ج عُطُر: آن كه از عطر و بوى خوش بسيار استفاده كند.
=العاطِف-
ج عُطُف و عَطَفَة: فا، پوشش، ششمين اسب مسابقه، و در نزد علماى نحو حرف عطف است مانند واو عطف.
=العاطِفَة-
ج عاطِفَات و عَوَاطِف: مؤنث (العَاطِف) است، عاطفه و محبّت.
=العاطِل-
فا؛ «رَجُلٌ عَاطِلٌ» : مرد بد اخلاق و بىدب؛ «عاطِلٌ عَنِ العَمَلِ» : مرد بى كار كه توانايى كار را دارد؛ «امْرَأَةٌ عاطِل» : ج عَوَاطِل و عُطَّل و اعْطَال: زنى كه زيور آلات ندارد.
=العاطِلَة-
ج عاطِلَات و عَوَاطِل: مؤنث (العَاطِل) است؛ «امْرَأَةٌ عاطِلَةٌ» : زن هر جائى اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=العاطُوس-
آنچه كه باعث عطسه شود.
=العاطُوف-
ج عَوَاطِيف: تله چوبى يا دام كه در آن چوبى كج به كار رفته باشد.
=عاظَلَ-
مُعَاظَلَةً [عظل] في الكلام: كلام را در هم بر هم و پيچيده گفت،- الشَّاعِرُ فِى القَافِيةَ: شاعر در بيتهاى شعر خود رعايت تناسب را با يكديگر ننمود و تضمينى بكار برد،- بِالْكَلامِ: سخن را پياپى برگردانيد و گفت.
=عافَ-
-عَوْفًا [عوف] الطائِر: پرنده بطرف آب يا چيزى دور زد تا بر آن فرود آيد.
=عافَ-
-عَيْفًا و عِيَافًا و عَيَفَانًا [عيف] الطعامَ و غيرَهُ: غذا را دوست نداشت و نخورد،-- عيفًا تِ الطَّيْر: پرنده دور زد و بطرف چيزى رفت،- عِيَافَةً الطير: پرنده ها را از خود دور كرد و با پرواز آنها فال بد و يا خوب زد.
=عافَى-
مُعَافَاةً و عِفَاءً و عافِيَةً [عفو] اللّهُ فلانًا:
خداوند او را از بلاها و بيماريها حفظ كرد.
=العافِي-
ج عُفِيّ [عفو] : فا، آمرزنده و بخشنده، كهنه، آنكه موى بلند دارد،- عُفَاة و عُفِيّ و عافِيَة: راهنما، ميهمان، هر خواستار بزرگى و يا روزى، آنچه از غذا كه بعنوان كرايه ديگ عاريتى در ته آن باقى گذارند.
=العافِيَة-
[عفو] : مص،- ج عافيات و عوافٍ:
اسم است از (عَافَى) ، بهبودى كامل، هر خواستار روزى.
=عاقَ-
-عَوْقًا [عوق] هُ عن كذا: او را از آن كار منصرف نمود و به عقب راند.
=عاقَ-
-عَيْقًا [عيق] : مرادف (عاقَ يَعُوق) است.
=عاقَّ-
مُعَاقَّةً [عقّ] أَباهُ: پدر خود را آزار داد و با او مخالفت كرد.
=العاقّ-
ج عاقُّون و عَقَقَة و أَعِقَّة: فرزندى كه با پدر خود مخالفت مى كند.
=عاقَبَ-
مُعَاقَبَةً [عقب] هُ: به دنبال او آمد،- هُ فِى الرَّاحِلَة: با هم بطور متناوب بر ستور سوار شدند،- عِقَابًا و مُعَاقَبَةً هُ بِذَنْبِهِ وَ عَلى ذنْبه: از او مؤاخذه نمود و او را كيفر داد.
=العاقِب-
فا، آنكه در پيشوايى نفر دوّم باشد، نايب مهتر، قائم مقام مهتر.
=العاقِبَة-
ج عَوَاقِب: مؤنث (العَاقِب) است، نسل، پايان هر چيزى، پاداش خوب.
=العاقَّة-
ج عَوَاقّ و عاقَّات [عقّ] : مؤنث (العَاقّ) است.
=عاقَدَ-
مُعَاقَدَةً [عقد] هُ: با او پيمان بست.
=العاقِد-
ج عَقَدَة: فا؛ «جاءَ عَاقِدًا عُنُقَهُ» : آن مرد در حاليكه گردن خود را كج گرفته بود آمد؛ «الزّهرُ العاقِد» : شكوفه درخت كه پس از بسته شدن ميوه شود.
=العاقِدَة-
ج عَوَاقِد و عاقِدَات: مؤنث (العَاقِد) است.
=عاقَرَ-
مُعَاقَرَةً [عقر] الشي ءَ: پيوست آن چيز شد؛ بر آن چيز معتاد شد،- الْخَمْرَ: به شراب خوردن معتاد شد،- هُ: از يكديگر روى گرداندند و به يكديگر دشنام دادند.
=العاقِر-
ج عُقَّر و عَوَاقِر: زن نازا؛ «رَجُلٌ عاقِرٌ» : مردى كه داراى فرزند نمى شود.
=العاقِف-
ج عَوَاقِف:؛ «شاةٌ عاقِفٌ» :
گوسفندى كه در اثر بيمارى پاهايش كج شده باشد.
=عاقَلَ-
مُعَاقَلَةً [عقل] هُ: در عقل و خرد بر او چيره شد.
=العاقِل-
ج عُقَلَاء و عاقِلون و عُقَّال: فا، مرد خردمند، درك كننده، فهميده، حكيم و دانا، و نيز بر زن اطلاق مى شود، بز كوهى، آنكه ديه مقتول را پرداخت كند.
=العاقِلَة-
مؤنث (العَاقل) است، نيروى خرد؛ «عاقِلَةُ الرَّجُلِ» : بستگان و فاميل پدرى مَرد.
=العاقُور-
آنچه كه پشت را زخمى كند.
=العاقُول-
ج عَواقِيل: جاى عميق و پر نماى دريا، امواج دريا، سراشيبى دره يا رودخانه، زمينى كه در آن نشانه اى از راهنمايى نباشد، مشكلات كارها.
=عاكَسَ-
مُعَاكَسَةً و عِكَاسًا [عكس] الكلامَ:
سخن را برگردانيد،- هُ: موى پيشانى يكديگر را گرفتند،- هُ: با او مخالفت كرد.
=عاكَفَ-
مُعَاكَفَةً [عكف] هُ: ملازم آن شد.
=العاكِف-
ج عاكِفُون و عُكَّف و عُكُوف:
اقامت كننده، مقيم.
=عالَ-
-عَوْلًا [عول] الميزانُ: ترازو كم نشان داد،- فِى الميزان: در ترازو خيانت كرد،- تِ الْفَريضَةُ: حساب ماليات و سهميه آن زياد شد و به همان نسبت منافع كم شد،- امرُ القوم: كار مردم سخت و پريشان شد،- الشّي ءُ فلانًا: كار بر او سنگين و نيازمند شد،- فِى حُكْمِه: در حُكم ستم كرد و از حق روى گردان شد،- عَوْلًا وَ عِيالَةً الرَّجُلُ:
آن مرد عيالمند شد،- عَوْلًا و عِيَالَةً و عُؤُولًا الرَّجُلُ: آن مرد بى چيز شد،- الرجُلُ عيالَهُ:
به عيال و خانواده خود نفقه داد،- اليَتيمَ:
كفالت يتيم را عهده گرفت و مخارج او را تأمين نمود.
=عالَ-
-عَيْلًا [عيل] الميزانُ: ترازو كم نشان داد،- في الميزانِ: در وزن كردن خيانت كرد،- عَيْلًا و عَيْلَةً و عُيُولًا و مَعِيلًا الرَّجُلُ: آن مرد عيالمند شد، نيازمند و بى چيز شد،- عَيلًا و معيلًا هُ الشّيْ ءُ: آن چيز او را نيازمند و ناتوان كرد،- في مَشْيِهِ: در راه رفتن به طرف چپ و راست تكان خورد و فخر فروشى كرد.
=عالَى-
مُعَالاةً [علو] الشي ءَ: آن چيز را بالا