شد،- اللَّفْظَ: به زبان ساده و معمول سخن گفت. اين تعبير ضد (فَخَّمَهُ) است،- الكلامَ: سخن را زيبا گفت،- مَشْيَهُ: نيكو و آسان راه رفت،- ما بين القومِ: ميان آن قوم فتنه و فساد انداخت.
[رقّ] : باريكى و لاغرى، ناتوانى، نرمى غذا.
=الرَّقْلَة-
ج رِقَال و رَقْل: نخل بلند خرما.
=رَقَمَ-
-رَقْمًا: نوشت،- الكتابَ: كتاب را اعراب گذارى كرد،- الثوبَ: جامه را نگارين و راه راه كرد،- الخُبزَ: بر روى نان نقش و نگار زد،- البَعِيرَ: شتر را داغ كرد.
=رَقَّمَ-
تَرْقِيمًا: نوشت،- الكِتَابَ: كتاب را نقطه و اعراب گذارى كرد.
=الرَّقْم-
مص،- ج ارْقَام و رُقُوم: مُهر، نوعي نقش و نگار مخطّط،- (مو) : پاره اى پوست يا پشم كه بر روى عود زير مضراب چسبانند، عدد، رقم؛ «الرّقْمُ القِيَاسِيّ» : در اصطلاح ورزشكاران بمعناى بالاترين شماره ايست كه ورزشكار بدست مىورد؛ «ضربَ الرقمَ القياسي» : بالاترين شماره ى برنده را بدست آورد و نيز تعبير (الرّقمُ القِيَاسِيّ) بطور كلى اعداد و ارقامى است كه در همه ى زمينه هاى كار و فعاليت بالاترين حد آن را نشان ميدهد.
=الرَّقْمَة-
كنار دره، جاى گرد آمدن آب در دره، باغ، باغچه،- (ن) : گياه پنيرك.
=الرَّقَمَة-
(ن) : نام گياهى است.
=الرَّقُوء-
[رقأ] : آنچه كه بر روى زخم نهند تا خون آن بند آيد، آشتى دهنده و مُصلح ميان قوم.
=الرَّقُوب-
زني كه در انتظار مرگ شوهرش باشد تا از وى ارث ببرد، زني كه فرزندش مرده، يا آنكه فرزندى برايش نمى ماند،- من الشيُوخ و الأرَامِل: پيرمرد يا پيرزنى كه كار و كسبى ندارد يا نتواند كسب كند؛ «امُّ الرَّقُوبِ» : بلاى سخت.
=الرَّقُود-
آنكه بسيار بخواند.
=رَقِيَ-
-رَقْيًا و رُقِيًّا [رقي] الجبلَ و فيهِ و اليهِ: به بالاى كوه رفت؛ «رَقِيَ في الْمَرَاتِب» : به درجات عاليه راه يافت؛ «ارْقَ على ظَلْعِكَ» :
به اندازه ى توانائيت بالا رو و بيش از توانائى بر خود چيزى را تحميل مكن.
=الرُّقِيّ-
[رقي] : مص، پيشرفت، ترقي.
=الرَّقِيب-
نگهبان، پاسدار، ديده بان، مُنتظِر، عمو زاده، سومين تير قمار،- (فك) :
نام ستاره اى آسمانى است،- (ا ع) : درجه و رتبه ايست نظامى،- ج رُقَبَاء،- (ح) :
مارى خطرناك،- ج رُقُب و رَقِيبَات، دودمان مرد از فرزندان و ايل او؛ «رَقِيبُ الجَيشِ» :
طلايه ى لشكر؛ «رَقِيبُ الشمسِ» (ن) : نام درخت گلى است.
=الرُّقْيَة-
ج رُقًى و رُقْيَات و رُقَيَات [رقي] : وِرد يا افسون كه منشأ سِحر و جادوگرى است.
=الرَّقِيع-
ج أَرْقِعة: آسمان يا آسمان اول به عقيده ى پيشينيان، گول يا احمق، بيشرم.
=الرَّقِيق-
[رقّ] : نرم و نازك. اين واژه ضد (الغَلِيظ) است،- ج أَرِقَّاء؛ «رَقيقُ الشعورِ» :
حَسّاس، برده كه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود، «عَبدٌ رَقِيق» و «عَبِيدٌ رقيقُ» :
برده و يا بردگان مملوك. و گاهى با لفظ (أَرِقّاء) جمع بسته مى شود، كنيز؛ «عيشٌ رَقيقُ الحَوَاشِي» : زندگى خوش و فراخ؛ «رَقِيقُ المَعَانِي» : داراى معانى زيبا؛ «لفظٌ رَقِيقٌ» :
سخنى شيرين و نغز؛ «رَقِيقُ الأَنْفِ» : آنكه بينى نرم و نازك دارد.
=الرَّقِيقَانِ-
[رقّ] : دو سوراخ بينى.
=الرَّقِيقَة-
[رقّ] : كنيز،- ج رِقَاق: مؤنث (الرَّقِيق) است براى نرم و نازك.
=الرَّقِيم-
كتاب، نوشته.
=رَكَّ-
-ركًّا و رِكَّةً و رَكَاكَةً [ركّ] : ناتوان و باريك شد،- الرَّجُلُ: آن مرد كم خرد يا كم دانش شد،- رَكًّا الشي ءَ: آن چيز را بر روى چيزى افكند؛ «رَكَّ الأمْرَ في عُنُقِهِ» :
كار را بر عهده ى او واگذار كرد،- الشي ءَ بِيَدِهِ: آن چيز را با دست بر انداز كرد تا حجم آنرا دريابد.
=الرَّكّ-
ج رِكَاك و أَرْكَاك: باران كم و اندك.
=الرَّكّ-
ج رِكَاك و أَرْكَاك: مترادف (الرَّكّ) است، لاغر و ناتوان؛ «ارْضٌ ركٌّ» : زمينى كه در آن باراني كم آمده باشد.
=الرِّكَاب-
رِكاب كه در زين آويزند و سواره در آن پاى نهد،- ج رُكُب: شتران كه مفرد آن (رَاحِلَة) است،- ج رُكُب و ركائِب و رِكَابَات؛ «رِكَابُ السحابِ» : بادها.
=الرَّكَّاب-
آنكه بسيار سوار شود.
=الرَّكَّابة-
مؤنث (الرَّكَّاب) است.
=الرِّكَاز-
ج أَرْكِزَة و رِكْزَان: آنچه كه خداوند متعال در زير زمين از معادن طلا و نقره و جز آنها بوجود آورده و ذخيره فرموده است.
=الرُّكَاك-
[ركّ] : آنكه در رأى و خرد خود ناتوان باشد.
=الرُّكَاكَة-
ج رِكَاك [ركّ] : مترادف (الرُّكَاك) است؛ «رجُلٌ رُكَاكَةٌ وَ امْرأَةٌ رُكَاكةٌ» : مرد يا زن كم خرد و نادان.
=الرَّكَّال-
تره فروش.
=الرُّكَام-
آنچه كه بر روى چيزى مُتراكم باشد مانند ابر يا رمل و مانند آنها.
=رَكِبَ-
-رَكَبًا: زانوى او بزرگ و درشت شد،- هُ: بر زانوى او زد،- رُكُوبًا و مَرْكَبًا الدَّابَّةَ و على الدَّابَّةِ: بر پشت ستور نشست،- الطَّرِيقَ: به راه افتاد و رفت،- الْبَحْرَ: از راه دريا مسافرت كرد،- السَّيَّارةَ او الطّائِرةَ: سوار بر اتومبيل يا هواپيما شد، با اتومبيل يا هواپيما مسافرت كرد،- اثَرَهُ: بدنبال او رفت،- هُ الدَّينُ:
بدهكار شد،- الذَّنْبَ: مرتكب گناه شد،- الخَطَرَ: خود را به خطر انداخت،- الأهْوَالَ: به كارهاى سخت دست زد،- رَأسَهُ: بى رويه راه خود را به پيش گرفت و رفت،- هَوَاهُ: از هوى و هوس خود پيروى كرد.
=رُكِبَ-
از درد زانو ناليد.
=رَكَّبَ-
تَرْكِيبًا هُ الفرسَ: او را بر اسب سوار كرد،- الشّي ءَ: آن چيز را درهم آميخت و تركيب كرد،- الشي ءَ في آخر: چيزى را