ج عَسَالِج [عسلج] : شاخه هاى نرم درخت.
=العُسْلُوج-
ج عَسَالِيج [عسلج] : مرادف (العُسْلُج) است.
=العَسَلِيّ-
آنچه به رنگ عسل باشد.
=العَسُوف-
مرادف (العَسَّاف) است.
=العَسُول-
ج عُسُل: آنكه كار نيك كند و مورد ستايش قرار گيرد؛ «رُمحٌ عَسُولٌ» :
مرادف عسّال است: نيزه لرزان.
=العَسَيّ-
[عسّ] : مرادف (العاسّ) است به معناى: شبگرد، نگهبان. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=العَسِير-
مرادف (العَسِر) است: سخت و دشوار.
=العَسِيف-
ج عُسَفَاء و عِسَفَة: مُزد بگير، جيره خوار.
=العِسِّيف-
آنكه بدون راهنما و دليل براه افتد.
=العَسِيل-
ج عُسُل: ابزارى كه عطار با آن عطر را جمع آورى مى كند.
=العُشّ-
ج عِشَاش و عِشَشَة و أَعْشَاش و عُشُوش [عشّ] : لانه پرنده در بالاى شاخه هاى درخت.
=العَشّ-
ج عِشَاش و عِشَشَة و أَعْشَاش و عُشُوش [عشّ] : مرادف (الْعُشّ) است.
=عَشَا-
-عَشْوًا [عشو] : بينايى او در شبانه روز ضعيف شد، در روز ديد و در شب نديد،- الإِبلَ: شتران را شبانگاه چرانيد،- الرَّجُلَ: شب هنگام نزد آن مرد رفت،- هُ،- الَيه: به سوى او رفت و از وى نيكى خواست،- عَنْهُ: از او روى گردانيد و به سوى ديگرى رفت،- عَشْوًا و عُشُوًّا النّارَ و الى النّار: شب هنگام شعله آتش را از دور ديد و به اميد ميهمانى به سوى آن شتافت،- عَشْوًا و عَشْيًا الرَّجُلَ: به آن مرد شام داد.
=عَشَّى-
تَعْشِيَةً [عشو] الرجُلَ: به او شام داد،- الإِبلَ: شتران را در شب چرانيد،- الطَّيْرَ: براى پرنده آتش روشن كرد تا بيايد و شكار شود،- مِنَ الشَّي ءِ: به آن چيز نَرمش و ملايمت نشان داد.
=العَشَا-
[عشو] : ضعف بينايى در شبانه روز يا تنها در شب.
=العَشَاء-
ج أَعْشِيَة [عشو] : غذاى شب؛ «العَشَاءُ السِّرِّي» : آخرين غذائى كه حضرت مسيح با پيروانش در شب (الفِصْح) خوردند.
=العِشَاء-
[عشو] : آغاز تاريكى شب و گويند كه از غروب تا تاريكى شب است.
=العِشَاءَانِ-
[عشو] : غروب و تاريكى شب.
=العَشَّاب-
مرد گياه شناس، گياه فروش.
=العَشَابَة-
بسيارى علف و گياه.
=عُشَار-
؛ «جاؤُوا عُشَارَ» : ده نفر ده نفر آمدند، اين كلمه ممنوع از صرف است.
=العَشَّار-
كسيكه ماليات بمأخذ ده درصد مى گيرد، گيرنده ماليات.
=العُشَارَة-
«عُشَارَةُ الشي ءِ» : يك قسمت از چيزى كه به ده قسمت تقسيم شده باشد.
=العُشَارِيّ-
«غلامٌ عُشَارِيّ» : پسر ده ساله؛ «ثوبٌ عُشارِيٌّ» : جامه اى كه ده متر طول داشته باشد.
=العَشَّاق-
آنكه بسيار عشق ورزد، عاشق بيقرار.
=العَشَاوَة-
[عشو] : ضعف بينائى در شبانه روز يا فقط در شب.
=عَشِبَ-
-عَشَبًا المكانُ: زمين سبز شد،- الخبزُ و غيرُهُ: نان خشك شد.
=عَشُبَ-
-عَشَابَةً المكانُ: زمين سبز شد و گياه در آن روئيد.
=عَشَّبَ-
تَعْشِيبًا [عشب] المكانُ: زمين سبزه درآورد.
=العُشْب-
ج أَعْشَاب: علف و گياه تازه.
=العَشِب-
زمين پر از گياه و علف
العُشْبَة-
واحد (العُشْب) است.
=عَشَرَ-
-عَشْرًا: يك عدد بر نُه اضافه كرد، يك دهم چيزى را گرفت،- القومَ: دَهُمين نفر آنها شد،- تِ النّاقَةُ: ده ماه از باردارى ماده شتر گذشت،-- عَشْرًا و عُشُورًا المالَ:
يك دهم مال را گرفت،- القومَ: يك دهم دارائى آنها را گرفت و يا نفر دهم آنها شد، يكنفر از آنها را گرفت و در نتيجه نُه نفر شدند.
=عَشَّرَ-
تَعْشِيرًا [عشر] المالَ: يك دَهم مال را گرفت،- القَوْمَ: يك دهُم مال آنها را گرفت، نفر دهم آنها شد، يكنفر آنها را گرفت و در نتيجه نُه نفر شدند،- تِ النَّاقَةُ:
ماده شتر ده ماه از بارداريش گذشت.
=العُشْر-
ج عُشُور و أَعْشَار: يك قسمت از ده قسمت.
=العِشْر-
ج أَعْشَار: يك قطعه از چيزى كه به ده قسمت تقسيم شده باشد، شترانى كه به آب در روزهاى دهم يا نُهم وارد شده باشند.
=العُشَر-
(ن) : درختى كه داراى صمغ بسيار است.
=العُشَرَاء-
من النوق ج عِشَار و عُشَرَاوَات:
شترى كه ده ماه يا هشت ماه از بارداريش گذشته باشد، يا اينكه بمعناى (النُّفَسَاء) در زنان است.
=العِشْرَة-
آميزش و دوستى.
=العُشَرَة-
(ن) : واحد (العُشَر) است.
=العَشَرَة-
ج عَشَرَات: اولين قسمت از عقود.
اين عدد ويژه مذكر است. مانند «عَشَرةُ رِجال» : ده مرد، امّا در مؤنث «عَشْرُ نِسَاءٍ» گويند و در عدد مركب براى مؤنث «خَمْسَ عَشْرَةَ امْرَأَةٍ» و براى مذكر «خَمْسَةَ عَشَرَ رَجُلًا» گويند.
=العِشْرُون-
(ع ح) : بيست، مضاعف دَه.
=العَشْرِيّ-
(ع ح) : عددى است كه از يك جزء صحيح يا صفر و جزئى از اعشار باشد مانند 31/ 2؛ 145/ 0؛ «الْكَسْرُ العَشْرِى» :
كسرى است كه از عدد صحيح و مخرج دَه (10) يا يكى از اقسام ده باشد مانند 10/ 3، 100/ 17 كه بگونه ديگر 3/ 0، 17/ 0 نيز نوشته مى شود؛ «الكسرُ العَشْرِي الدّورِى او الدائر» : (ع ح) : كسرى است كه ارقام آن به ترتيب و پياپى يكسان آيد مانند 45171717 را كه عدد مذكور را (الدَّور)