منسوب به (الشِّتاء) است، باران زمستان.
=شُتِيَ-
[شتو] القومُ: آن قوم به زمستان درآمدند، آن قوم در زمستان به قحطى و تنگسالى دچار شدند.
=الشَّتِيّ-
[شتو] : باران زمستان.
=الشَّتِيت-
[شتّ] : مص،- ج شَتَّى: پراكنده مانند (مَرِيض و مَرْضَى) ؛ «ثَغْرٌ شَتِيتٌ» :
دندانهائى كه در دهان از هم فاصله ى زياد داشته باشند؛ «شَتَّى» : اين واژه را در موضع خود بيابيد.
=الشَّتِّير-
بد اخلاق، آنكه شرور و داراى معايب بسيار باشد.
=الشَّتِيم-
زشت چهره.
=الشَّتِيمَة-
ج شَتَائِم: اسم است از (شَتَمَ) .
=الشَّثّ-
ج شِثَاث: گردوى دشتى،- (ح) :
زنبور عسل، آن قسمت از بالاى كوه كه شكسته شده و همانند بالكون درآمده باشد.
=الشَّثَّة-
[شثّ] : واحد (الشَّثّ) است.
=شَجَّ-
-شَجًّا [شجّ] الرأْسَ: سر را زخمى كرد، شكست،- المَفَازَةَ: بيابان را پيمود،- الشرابَ بِالمَاءِ: آب را با مي آميخت،- المَرْكبُ الْبَحْرَ: كشتى آب دريا را شكافت و براه افتاد،-- شَجَجًا: سر او شكست يا اثر شكستگى برداشت.
=شَجَا-
-شَجْوًا [شجو] الرجُلَ: آن مرد را اندوهگين كرد، شادمان كرد، ويرا برانگيخت، او را غصه دار كرد.
=الشَّجَا-
غم و اندوه، استخوان و مانند آن كه در گلو گير كند.
=الشِّجَاب-
ج شُجُب: سربند يا درپوش شيشه و مانند آن، جالباسى چوبى كه جامه ها را بر آن درآويزند.
=الشَّجَّاج-
[شجّ] : سخت شكافنده.
=الشَّجَار-
كجاوه ى بى پوشش كه از هودج كوچكتر است.
=الشِّجَار-
مص،- ج شُجُر: چوبى كه در پشت درب قرار دهند، چرخ چاه، چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند شير بمكد، داغ شتر، مترادف (الشجَار) است.
=الشَّجَّار-
ج شَجَّارُون: دانشمند گياه شناس و كشاورزى.
=الشُّجَاع-
ج شُجْعَان و شِجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاء و شُجْعَة و شَجْعَة و شِجْعَة و شَجَعَة: دلير، قهرمان، شجاع،- ج شُجْعَان و شِجْعَان و اشْجِعَة: گونه اى مار، افعى.
=الشَّجَاع-
ج شُجْعَان و شِجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاء و شُجْعَة و شَجْعَة و شِجْعَة و شَجَعَة: مترادف (الشجَاع) است.
=الشِّجَاع-
به معناى (الشجَاع) است.
=الشَّجَاعة-
دليرى، شجاعت.
=شَجَبَ-
-شَجْبًا و شُجُوبًا: اندوهگين شد، تباه شد، مرد،- الشي ءُ: آن چيز تلف شد،- شَجْبًا هُ: او را از آن كار منصرف كرد؛ «انَّكَ لَتشجُبُني عن حَاجَتِي» تو مرا از نيازمنديم بازمى دارى، او را اندوهگين كرد، نابود كرد،- القِنِّينَةً بِشِجَابٍ: در شيشه را با درپوش بست،- الشي ءَ: آن چيز را نپذيرفت،- شَجِيبًا الغُرابُ: كلاغ بانگ جدائى زد.
=شَجِبَ-
-شَجَبًا: اندوهگين شد، هلاك شد، مرد،- الشيْ ءُ: آن چيز فنا شد يا از دست رفت.
=الشَّجْب-
مص،- ج شُجُوبٌ و اشْجَاب: نياز و اندوه، خستگى پس از بيمارى يا جنگ، ستون خانه.
=الشُّجُب-
چوبهاى جالباسي كه بر آن رختها و جامه ها آويزند.
=الشَّجِب-
اندوهگين.
=الشَّجَّة-
ج شِجَاج [شجّ] : زخم سر.
=شَجَّجَ-
تَشْجِيجًا هُ: اين واژه مبالغه ى (شَجَّهُ) است،- على الأَمْرِ: بر آن كار تصميم گرفت.
=الشَّجَج-
مص، اثر زخم در پيشانى.
=شَجَرَ-
-شَجْرًا الشجرةَ: بعضى از شاخه هاى درخت را گرفت،- النَّبَاتَ: شاخه هاى فرو افتاده ى درخت را بالا برد،- الشي ءَ: آن چيز را بست،- البيتَ: خانه را ستون نهاد،- الرّجُلَ بِالرّمحِ: آن مرد را با نيزه زد،- فُلانًا: فلانى را دور كرد و منع نمود،- الدَّابَّة:
لگام ستور را كشيد تا جلو آنرا بگيرد و دهانش را باز كُند،- فَمَهُ: دهانش را با چوب باز كرد،- شَجْرًا و شُجُورًا بَيْنَهم امرٌ: بر سر آن كار باهم زد و خورد كردند؛ «شَجَرَ ما بَيْنَهم» : باهم زد و خورد كردند.
=شَجِرَ-
-شَجَرًا الرجُلُ: اطرافيان آن مرد بسيار شدند.
=شَجَّرَ-
تَشْجِيرًا النباتُ: گياه درخت شد،- المَكَانَ: آن مكان را درخت كارى كرد،- النَّخْلَ: خوشه هاى خرما را بر روى شاخه نهاد تا شكسته نشود.
=الشَّجْر-
مص،- ج اشْجَار و شُجُور و شِجَار:
چانه، زنخ، درون دهان بهنگام باز شدن، امرى كه در آن اختلاف باشد.
=الشَّجَر-
ج أَشْجَار و شَجْرَاء: درخت يا گياه كه داراى ساقه باشد، درخت جنگلى كه داراى چوبهاى عالى باشد.
=الشَّجِر-
«مكانٌ شَجِرٌ» : جاى پر از درخت.
=الشِّجَر-
لغتى است در (الشجَر) .
=الشَّجْراء-
درخت انبوه و درهم پيچيده، زمين پر از گياه و درخت. در مقابل اين كلمه (المَرْدَاء) مىيد به معناى زمين بى درخت.
=الشَّجْرَة-
اسم مرّه است از فعل (شَجَرَ) ، نقطه ى كوچكى در چانه ى كودك.
=الشَّجَرَة-
ج شَجَرَات: واحد (الشجَر) است؛ «شَجَرَةُ الحَيَاةِ او شَجَرَةُ مَعْرِفَةِ الْخَير مِن الشَّرّ» :
درختى است كه حق تعالى خوردن آن را در بهشت بر حضرت آدم حرام كرد؛ «شَجَرَةُ المِيلادِ» : درخت صنوبر سبز يا شاخه اى از آن كه در ايام عيد ميلاد حضرت مسيح مورد آرايش قرار مى گيرد، «شَجَرَةُ النسَب» :
نسب نامه كه در آن نام نياى بزرگ خاندان و سپس فرزندان و تبار خانواده نوشته مى شود؛ «الشجَرَةُ المَلْعُونَة» (ن) : درخت زقوم؛ «فلانٌ شَجَرةُ خَير» : فلانى مصدر نيكى و سودرسانى است.
=الشَّجِرَة-
«أَرْضٌ شَجِرَةٌ» : زمينى كه داراى