ديگپايه.
شترمرغ جوان، مرد دراز و نادان.
گرسنه.
=الهقْلَة-
مؤنث (الهِقْل) است.
=هَكَّ-
-هَكًّا [هكّ] فلانًا: فلانى را بزحمت و سختى انداخت،- هُ بالرمحِ: با نيزه او را زد،- اللّبَنَ: شير را بيرون كشيد،- النبيذُ فلانًا:
نبيذ در فلانى اثر كرد،- النجّارُ الخرقَ: نجار شكاف را گشاد كرد.
=هُكَّ-
[هكّ] الشي ءُ: آن چيز فرو افتاد.
=الهَكّ-
[هكّ] : مص،- ج هَكَكَة و اهْكَاك:
بى خرد، باران سخت.
=الهُكَاع-
سرفه، خواب بعد از خستگى از كار.
=هَكَعَ-
-هُكُوعًا: آرام و مطمئن شد،- تِ البَقَرة تَحْتَ الشّجر: گاو زير سايه درخت از سختى گرما آرميد،- الليلُ: شب پرده هاى تاريكى را برانداخت و بسر رسيد،- الرّجُلُ:
آن مرد اقامت گزيد، از فرط خشم و اندوه به گوشه اى در آمد،- فلانٌ بِالقوِمَ وَ إِلى الْقَوم:
نزد آن قوم فرود آمد،- الى الأرضِ: بر روى زمين افتاد،- عَظْمُهُ: استخوانش پس از جوش خوردن دوباره شكست.
=هَكِعَ-
-هَكَعًا: بى تابى كرد و زبون و خوار شد.
=الهُكَعَة-
نادان و احمق.
=هَكَّلَ-
تَهْكيلًا [هكل] الحصانُ و المرأَةُ: اسب و زن با هم خراميدند و راه رفتند.
=الهُكُوع-
مص، گاوان كه زير سايه درختان آرميده باشند.
=الهَكُوك-
[هكّ] : ناتوان، شوخ و سربسر گذار، پست و فرومايه.
=الهَكَوَّك-
[هكّ] : مرد شوخ، فربه، زمين هموار، جاى سخت و درشت.
=الهَكِيك-
[هكّ] : گرد، پودر، آنكه نه زن است و نه مرد (مخنَّث) .
=هَلْ-
حرف استفهام است مانند «هَلْ طَلَعَ النَّهارُ» ، اين حرف به استفهام و پرسش مثبت اختصاص دارد مانند «هل قام زيدٌ» كه جواب آن نعم يا لا مى باشد. و گفته نمى شود «هَلْ لَم يَقُم» زيرا اگر استفهام منفى خواسته شود با همزه بايستى باشد، (هل) بر اسمى كه پس از آن فعل باشد در نمىيد و گفته نمى شود (هل زيدٌ قامَ»، و نيز بر جمله شرطيه كه احتمال ايجاب و نفى را دارد در نمىيد و گفته نمى شود «هل انْ قام زَيْدٌ تَقُمْ» ، همچنين قبل از(انَّ) تأكيدى در نمىيد و گفته نمى شود «هَلْ انَّ زيدًا قائمٌ» بر خلاف همزه كه در اينگونه موارد بكار برده مى شود، هر گاه (هَل) بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال را مى دهد و گفته نمى شود. «هَلْ تَذهبُ الآن» .
=هَلَّ-
-هَلًّا [هلّ] المطرُ: ريزش باران سخت شد،- الرّجُلُ: خوشحال شد، فرياد زد،- الهلالُ: هلال در آمد،- الشّهرُ: هلال ماه ديده شد،- تِ المرأةُ الرّغيف: زن نان را با دست نرم كرد و آنرا كشيد.- اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الهَلّ-
[هلّ] : مص، موى نازك، جامه.
=الهِلّ-
[هلّ] : رؤيت ماه.
=هَلَا-
[هلو] : راندن اسبها.
=هَلَّا-
[هلّ] : كلمه تحضيض است و تركيب شده از (هَلْ و لا) مى باشد، چنانچه اين كلمه بر سر فعل ماضى در آيد بمعناى سرزنش از انجام ندادن كارى است مانند «هَلَّا آمَنْتَ» : چرا ايمان نياوردى و اگر بر سر فعل مضارع بيايد معناى تشويق بكار را مى دهد مانند «هَلّا تُؤْمِن» : ايمان بياور.
=الهَلَّاب-
بر وزن فعّال صيغه مبالغه است، هجو كننده، باد سرد همراه با باران، چند روز بسيار سرد در ماه اول زمستان؛ «عامٌ هَلَّابُ» : سال پر باران؛ «يومٌ هَلّابُ» : روز پر باد و باران.
=الهَلَّابَة-
باد سرد همراه با باران.
=الهُلَاث-
سستى اندام كه براى شخص پديد آيد.
=الهُلَاس-
بيمارى سلّ.
=الهُلَاع-
مرادف (الهَلَع) و بمعناى ترس از برخورد است.
=الهُلَّاك-
جويندگان آب و گياه كه راهرا گم كرده باشند، راهزنان بيابان.
=الهَلَال-
[هلّ] : آغاز باران.
=الهِلَال-
[هلّ] : مص،- ج اهِلَّة و اهَاليل:
هلال اول ماه. ماه دوشنبه يا از اول تا سوم و يا تا هفتمين شب. را هلال نامند و همچنين دو شب بيست و ششم و بيست هفتم و در غير اين صورت بقيه را (القَمر) يعنى ماه نامند، آغاز باران، سفيدى پائين ناخن، بند كفش، آهن شكار، شتر لاغر، گوشه سنگ آسياب كه شكسته باشد، جوان زيبا،- (ح) : مار، مار نر، پوست مار، گرد.
يك بار باران، آب كم.
=الهَلَام-
(ط) : غذائى است كه از گوشت گوساله با پوست آن تهيه كنند،- (ط) :
شورباى سكباج سرد و بدون چربى، ماده ژيلاتين.
=الهُلَاهِل-
[هلهل] : آب بسيار و صاف، شعر يا جامه اى رقيق.
=هَلَبَ-
-هَلْبًا هُ: موى آن را كند،- ذَنَبَ الفَرَسِ: موى دم اسب را كند،- تِ السّماءُ القومَ: آسمان قوم را با باران پياپى و يا شبنم خيس كرد،- فلانٌ القومَ بِلِسَانِه: قوم را مورد ناسزاگويى و هجو قرار داد،- الْفَرَسُ:
اسب به راه خود ادامه داد و پياپى دويد.
=هَلِبَ-
-هَلَبًا: پر موى شد.
=هَلَّبَ-
تَهْلِيبًا [هلب] هُ: موهايش را چيد،- القومَ بلسانهِ: آن قوم را با زبان خود هجو كرد و دشنام داد.
=الهُلْب-
موى، مژه چشم، موى دم، موى خوك.
=الهُلَب-
دمها يا يالهاى چيده شده.
=الهَلِب-
پر موى.
=الهَلْبَاء-
مؤنث (الأَهْلَب) است؛ «رقبةٌ هلبَاءُ» : گردن پر موى.
=الهُلْبَة-
واحد (الهُلْب) است،- (فك) : نام ستاره ايست؛ «هُلْبَة الشّهرِ» : پايان ماه؛ «هُلْبَةُ الشّتاء او الزَّمَانِ» : سختى زمستان و يا