تَسَطُّحًا [سطح] : مطاوع (سَطَحَ) است،- الرّجُلُ: آن مرد بر پشت خوابيد- اين تعبير در زبان متداول رايج است-
التَّسْطِيح-
[سطح] : مص؛ «تَسْطِيحُ الكُرةُ» :
ترسيم كره ى زمين بر روى سطح مستوى با رعايت قواعد تعيين شده در نقشه هاى جغرافيائى.
=تَسَعَ-
-تَسْعًا القومَ: آن مرد نهمين نفر آن قوم بود، آن قوم را نه نفر گردانيد، يك نهم مال آنها را گرفت،- المالَ: يك نهم آن مال را گرفت.
=التُّسْع-
ج أَتْساع: يك نهم هر چيزى.
=التِّسْعَة-
ج تِسْعَات، مؤنَّثُهُ تِسْعٌ (ع ح) : سه سه تا؛ «تِسْعَة رجال» : نه نفر مرد؛ «تِسْعُ نساء» : نه نفر زن و «تسعَةَ عَشَرَ رجلًا» : نوزده مرد و «تِسْعَ عَشرةَ امرأةً» : نوزده نفر زن.
=تَسَعَّدَ-
تَسَعُّدًا [سعد] : فال خوب زد. اين واژه ضد (تَشَاءَمَ) است،- الراعي: چوپان بدنبال گياه (سَعْدان) شد.
=تَسَعَّرَ-
تَسَعُّرًا [سعر] تِ النارُ: آتش روشن شد،- الحَطَبُ: هيزم آتش گرفت.
=تَسَعَّفَ-
تَسَعُّفًا [سعف] تْ أظفارُه: ناخنهاى او شكاف برداشت.
=التِّسْعُون-
نه ده تا، نود.
=التِّسْعَوِيّة-
مترادف (التُّساعِيّة) است.
=تَسَفَّرَ-
تَسَفُّرًا [سفر] المرأَةَ: از آن زن خواست تا روى خود را باز نگاهدارد.
=تَسَفَّعَ-
تَسَفُّعًا [سفع] بالنار: با آتش خود را گرم كرد.
=تَسَفَّلَ-
تَسَفُّلًا [سفل] : پائين آمد، فرود آمد.
=تَسَفَّهَ-
تَسَفُّهًا [سفه] الرجُلُ: خود را به نادانى زد،- تِ الرّيجُ: باد به سختى وزيد،- تِ الرّيحُ الغُصُون: باد شاخه هاى درخت را كج كرد،- فلانًا عن مالِهِ: او را در مال خود فريب داد.
=تَسَقَّى-
تَسَقِّيًا [سقي] : نوشيدن را پذيرفت و سيراب شد.
=تَسَقَّطَ-
تَسَقُّطًا [سقط] هُ: خطا و لغزشهاى او را پيگيرى كرد،- الخَيْرَ: اندك اندك از نكوئى بهره مند شد.
=تَسَقَّفَ-
تَسَقُّفًا [سقف] : اسْقف مسيحيان شد.
=تَسَكَّعَ-
تَسَكُّعًا [سكع] : مدتى را در كارهاى باطل گذرانيد،- الظُّلْمةَ: به تاريكى زد،- في امرِهِ اوْ مسيرِهِ: در كار و رفتار خود سرگردان شد،- لهُ: نسبت به او چاپلوسى و اظهار زبونى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=تَسَكَّفَ-
تَسَكُّفًا [سكف] البابَ: پاى بر روى آستانه ى درب گذاشت.
=تَسَكَّنَ-
تَسَكُّنًا [سكن] : آرامش يافت و با وقار شد، بينوا شد.
=تَسَلَّى-
تَسَلِّيًا [سلو] : مطاوع (سَلَّى و أَسْلَى) است؛ «سَلَّاهُ و اسْلَاهُ فَتَسَلَّى» او را آرامش خاطر داد پس او آرام شد،- الهَمُّ: اندوه دور شد.
=تَسَلَّحَ-
تَسَلُّحًا [سلح] : آن مرد سلاح در بر كرد.
=تَسَلَّخَ-
تَسَلُّخًا [سلخ] جلدُهُ: پوست او خراشيده شد.
=تَسَلَّسَ-
تَسَلُّسًا [سلسل] الشي ءُ: آن چيز نرم و روان شد.
=تَسَلْسَلَ-
تَسَلْسُلًا [سلسل] الماءُ: آب در سرازيريها به راه افتاد،- فِرِندُ السيف: تيغه ى شمشير درخشيد،- الثّوبُ: پيراهن پوشيده شد تا اينكه نرم گرديد.
=التَّسَلْسُل-
[سلسل] : مص، ترتيب، تسلسل؛ «تَسَلْسُلُ الأَفكارِ» : تتابع و پياپى شدن انديشه ها.
=تَسَلَّطَ-
تَسَلُّطًا [سلط] عليه: بر او مسلّط شد و توان يافت.
=التَّسَلُّطِيَّة-
[سلط] : سياست توسع استعمارى يا (امپرياليسم) .
=تَسَلَّعَ-
تَسَلُّعًا [سلع] عَقِبُهُ: پشت آن چيز شكاف برداشت.
=تَسَلَّفَ-
تَسَلُّفًا [سلف] الرجُلُ: آن مرد پيش غذا خورد،- المالَ: وام گرفت.
=تَسَلَّقَ-
تَسَلُّقًا [سلق] : بر پشت خوابيد،- على فراشِه: از درد يا اندوه ناآرام شد،- الجدارَ: از ديوار بالا رفت.
=تَسَلَّلَ-
تَسَلُّلًا [سلّ] من الزحام: از ميان جمعيت آهسته و پنهانى بيرون رفت.
=تَسَلَّمَ-
تَسَلُّمًا [سلم] الشي ءَ: آن چيز را گرفت، تحويل گرفت،- منهُ: از او دورى كرد،- الرّجلُ: آن مرد مسلمان شد.
=التَّسْلِيف-
[سلف] : مص، پيش پرداخت مدت دار پرداخت وام، مساعدة.
=التَّسْلِيم-
[سلم] : مص، تسليم شدن،- عِند ارباب السَّياسَة: و در اصطلاح سياستمداران دست از جنگ كشيدن و اعلام آتش بس و تسليم شدن به دشمن است.
=تَسَمَّى-
تَسَمِّيًا [سمو] : ناميده شد، اين واژه مطاوع (سَمَّى) است،- الى او بالْقَومِ: به آن قوم مُنتسب شد.
=تَسَمَّحَ-
تَسَمُّحًا [سمح] في كذا: در آن كار آسان گرفت.
=تَسَمَّرَ-
تَسَمُّرًا [سمر] : مطاوع (سَمَّرَ) است.
=تَسَمَّعَ-
تَسَمُّعًا [سمع] الرجُلَ و اليه: به سخنان آن مرد گوش داد؛ و در زبان متداول تعبير «تَسَمَّعَ عليه» را موقعى گويند كه شخصى بخواهد چيزى را كه ديگرى آهسته مى گويد بشنود.
=تَسَمَّكَ-
تَسَمُّكًا [سمك] : بلند شد و مرتفع گرديد.
=تَسَمَّلَ-
تَسَمُّلًا [سمل] : ته مانده ى آب را نوشيد،- النَّبِيذَ: در نوشيدن مى پافشارى كرد.
=تَسَمَّنَ-
تَسَمُّنًا [سمن] : چاق و فربه شد، به آنچه كه نداشت از خير و بزرگوارى ادّعا كرد.
=التَّسْمِيط-
[سمط] : مص،- (طب) : التهابى است كه در بالاى رانها بعلت سائيده شدن بهم از بسيارى راه رفتن پديد آيد.
=تَسَنَّى-
تَسَنِّيًا [سني] الأمرُ: آن كار آماده شد،- الرَّجُلُ: آن مرد در كارهاى خود سهل و آسان شد،- القُفْلُ: قفل باز شد،- الرَّجُلَ: