المَزَارِعُ: كشتزارها آباد نشده و بى شخم ماندند.
اسم فاعل است از (عَطِلَ الرَّجُلُ اوِ القوسُ اوِ الفَرَسُ) : مرد بى دانش و بينوا يا كمان بى زه يا اسب بى زين، آسيب در چيزى؛ «طَرَأَ عليه عُطْلٌ» : بر او آسيبى وارد شد؛ «العُطْل وَ الضَّرَر» : آنچه كه موجب تعويض از زيان باشد.
مرادف (العُطْل) است؛ «امْرَأَةٌ عُطُلٌ» : مرادف (عَطْلاء) است.
=العَطْلَاء-
«امرأَةٌ عَطْلَاء» : زن بى زيور آلات.
=العُطْلَة-
تعطيل، بيكارى؛ «عُطْلَةٌ صَيْفِيَّة» : تعطيل تابستانى؛ «عُطْلَةٌ رَسْمِيَّة» :
تعطيل رسمى؛ «عُطْلَةُ نهاية الأُسبوع» : تعطيل پايان هفته؛ «أَيّام العُطلات الرَّسْمِيَّة» : روزهاى تعطيل رسمى.
=عَطَنَ-
-عَطْنًا الجلدَ: پوست را در محلول دباغى نهاد تا نگندد.
=عَطِنَ-
-عَطَنًا الجلدُ: پوست را در محلول دباغى نهاد و ترك گفت و در نتيجه بد بوى و گنديده شد.
=عَطَّنَ-
تَعْطِينًا [عطن] الجلدَ: مرادف (عَطَنَ) است،- تِ الإِبلُ: شتران سيراب شدند و سينه بر زمين نهادند،- الإِبلَ: شتران را پس از نوشيدن آب آزاد گذارد تا دوباره برگردند و آب بنوشند،- لِلاءِبِل: براى شتران خوابگاه ساخت.
=العَطَن-
مص، خوابگاه شتران و آغل گوسفندان در پيرامون آب.
=العَطِن-
«جِلْدٌ عَطِنٌ» : پوست گنديده.
=العَطُوف-
ج عُطُف: مهربان و بخشنده؛ «امْرَأَة عَطُوفٌ» : زنى كه شوهر و فرزندان خود را دوست دارد.
=العَطِيَّة-
ج عَطَايَا و عَطِيَّات [عطو] : آنچه كه بخشش و ارمغان شود.
=العَطِين-
«جِلْدٌ عَطِينٌ» : پوست كه در محلول نمك براى دباغى نهند.
=العَظَاءَةَ-
ج عَظَاء و عِظَاء و عَظَايَا و عَظَايَات [عظي] (ح) : حشره اى نرم و كوچك است كه با شتاب راه مى رود و مىيستد و در زبان متداول به آن (السَّقَّاية) گويند و گونه هاى بسيار دارد. اين حشره در زبان فارسى به (دخترسقا) معروف است.
=العِظَاءَة-
[عظي] (ح) : مرادف (العَظَاءَة) است.
=العَظَائِم-
جَمْع عَظِيمة؛ «عَظَائِمُ الأُمورِ» :
كارهاى بسيار مهم؛ «عَظَائِمُ اللّهِ» : قدرت پروردگار متعال.
=العُظَام-
مرادف (العَظِيم) است.
=العُظَّام-
مرادف (العظيم) است.
=العُظَامَة-
مؤنث (العُظَام) است.
=العُظَّامَة-
مؤنث (العُظَّام) است.
=العَظَايَة-
ج عَظَاء و عِظَاء و عَظَايَا و عَظَايَات [عظي] (ح) : مرادف (العَظَاءَة) است.
=العِظَايَة-
[عظي] (ح) : مرادف (العَظَاءَة) است.
=العِظَة-
ج عِظَات [وعظ] : پند و موعظه، سخنان واعظ.
=عَظَمَ-
-عَظْمَةً الرجُلَ: بر استخوان او زد،- عَظْمًا الكَلبَ: به سگ استخوان خورانيد.
=عَظُمَ-
-عِظَمًا و عَظَامَةً: بزرگ و درشت شد،- الأَمرُ عَليه: امر بر او دشوار شد.
=عَظَّمَ-
تَعْظِيمًا [عظم] هُ: او را بزرگداشت و تجليل نمود،- الشّاةَ: استخوانهاى گوسفند را يكايك بريد.
=العُظْم-
بزرگى و درشتى؛ «عُظْمُ الشي ءِ» ج أعْظام: بيشتر هر چيزى.
=العَظْم-
مص،- ج أعظُم و عِظَام و عِظَامَة:
استخوان؛ «عَظْمُ الشّي ءِ» : بيشترين هر چيزى.
=العِظْم-
مرادف (العِظَم) است.
=العِظَم-
بزرگى و درشتى.
=العَظَمَات-
«عَظَمَاتُ القومِ» : بزرگان قوم.
=العَظْمَة-
مص، يك قطعه استخوان.
=العَظَمَة-
بزرگى و خود بينى، خودخواهى،- عَظَمَات مِنَ السَّاعِد اوِ اللّسَان: بازوى كلفت و زبان درشت.
=العَظَمُوت-
خود بينى و خودخواهى و تكبر.
=العَظْمِيّ-
(ح) : كبوترى كه به رنگ سفيد است.
=العَظِيم-
ج عُظَمَاء و عِظَام و عُظُم: بزرگ، قطور، با هيبت، پُر اهميت.
=العَظِيمَة-
ج عَظَائِم: مؤنث (العَظِيم) است، مصيبت وارده؛ «فُرْصةٌ عَظِيمَةٌ» : مناسبتى بزرگ.
=عَفَّ-
-عَفًّا و عِفَّةً و عَفَافًا و عَفَافَةً [عفّ] : از كارهاى ناروا و ناپسند خوددارى كرد،- عَن كَذا: از آن خوددارى كرد.
=العَفّ-
ج عَفُّون [عفّ] : با عفت و پاكدامن.
=عَفَا-
-عَفْوًا [عفو] عنهُ و لهُ ذَنْبَهُ و عَفَا عن ذَنبِه:
او را بخشود و از مجازاتش صرفنظر نمود،- اللّهُ عَنْه: خداوند گناه او را بخشيد،- تِ الرّيحُ الأَثَرَ اوِ الْمَنْزلَ: باد خانه و نشانه را از ميان برداشت،- الصّوفَ: پشم را چيد،- عن الشّي ءِ: از آن دست برداشت،- عَن الحقّ:
حق را ناديده گرفت،- الشّي ءُ: بسيار و بلند شد،- الشّي ءَ: آنرا بسيار كرد،- الشَّعْرَ:
موى را رها كرد تا بلند و پُر پُشت شود،- تِ الأَرضُ: گياه و سبزه زمين را پوشانيد،- عليهِ في العِلْم: در دانش بر او فزوني يافت،- فلانًا: نزد او آمد و كمك خواست،- عَفْوًا و عَفَاءً و عُفُوًّا الأَثَرُ اوِ المَنزلُ: خانه و نشانه محو و نابود و كهنه شد،- اثَرُ فُلانٍ:
نابود شد، هلاك شد.
=عَفَى-
-عَفْيًا الشعَر [عفو] : موى را به حال خود گذاشت تا بلند و پُر پشت شود.
=عَفَّى-
تَعْفِيَةً [عفو] : مُويش بسيار بلند شد،- تِ الرِّيحُ المَنْزِلَ: باد خانه را خراب كرد و از بين بُرد،- تِ العِلَّةُ صاحِبَها: بيمارى بيمار خود را كُشت،- على ما كانَ مِنْهُ: پس از خرابى و فساد آنرا اصلاح كرد.
=العَفَا-
ج عِفَاء و عَفْوَة [عفو] : كُرّه خَر، خر بچه.
=العَفَاء-
[عفو] : خرابى شهرها، خاك، نابودى، باران، لكه سفيد كه بر روى