلمونيهاست كه در آبهاى شيرين و شور زندگى مى كند.
=السَّلْوَى-
[سلو] : آنچه كه باعث تسلّى خاطر و سرگرمى باشد، عسل،- (ح) : نام پرنده ايست معروف به (السُّمَانِي) :
بلدرچين.
=السَّلْوَاة-
(ح) : واحد (السَّلوى) است.
=السُّلْوَان-
[سلو] : مص، مترادف (السُّلْوَانَة) است.
=السُّلْوَانَة-
[سلو] : مهره ايست كه براى دفع چشم زخم گيرند.
=السَّلْوَانَة-
[سلو] : مترادف (السُّلْوَانَة) است.
=السَّلُوب-
ج سُلُب و سَلَائِب: «امرأة أو ناقةٌ سَلُوبٌ» : زن يا ماده شترى كه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد.
=السُّلْوَة-
[سلو] : مترادف (السَّلْوَة) است.
=السَّلْوَة-
فراموشى، خوشى و فراخ زندگى؛ «فلانٌ في سَلْوَةٍ من العَيْشِ» : فلانى در فراخ زندگى است.
=السِّلَّوْر-
(ح) : گونه اى ماهي بدون پولك است از تيره سِلَّورها. اين واژه يونانى است.
=السَّلُوقِيّ-
من الكلاب: گونه اى از سگهاي شكارى است كه از بهترين و سبك ترين سگهاست.
=السَّلُوقِيَّة-
مؤنث (السَّلُوقِيّ) است، جاى ناخداى كشتى كه در آن نشيند،- مِن الدُّرُوع: نام زره هائى است منسوب به دهكده اى در يمن كه نام آن (سَلُوق) است.
=السُّلُوك-
تصرف، سيرت، رفتار؛ «عِلْمُ السُّلُوكِ» : دانش شناخت نَفْس است كه به آن علم اخلاق يا علم تصوّف گويند؛ «عِلْمُ السُّلوكِ» : در زبان متداول بمعناى خوشرفتارى در آميزش با مردم و معاشرت نيكو مى باشد.
=السِّلُّولُوز-
(ك) : ماده ى اوليه در تركيب تخته و الياف پنبه و كتان است كه آن را در ساختن كاغذ و ابريشم مصنوعي و مواد انفجارى بكار مى برند.
=سَلِيَ-
-سُلِيًّا [سلو] الشي ءَ و عنهُ: آن چيز را فراموش كرد، از آن بى خيال شد، زندگى او خوش و فراخ شد و او را از ياد برد يا از وى دورى گزيد.
=سَلِيَ-
-سَلًى [سلي] تِ الشاةُ: پوست بچه كه در شكم گوسفند بود پاره شد.
=السَّلِيب-
آنكه خرد يا مال خود را از دست داده باشد،- ج سَلْبى؛ «امْرَأَةٌ او نَاقَةٌ سَلِيبٌ» :
زن يا ماده شترى كه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد،- ج سُلُب و سَلَائِب؛ «شَجَرَةٌ سَلِيبٌ» : درخت بى شاخ و برگ.
=السِّلِّيح-
رسول، پيامبر، فرستاده. اين واژه سريانى است.
=السَّلِيخ-
مترادف (المَسْلُوخ) است بمعناى چيزى كه پوست آن كنده شده باشد. و در زبان متداول بر زمين بى درخت اطلاق مى شود.
=السَّلِيخَة-
فرزند يا بچه، روغن ميوه ى درخت بَان،- من شَجَرِ الرِّمْثِ و نحوِهِ: درختان خشكيده چراگاه و مانند آن كه قابل چرا نباشند، و در زبان متداول بر قطعه زمينى كه در آن درخت و گياه نباشد اطلاق مى شود.
=السَّلِيط-
آنكه منطقى فصيح و پر توان داشته باشد. اين واژه براى مرد ستايش است و براى زن نكوهش، هر چيز آهنى و سفت، سخت، روغن زيتون خوب، هر چكيده اى روغنى كه از دانه ها گرفته شود؛ «رجُلٌ سَلِيطٌ» : مرد زبان دراز و ناسزاگو؛ «لِسَانٌ طوِيل» : زبان دراز.
=السَّلِيطَة-
«امرأَةٌ سَليطةٌ» : زن بد زبان و آشوبگر.
=السَّلِيق-
ج سُلْق: آنچه كه از درختان ريز بر زمين افتد، آنچه از عسل كه زنبور عسل دركند و سازد؛ «سَلِيقُ الطرِيق» : كناره ى راه.
=السَّلِيقَة-
ج سَلَائِق: طبيعت، سرشت، خوى، سبزيهاى پخته شده.
=السَّلِيقِيَّة-
نسبت به (السلِيقَة) است؛ «فلانٌ يَتكَلَّمُ بِالسَّلِيقِيَّة» : فلانى با طبع خود و روش نيكوئى بى آنكه آموزش يافته باشد سخن مى گويد.
=السَّلِيل-
[سلّ] : فرزند پسر؛ «هو سَلِيلُ الأَكارِم» : او زاده ى بزرگان است، مي خالص، نخاع يا مغز، كوهان شتر، آبراهه ى دره، شمشير كشيده و مانند آن.
=السَّلِيلَة-
[سلّ] : دختر، گوشت فيله ى پشت،- (ح) : ماهي دراز.
=السِّلِّيلُويِيد-
(ك) : مادّه ى ساخته شد از تركيبات كافور و پنبه ى قابل اشتعال. اين ماده سفت و سخت و روشن است و در ساختن شانه ها و جز آنها بكار مى رود.
اين واژه لاتين است.
=السَّلِيم-
ج سُلَمَاء: آنكه از بيمارى و آفتها سلامت باشد؛ «فلانٌ سَلِيمُ القَلْبِ و سَليمُ النِّيَّة» :
فلانى خوش قلب و پاك سرشت است،- ج سَلْمَى: مرد زخمى كه مشرف بر هلاك و نابودى باشد، مارگزيده.
=السُّلَيْمانِيّ-
زهرى است كه ماده ى اصلي آن جيوه است.
=سُلَيْمى-
«طَوَتْهم سُلَيمَى» : آن گروه مردند و زمين آنها را بدرون خود كشيد.
=السِّلِينُوس-
(ن) : بوته گلى است از تيره ى قرنفليها و به گونه هاى متنوع. اصل اين گياه از اروپا و آسيا است و بعضى انواع آن در باغچه ها كشت مى شود.
=سَمَّ-
-سَمًّا [سمّ] هُ: به او زهر نوشانيد،- الطَّعَامَ: غذا را زهرآگين كرد،- الشي ءَ: آن چيز را درست كرد،- بينهما: ميان آن دو را آشتى داد،- القارُورَةَ: سر شيشه را بست،- الأَمْرَ:
آن كار را آزمود و در آن نگريست،- الشيْ ءُ: آن چيز همه فراگير شد و به خواص نيز رسيد،- النِّعْمَةَ اليهِ: آن نعمت را به وى اختصاص داد،- هُ