فهرس الكتاب

الصفحة 394 من 1009

مشترى و مريخ و زهره و عطارد مى باشد.

=الخَنْسَاء-

(ح) : ماده گاو وحشى.

=الخِنْشَار-

(ن) : گياهى است از تيره ى پوشيده شكوفه ها كه معمولا در سرزمينهاى نمناك كه خاك آن كمى مرطوب باشد روئيد مى شود.

=الخِنْصَر-

ج خَنَاصِر [خنصر] : انگشت كوچك.

=الخِنْصِر-

ج خَنَاصِر: مترادف (الخِنصَر) است.

=خَنَعَ-

-خُنُوعًا له و اليه: به او فروتنى كرد،- الى اللّه: بدرگاه خداوند متوسل شد،- الى الأَمْرِ السَّيِّئ: به كار بد گرايش كرد.

=الخَنَع-

خوارى و زبونى.

=خَنِفَ-

-خَنَفًا صدرُهُ أو ظهرُهُ: يكى از دو طرف سينه يا كمر او با ديگرى از نظر شكل متغاير بود.

=الخُنْفُس-

ج خَنَافِس [خنفس] (ح) : سوسك سياه كه بدبوى نيز مى باشد.

=الخُنْفَس-

ج خَنَافِس (ح) : مترادف (الخُنْفُس) است.

=الخِنْفِس-

ج خَنَافِس (ح) : مترادف (الخُنْفُس) است.

=الخُنْفَسَاء-

ج خَنَافِس (ح) : بمعناى (الخُنْفُس) است؛ «خُنفَسَاءُ البَطَاطِس» (ح) : تيره اى از حشرات بسته بالان است كه اصل آن از امريكاست.

=الخُنْفَسَاءَة-

ج خَنَافِس: مترادف (الخُنْفُس) است.

=خَنَقَ-

-خَنْقًا و خَنِقًا هُ: گلوى او را بست و فشار داد تا خفه شد،- تْهُ العَبْرَةُ: غرق در گريه شد،- العَلَم: پرچم را به نشانه ى سوگ نيمه افراشته كرد.

=خَنَّقَ-

تَخْنِيقًا هُ: مترادف (خَنَقَ) است،- زيدٌ الأربعين: زيد نزديك به چهل ساله شد،- السرابُ الجبلَ: سراب نزديك بود بالاى كوه را بپوشاند،- الإنَاء: ظرف يا جام را پر كرد.

=الخَنِق-

مترادف (الْمَخْنُوق) است بمعناى خفه شده.

=الخنَّوص-

ج خَنَانِيص [خنص] (ح) : بچه ى خوك.

=الخِنَّوْصَة-

(ح) : مؤنث (الخِنَّوص) است.

=الخَنُوع-

ج خَنَعَة و خُنُع: مترادف (الخانِع) است بمعناى گناهكار.

=خَنِيَ-

خَنًى [خنو] عليه في الكلام: به او سخنان زشت گفت.

=الخَنِيق-

مترادف (المَخْنُوق) است.

=خَوَى-

-خَوَاءً [خوي] البيتُ: خانه خالى شد، خانه فرو ريخت و ويران شد،- رَأسُهُ: از بسيارى خونريزى بينى سر او بى خون شد،- خَوًى و خواءً الرجُلُ: شكم آن مرد خالى از غذا و گرسنه شد،- الزنْد:

آتش زنه روشن نشد،- تِ النجومُ: ستاره ها زير ابر پنهان شدند ولى باران نيامد،- خَوًى و خَوَايَةً الشي ءَ: آن چيز را ربود،- خَيًّا تِ النُّجُومُ: ستاره ها رو به غروب رفتند.

=الخَوَى-

[خوى] : فضاى ميان دو چيز، خالى بودن شكم از غذا.

=الخَوَاء-

[خوي] : مترادف (الخَوَى) است؛ «خَوَاءُ الفرسِ» : فاصله ى ميان دو دست و دو پاى اسب.

=الخَوَات-

ديوانگى. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الخَواجَه-

مهتر، آقا، سيد.

=الخُوَار-

[خور] : مص، صداى گاو، صداى گوسفندان و آهوان و تيرها.

=الخَوَّار-

[خور] : سست و ناتوان، ترسو،- مِنَ الزِّناد: آتش زنه؛ «فرسٌ خَوَّارُ العنانِ» : اسب تيزرو و فرمانبردار.

=الخَوَارِج-

گروهى كه با دولت و مردم مخالفت كنند، هفت فرقه از بزرگترين فرقه هاى اسلامى مى باشند كه بر آنها (الفِرَقُ الخَارِجيّة) اطلاق مى شود. خوارج كه از بيعت با حضرت على (ع) سرپيچى كردند.

=الخَوَاصّ-

[خصّ] من القوم: بهترين و بزرگان قوم.

=الخَوَّاص-

ج خَوَّاصُون [خوص] : فروشنده خوص (برگ درخت خرما) ، سازنده ى زنبيل و حصير.

=الخَوَّاض-

[خوض] : آنكه بسيار در آب فرو رود، آنكه بسيار در امرى فرو رود و انديشد.

=الخَوَاف-

[خوف] : فرياد و ناله و زارى.

=الخَوَافِق-

[خفق] : پرچمها؛ «خَوَافِقُ السَّماءِ» : جهت وزش بادهاى چهارگانه.

=الخَوَافِي-

[خفي] : پرهاى بال پرنده كه بهنگام بستن بال پنهان شوند.

=الخَوَالِد-

[خلد] : كوهها، سنگريزه ها و صخره ها.

=الخَوَالِق-

[خلق] : زنان، زنان لغزشكار در خانه ها، زمينهائى كه گياهان آنها ديرتر روئيده شوند.

=الخُوَان-

ج أخْوِنَة و خُون [خون] : مترادف (الخِوان) است. اين واژه فارسى است.

=الخِوَان-

ج أخْوِنَة و خُون [خون] : سفره ى غذا، ميز غذا خورى با غذا. اين واژه فارسى است.

=الخَوَّان-

[خون] : آنكه بسيار خيانت كند.

=الخُئُولَة-

[خول] : نسبت به (الخَال) است.

=الخَؤُون-

[خون] : آنكه بسيار خيانت كند.

=الخَوْبَة-

[خوب] : گرسنگى، زمينى كه چراگاه نداشته يا در آن باران نيامده باشد.

=خَوِتَ-

[خوت] : ديوانه شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الخَوْتَاء-

[خوت] : مؤنث (الأَخْوَت) است بمعناى زن ديوانه. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الخَوْخ-

[خوخ] (ن) : درخت هُلُو كه از تيره ى ورديها است.

=الخَوْخَة-

(ن) : يك دانه هُلُو، ميوه ى درخت هلو، روزنه اى كه نور بخانه رساند، دربى كوچك در دربى بزرگ.

=الخَوْد-

ج خَوْدَات و خُود [خود] : زن جوان.

=الخُوذَان-

[خوذ] : «خُوذانُ الناسِ» :

خدمتگزاران مردم.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت