مشترى و مريخ و زهره و عطارد مى باشد.
(ح) : ماده گاو وحشى.
=الخِنْشَار-
(ن) : گياهى است از تيره ى پوشيده شكوفه ها كه معمولا در سرزمينهاى نمناك كه خاك آن كمى مرطوب باشد روئيد مى شود.
=الخِنْصَر-
ج خَنَاصِر [خنصر] : انگشت كوچك.
=الخِنْصِر-
ج خَنَاصِر: مترادف (الخِنصَر) است.
=خَنَعَ-
-خُنُوعًا له و اليه: به او فروتنى كرد،- الى اللّه: بدرگاه خداوند متوسل شد،- الى الأَمْرِ السَّيِّئ: به كار بد گرايش كرد.
=الخَنَع-
خوارى و زبونى.
=خَنِفَ-
-خَنَفًا صدرُهُ أو ظهرُهُ: يكى از دو طرف سينه يا كمر او با ديگرى از نظر شكل متغاير بود.
=الخُنْفُس-
ج خَنَافِس [خنفس] (ح) : سوسك سياه كه بدبوى نيز مى باشد.
=الخُنْفَس-
ج خَنَافِس (ح) : مترادف (الخُنْفُس) است.
=الخِنْفِس-
ج خَنَافِس (ح) : مترادف (الخُنْفُس) است.
=الخُنْفَسَاء-
ج خَنَافِس (ح) : بمعناى (الخُنْفُس) است؛ «خُنفَسَاءُ البَطَاطِس» (ح) : تيره اى از حشرات بسته بالان است كه اصل آن از امريكاست.
=الخُنْفَسَاءَة-
ج خَنَافِس: مترادف (الخُنْفُس) است.
=خَنَقَ-
-خَنْقًا و خَنِقًا هُ: گلوى او را بست و فشار داد تا خفه شد،- تْهُ العَبْرَةُ: غرق در گريه شد،- العَلَم: پرچم را به نشانه ى سوگ نيمه افراشته كرد.
=خَنَّقَ-
تَخْنِيقًا هُ: مترادف (خَنَقَ) است،- زيدٌ الأربعين: زيد نزديك به چهل ساله شد،- السرابُ الجبلَ: سراب نزديك بود بالاى كوه را بپوشاند،- الإنَاء: ظرف يا جام را پر كرد.
=الخَنِق-
مترادف (الْمَخْنُوق) است بمعناى خفه شده.
=الخنَّوص-
ج خَنَانِيص [خنص] (ح) : بچه ى خوك.
=الخِنَّوْصَة-
(ح) : مؤنث (الخِنَّوص) است.
=الخَنُوع-
ج خَنَعَة و خُنُع: مترادف (الخانِع) است بمعناى گناهكار.
=خَنِيَ-
خَنًى [خنو] عليه في الكلام: به او سخنان زشت گفت.
=الخَنِيق-
مترادف (المَخْنُوق) است.
=خَوَى-
-خَوَاءً [خوي] البيتُ: خانه خالى شد، خانه فرو ريخت و ويران شد،- رَأسُهُ: از بسيارى خونريزى بينى سر او بى خون شد،- خَوًى و خواءً الرجُلُ: شكم آن مرد خالى از غذا و گرسنه شد،- الزنْد:
آتش زنه روشن نشد،- تِ النجومُ: ستاره ها زير ابر پنهان شدند ولى باران نيامد،- خَوًى و خَوَايَةً الشي ءَ: آن چيز را ربود،- خَيًّا تِ النُّجُومُ: ستاره ها رو به غروب رفتند.
=الخَوَى-
[خوى] : فضاى ميان دو چيز، خالى بودن شكم از غذا.
=الخَوَاء-
[خوي] : مترادف (الخَوَى) است؛ «خَوَاءُ الفرسِ» : فاصله ى ميان دو دست و دو پاى اسب.
=الخَوَات-
ديوانگى. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الخَواجَه-
مهتر، آقا، سيد.
=الخُوَار-
[خور] : مص، صداى گاو، صداى گوسفندان و آهوان و تيرها.
=الخَوَّار-
[خور] : سست و ناتوان، ترسو،- مِنَ الزِّناد: آتش زنه؛ «فرسٌ خَوَّارُ العنانِ» : اسب تيزرو و فرمانبردار.
=الخَوَارِج-
گروهى كه با دولت و مردم مخالفت كنند، هفت فرقه از بزرگترين فرقه هاى اسلامى مى باشند كه بر آنها (الفِرَقُ الخَارِجيّة) اطلاق مى شود. خوارج كه از بيعت با حضرت على (ع) سرپيچى كردند.
=الخَوَاصّ-
[خصّ] من القوم: بهترين و بزرگان قوم.
=الخَوَّاص-
ج خَوَّاصُون [خوص] : فروشنده خوص (برگ درخت خرما) ، سازنده ى زنبيل و حصير.
=الخَوَّاض-
[خوض] : آنكه بسيار در آب فرو رود، آنكه بسيار در امرى فرو رود و انديشد.
=الخَوَاف-
[خوف] : فرياد و ناله و زارى.
=الخَوَافِق-
[خفق] : پرچمها؛ «خَوَافِقُ السَّماءِ» : جهت وزش بادهاى چهارگانه.
=الخَوَافِي-
[خفي] : پرهاى بال پرنده كه بهنگام بستن بال پنهان شوند.
=الخَوَالِد-
[خلد] : كوهها، سنگريزه ها و صخره ها.
=الخَوَالِق-
[خلق] : زنان، زنان لغزشكار در خانه ها، زمينهائى كه گياهان آنها ديرتر روئيده شوند.
=الخُوَان-
ج أخْوِنَة و خُون [خون] : مترادف (الخِوان) است. اين واژه فارسى است.
=الخِوَان-
ج أخْوِنَة و خُون [خون] : سفره ى غذا، ميز غذا خورى با غذا. اين واژه فارسى است.
=الخَوَّان-
[خون] : آنكه بسيار خيانت كند.
=الخُئُولَة-
[خول] : نسبت به (الخَال) است.
=الخَؤُون-
[خون] : آنكه بسيار خيانت كند.
=الخَوْبَة-
[خوب] : گرسنگى، زمينى كه چراگاه نداشته يا در آن باران نيامده باشد.
=خَوِتَ-
[خوت] : ديوانه شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الخَوْتَاء-
[خوت] : مؤنث (الأَخْوَت) است بمعناى زن ديوانه. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الخَوْخ-
[خوخ] (ن) : درخت هُلُو كه از تيره ى ورديها است.
=الخَوْخَة-
(ن) : يك دانه هُلُو، ميوه ى درخت هلو، روزنه اى كه نور بخانه رساند، دربى كوچك در دربى بزرگ.
=الخَوْد-
ج خَوْدَات و خُود [خود] : زن جوان.
=الخُوذَان-
[خوذ] : «خُوذانُ الناسِ» :
خدمتگزاران مردم.