ديگرى داده شود به شرط آنكه برگرداند، آنچه كه بين مردم متداول مى شود.
مُعَارَضَةً و عِرَاضًا [عرض] الرجُلَ: با او مخالفت و مقاومت كرد، با او مسابقه داد، گفته او را نقض كرد،- هُ: از او برگشت،- هُ فِى الْمَسير: جلوى او را گرفت،- هُ بِمِثْلِ صَنِيعِه: با او عمل متقابل كرد،- الكِتابَ بِالكِتابِ: دو كتاب را با هم مقابله كرد.
،- الرَّجُلُ: راهى براى خود گرفت و رفت.
فا، عارضه ديوانگى، آنچه كه غير اصلى باشد؛ «عَرَضَ عارِضٌ» : مانعى ايجاد شد، كوه، صورت و رخساره.
=العارِضَة-
عَوَارِض: مؤنث (الْعَارِض) است، چوب بالاى درب، چوب سقف خانه، دندان پيشين، رأى صحيح و تصحيح در گفتار؛ «عَارِضَةُ الأَزْيَاء» : مانكن لباس، ناحيه، چهره، رخساره، نيازمندى.
=العارِف-
فا، شكيبا؛ «هَذَا امْرٌ عَارِفٌ» : امرى شناخته شده.
=العارِفَة-
ج عَوَارِف: مؤنث (العَارِف) است، نكوئى، بذل و بخشش، (فاعلى است بمعناى مفعول) .
=عارَكَ-
مُعَارَكَةً و عِرَاكًا [عرك] هُ: با او زد و خورد كرد و مزاحمت ايجاد نمود.
=العارِم-
«يومٌ عارِمٌ» : روز بسيار سرد.
=العارِي-
ج عُرَاة [عري] : لُخت، آنكه لباسهاى خود را درآورده باشد.
=العارِيَة-
ج عَوَارٍ و عَارِيَات [عري] : مؤنث (العَارى) است.
=العارِيَة-
مرادف (العَارة) است.
=العارِيَّة-
ج عَوَارِيّ [عور] : مرادف (العَارة) است.
=عازَ-
-عَوْزًا [عوز] الشي ءُ فلانًا: به آن چيز نيازمند شد ولى آنرا بدست نياورد.
=عازَّ-
مُعَازَّةً [عزّ] هُ: با او بر سر مَقام معارضه نمود، در سخن بر او چيره شد.
=العازِب-
كسيكه دور شده و پنهان گرديده باشد.
=العازِبَة-
ج عَوَازِب: مؤنث (العَازِب) است.
=العازِف-
نوازنده، خواننده.
=العازِل-
(ف) : ماده ضد برق و گرما مانند چوب خشك و شيشه، عايق الكتريكى و حرارتى.
=العازِم-
ج عَزَمَة و عَازِمُون: آماده و مصمّم؛ «امرٌ عازِمٌ» : كارى كه بر انجام آن تصميم گرفته شده باشد.
=العاسّ-
ج عَسَس و عَسِيس [عسّ] : شبگرد، نگهبان شب.
=عاسَرَ-
مُعَاسَرَةً [عسر] هُ: به سختى با او رفتار كرد.
=العاسِل-
ج عُسَّل و عَوَاسِل: مرد نيكوكار كه مورد تعريف و توصيف باشد، كارگر جمع آورى عسل از كندو؛ «رمحٌ عَاسِلٌ» :
نيزه اى كه از نرمى تكان خورد.
=العاسِلَة-
مؤنّث (العَاسِل) است؛ «خَلِيَّةٌ عاسِلَةٌ» : كندوى عسل.
=عاشَ-
-عَيْشًا و عِيشَةً و مَعَاشًا و مَعِيشًا و مَعِيشَةً و عَيْشُوشَةً [عيش] : زندگى كرد.
=العاشِب-
من الأَمكنة: جائيكه در آن گياه روئيده شده باشد.
=العاشِبَة-
من الأَراضي: زمين سبز و پُر از گياه.
=عاشَرَ-
مُعَاشَرَة [عشر] هُ: با او معاشرت و دوستى كرد.
=العاشِر-
ج عُشَّر: فا، دهم، دهمين شتر كه بر سر آب آيد.
=العاشِرَة-
ج عَوَاشِر: مؤنّث (الْعَاشِر) است.
=العاشِق-
ج عُشَّاق و عاشِقُون: آنكه دوستدار كسى يا چيزى باشد.
=العاشِقَة-
مؤنث (العَاشِق) است.
=العاشُور-
[عشر] : مترادف (العَاشُوراء) است.
=العاشُورَى-
[عشر] : مترادف (العَاشُوراء) است.
=العاشُورَاء-
[عشر] : روز دهم ماه محرّم است.
=العاشِيَة-
ج عَوَاشٍ [عشو] من الإبل. شترى كه شبانگاه چرا كند.
=عاصَ-
-عِيَاصًا و عَوَصًا [عوص] الشي ءُ: سخت و ممتنع شد،- الْكَلَامُ: دانستن آن سخن مشكل شد.
=عاصَى-
مُعَاصَاةً [عصو] هُ: او را با چوبدستى زد.
=عاصَى-
مُعَاصَاةً [عصي] هُ: از او نافرمانى كرد.
=عاصَرَ-
مُعَاصَرَةً [عصر] هُ: معاصر و همزمان او بود.
=العاصِر-
ج عَصَرَة و عَاصِرُون: فا، فشار دهنده؛ «رَجُلٌ عَاصرٌ» : مرد كم چيز و بخيل.
=العاصِرَة-
ج عَوَاصِر و عَاصِرَات: مؤنث (العَاصِر) است.
=العاصِف-
ج عَوَاصِف: بادهايى كه سخت بوزد؛ «يومٌ عَاصِفٌ» : روزى كه در آن بادهاى شديد بوزد اين كلمه فاعل است به معناى مفعول.
=العاصِفَة-
ج عاصِفات و عَوَاصِف: مؤنث (الْعَاصِف) است، بادهاى سخت وزش.
=العاصِمَة-
ج عَوَاصِم: پايتخت كشور، مركز حكومت، لقب شهر.
=العاصِي-
ج عُصَاة و عاصُون [عصي] : معصيت كار، گناهكار، آنكه دستور فرمانده خود را اطاعت نكند.
=عاضَ-
-عَوْضًا و عِوَضًا و عِيَاضًا [عوض] فلانًا من كذا: به او عوض يا بدل چيزى را داد.
=عاضَّ-
مُعَاضَّةً و عِضَاضًا [عضّ] تِ الدوابّ:
ستوران يا چهار پايان يكديگر را گاز گرفتند.
=عاضَدَ-
مُعَاضَدَةً [عضد] هُ: او را كمك و يارى كرد؛ «عَاضِدْنِى عَلَى فُلانٍ» : مرا در برابر فلانى يارى كُن.
=العاضِه-
فا، ساحِر و جادوگر،- ج عَوَاضِه مِنَ الحيّات: مار سمى و كُشَنده.
=العاضِهَة-
ج عَوَاضِه من الحيَّات: مارى كه با نيش زدن مى كشد.
=عاطَ-
-عَيْطًا [عيط] تِ العُنقُ: گردن دراز و بلند شد.
=عاطَى-
عِطَاءً و مُعَاطَاةً [عطو] هُ: به او خدمت كرد،- الرَّجُلَ الشَّي ءَ: آن چيز را به او داد.