باشد.
ج نُجُل (ن) : نام گياهى است از رسته نجيليّات كه داراى ريشه بسيار و ممتد است و براى كشت و ساير گياهها زيان آور است، برگهاى چيده شده از درخت (النجيل) است.
=النَّجِيلِيَّات-
رسته اى از گياهان است كه داراى يك فلقه و ساقه مستقيم و تو خالى است و شامل مهمترين گياه دانه ايست مانند گندم و جو.
=النَّجِيم-
من النبات: گياهى كه تازه روئيده شده باشد.
=نَحَّ-
-نَحِيحًا [نحّ] الرجُلُ: در سينه خود آوا در آورد،- الجَمَلَ: شتر را به ادامه راه وادار كرد،-- نَحًّا الجَمَلَ: شتر را به ادامه راه وادار كرد.
=نَحَا-
-نَحْوًا [نحو] الشي ءَ: چيزيرا قصد كرد، آهنگ چيزى كرد،- نحوَ فلانٍ: از او پيروى كرد،- بَصَرهُ اليهِ: چشم خود را بسوى او برگردانيد،- فلَانًا عنهُ: او را از آن بازداشت،- الرجُلُ: خود را به يكسو كج كرد،- الشّي ءَ: آنرا تحريف كرد و برگردانيد.
=نَحَى-
-نَحْيًا [نحي] الشي ءَ: چيزى را از جاى برداشت و دور كرد،- بَصَرَهُ اليهِ:
چشم خود را بسوى او برگردانيد،- اللبنَ:
شير را براى كره گرفتن زد،-- نَحْيًا هُ: او را به جائى فرستاد.
=نَحَّى-
تَنْحِيَةً [نحو] الرجُلَ عن موضعهِ: او را از مقام و موقعيتى كه داشت معزول كرد.
=نَحَّى-
تَنْحِيَةً [نحي] هُ: آنرا برداشت و به يكسو انداخت.
=النَّحَات-
طبيعت.
=النَّحَّات-
سنگتراش، آنكه بسيار سنگتراشى كند.
=النُّحَاتَة-
مداد تراش، آنچه كه پس از پيكر تراشى بدست آيد.
=النَّحَاحَة-
[نحّ] : سخاوتمندى، بخل.
=النُّحَاز-
دردى كه در سينه شتر پديد آيد و باعث سرفه شديد آن بشود، اصل و تبار.
=النَّحَاز-
اصل و اساس.
=النُّحَاس-
مس، جرقه آتش كه در اثر كوبيدن بر روى مس يا آهن پديد آيد، دودى كه شعله آتش در آن نباشد، آتش، اصل مبلغ چيزى، طبيعت؛- «النُّحاسُ الأَصفَر او الشبَه» مخلوطى از مس و توتيا كه از آن برخى ابزار و آلات بسازند مانند دسته در و شير آب و ابزار موسيقى.
=النَّحَاس-
مرادف (النُّحاس) است.
=النِّحَاس-
مرادف (النُّحاس) است.
=النَّحَّاس-
ج نَحَّاسُون: مسگر، فروشنده مس.
=النُّحَاط-
مرادف (النَّحْط) است.
=النَّحَّاط-
خودپسند و متكبّر.
=النَّحَّال-
پرورش دهنده زنبور عسل.
=النُّحَام-
(ح) : نوعى پرنده بشكل اردك از رسته نُحَامّيات است و داراى گردن و پاى دراز و نوك كج و بالهاى سياه و بقيه اندام آن سرخ رنگ است.
=النَّحَّام-
آنكه بسيار آه و ناله كند، بخيل، شير درنده.
=النُّحَامَة-
(ح) : واحد (النُّحَام) است.
=النَّحَانِحَة-
[نحنح] : افراد پست و بخيل و كينه توز.
=نَحَبَ-
-نَحْبًا الرجُلُ: براى انجام كارى نذر كرد و آنرا بر خود واجب گردانيد،- القومُ في سَيرهم: آن قوم در ادامه راه خود كوشيدند و شتاب كردند،-- نَحْبًا بكذا: آنرا به رهن گذاشت،- نَحْبًا وَ نَحِيبًا الرجُلُ: صداى خود را با گريه بلند كرد.
=نَحَّبَ-
تَنْحِيبًا [نحب] الرجُلُ: براى انجام كارى نذر كرد و آنرا بر خود واجب گردانيد،- القَومُ في سَيرِهم: آن قوم در ادامه راه خود كوشيدند و شتاب كردند،- على الشّي ء: در آن كار سخت كوشيد.
=النَّحْب-
مص، گريه و شيون، سرفه، راه رفتن سريع يا آهسته، همّت، سختى، بلاى سخت، مرگ؛ «قَضَى فلانٌ نَحْبَهُ» : فلانى مرد، نذر، نفس، اجل، زمان و مدت، قمار، دليل و برهان، نيازمندى، خواب، بلندى، چاقى، شتر فربه.
النُّحْبَة: مرادف (القُرْعة) است.
=نَحَتَ-
-نَحْتًا العودَ: چوب را تراشيد،- الحَجَر: سنگ را تراشيد و صاف كرد،- الْخَشَبةَ: تخته را نجارى كرد،- الْجَبَلَ: در كوه گودال كند،- الْكَلِمةَ: يك كلمه را با كلماتى ديگر تركيب و تلفيق كرد مانند «صَهْصَلَقَ» از صَهَلَ و صَلَقَ؛ «البَسْمَلة» : اشاره بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم است؛ «الحَوْقَلَة» اشاره به لا حولَ و لا قوة إلّا باللَّه است؛ «الفَذْلَكَة» از فَذْلَكَ كذا و كذا است،- السّفرُ البعيرَ: سفر شتر را خسته و لاغر كرد،- هُ: او را بر زمين زد،،- هُ بالعصا: با چوب او را زد،- هُ بلسانه: از او بدگوئى و غيبت كرد و يا ملامت كرد و باو ناسزا گفت،- عِرْضَهُ:
آبروىِ فلانى را ريخت و به ناموس او توهين كرد،- اثْلَتَهُ وَ فِى اثْلَتِهِ: از او بدگوئى كرد و به اصل و نسب او طعنه زد،-- نحيتًا: ناله كرد و آه كشيد.
=نَحِتَ-
-نَحْتًا: مرادف (نَحَتَ-) است.
=النَّحْت-
مص، طبيعت.
=نَحَرَ-
-نَحْرًا و تَنْحَارًا البهيمةَ: حيوان را ذبح و قربانى كرد، گلويش را بريد،- فلانًا: با او روبرو شد،- الصّلاةَ: نماز را در اول وقت خواند،- المُصَلِّي في الصَّلاة: نمازگزار ايستاد و سينه خود را بجلو آورد.
=النَّحْر-
مص،- ج نُحُور: بالاى سينه؛ نَحْرُ النَّهارِ» آغاز روز؛ «يَومُ النَّحر» : روز عيد قربان (دهم ذيحجه) .
النِّحْر: كار آزموده و ماهر و انديشمند زيرك.
=النِّحْرِير-
ج نَحَارِير [نحر] : انديشمند و خردمند و ماهر.
=نَحَزَ-
-نَحْزًا هُ: او را راند و آزرده كرد، در هاون چيزى را كوبيد،،- هُ برجْلِهِ: او را با پا لگد زد،- هُ في صدرِهِ: بر سينه او مشت زد.
=نَحِزَ-
-نَحْزًا الرجُلُ: سرفه كرد،- نَحْزًا و نَحَزًا الْبَعيرُ: شتر به بيمارى نُحاز (سرفه و سينه درد) دچار شد.
=نَحُزَ-
-نَحَزًا البَعيرُ: مرادف (نَحِزَ) است.