مص، تغذيه ى اضافى به مرغ و خروس و پرنده تا اينكه فربه شوند.
ج ازْقَاق و زِقَاق و زُقَّان و أَزُقّ: مشك آب؛ «زِقُّ الحَدَّاد» : دم آهنگرى.
=زَقَا-
-زَقْوًا و زُقَاءً و زُقِيًّا و زِقيًّا و زُقُوًّا [زقو] الطائرُ:
پرنده آواز داد،- الصَّبِيُّ: گريه ى كودك بسيار شد.
=زَقَى-
-زَقْيًا [زقي] الطائرُ: پرنده آواز داد،- الصَّبِيُّ: گريه ى كودك سخت و بسيار شد.
=الزُّقَاق-
ج أَزِقَّة و زُقَّان [زقّ] : راه باريك، كوچه ى تنگ، اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد.
=الزَّقَّاق-
ج زَقَّاقُون [زقّ] : مشك ساز، مشك فروش.
=الزُّقَّة-
[زقّ] (ح) : پرنده ايست از پرندگان آبى كه همواره در نقطه اى مىيستد و همينكه نزديك مى شوند آنرا بگيرند بزير آب فرو مى رود و از جاى ديگر سر در مىورد.
=الزَّقْزَاق-
[زقزق] : آنكه آهسته راه رود،- (ح) : گونه اى مورچه.
=زَقْزَقَ-
زَقْزَقَةً و زِقْزَاقًا [زقزق] الطائرُ: پرنده فضله افكند، پرنده آواز داد،- الرَّجُلُ: آن مرد آهسته خنديد، سبك شد،- فَرْخَهُ:
پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا داد،- الصَّبِيَّ: كودك را رقصانيد.
=زَقَفَ-
-زَقْفًا الشي ءَ: آن چيز را بسرعت ربود.
=زَقَّفَ-
تَزْقِيفًا: با دو دست خود كف زد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَقَّقَ-
تَزْقِيقًا [زقّ] الكبشَ: پوست گوسفند را درآورد،- الجِلْدَ: موى روى پوست را بريد يا زدود.
=الزُّقَّق-
[زقّ] (ح) : مترادف (الزُّقَّة) است.
=الزَّقَقَة-
[زقّ] : فاخته ها يا كبوتران آواز دهنده كه به جوجه هاى خود غذا دهند، كسانيكه نسبت به كودكان عاطفه و محبت دارند.
=الزُّقَّلَة-
چينه دان پرنده. اين واژه فارسى است.
=زَقَمَ-
-زَقْمًا هُ: آن چيز را لقمه گرفت و بلعيد.
=زَقَّمَ-
تَزْقِيمًا هُ: به او زَقّوم يا زهر كشنده خورانيد.
=الزَّقَّوم-
هر غذائيكه زهر كشنده در آن باشد.
=الزَّقْيَة-
[زقو] : فرياد، داد زدن.
=زَكَا-
-زَكَاءً و زُكُوًّا [زكو] الزرعُ: گياه روئيد،- تِ الأَرْضُ: زمين پر بركت شد،- الرَّجُلُ: آن مرد از نعمت فراخ برخوردار شد، نيكو شد، پاكيزه و پيراسته شد.
=زَكَّى-
تَزْكِيةً: رشد كرد و افزون شد، تشنه شد،- هُ اللّهُ: خداوند آن را افزون كرد، پاكيزه كرد، نيكو كرد،- فلانًا: از فلانى زكات گرفت، وى را ستود و گفت عادل است،- مالَهُ: زكات مال خود را پرداخت،- نَفْسَهُ: خود را ستود.
=الزَّكَاة-
ج زَكًا و زَكَوَات [زكو] : پاكى و طهارت، خالص آن چيز، صدقه، زكات مال.
=الزُّكَام-
(طب) : زكام، سرماخوردگى.
=الزَّكَانَة-
گمان راست و درست.
=الزَّكَانِية-
مترادف (الزكَانَة) است.
=زَكَّرَ-
تَزْكِيرًا [زكر] الإناءُ: جام يا ظرف پُر شد.
=الزُّكْرَة-
ج زُكَر: مشك شراب يا سركه و مانند آنها، ناف شكم.
=زَكْزَكَ-
زَكْزَكَةً [زكزك] هُ: او را قلقلك داد.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَكَمَ-
-زَكْمًا القِربةَ: مشك را پُر كرد،- هُ: باعث زُكام و سرماخوردگى وى شد،- تْ بهِ امُّهُ: مادرش او را زائيد.
=زُكِمَ-
زُكام شد يا سرما خورد.
=الزُّكْمَة-
مرد سنگين و بد اخلاق، كوچكترين فرزند پدر و مادر.
=الزَّكْمَة-
(طب) : مترادف (الزكَام) است.
=زَكِنَ-
-زَكَنًا الأمرَ: به آن كار گمان برد، به آن امر پى برد، در آن كار هوشيار شد، آنرا فهميد،- منه عَدَاوةً: به دشمنى او پى برد،- زُكُونًا الَيهِ: باو پناه برد و با وى آميزش كرد.
=زَكَّنَ-
تَزْكِينًا: گمان كرد،- عَليهِ: امر بر او مشتبه شد.
=زَكِيَ-
-زَكًى [زكي] الزرعُ: كِشت روئيد،- تِ الأَرْضُ: زمين خوب و با بركت شد،- الرجُلُ: آن مرد در فراخ زندگى قرار گرفت، نيكو شد، پاكيزه و رستگار شد.
=الزَّكِيّ-
ج أَزْكِيَاء [زكو] : آنچه كه پاك و خوب باشد، آنچه كه نيكو باشد، آنكه نيكوكار و پارسا باشد، آنكه پاك از گناه باشد.
=الزَّكِيَّة-
مؤنث (الزكِيّ) است؛ «رَائِحَةٌ زَكِيَّة» : بوى خوش و عطر آميز؛ «ارْضٌ زَكِيَّة» :
زمين خوب و پر بركت.
=زَلَّ-
-زَلًّا و زَلَلًا و زُلُولًا و زَلِيلا و مَزِلَّةً و زِلِّيلَى و زِلِّيلَاء [زلّ] : ليز خورد و بر زمين افتاد،- عمرُهُ: عمر او به سر آمد،- عَن الحَقِّ او الصَّوَاب: از راه حق و درستى منحرف شد،-- زَلِيلًا و زُلُولًا:
با شتاب گذر كرد،- زُلُولًا الدرهمُ: وزن يا عيار درهم كم شد،-- زَلَلًا: رانهاى او سست و لاغر شد.
=الزُّلّ-
جائيكه در آن مى لغزند يا سُر ميخورند. اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد.
=الزِّلّ-
واحد (الزِّلَّة) است.
=الزَّلَّاء-
مؤنث (الأَزَلّ) است؛ «قوسٌ زَلَّاء» :
كمانى كه از آن تير با سرعت رها مى شود.
=الزَّلَابِيَة-
(ط) : زولبيا. اين واژه فارسى است.
=الزِّلَاج-
گيره ى پشت درب.
=الزَّلَّاجَة-
كفش اسكى كه با آن روى يخ سُر خورند.
=الزُّلَازل-
[زلزل] : «ماءٌ زُلَازِلٌ» : آب زُلال و گوارا.
=الزَّلَازِل-
[زلزل] : سختيها و سرگردانيها.