فهرس الكتاب

الصفحة 683 من 1009

حباب روى آب.

=الفِصّ-

ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :

مرادف (الفَصّ) است.

=الفَصَاحَة-

مص، فصاحت، زدودن كلام و سخن از ناهنجاريهاى گفتار.

=الفَصَّاص-

[فصّ] : انگشتر ساز.

=الفِصَال-

از شير گرفتن كودك، جدا كردن بچّه شتر يا گوساله از مادر.

=فَصَحَ-

-فَصْحًا الصبحُ فلانًا: بامداد برآمد و همه جا بر او روشن شد.

=فَصُحَ-

-فَصَاحَةً: سخن او خوب و بيانِ او زيبا شد،- الأَعجِميُّ: آن شخص غير عرب به زبان عربى سخن گفت و كلام او فهميده شد،- اللَّبَنُ: سر شير و كف شير گرفته شد.

=فَصَّحَ-

تَفْصيحًا [فصح] اللبنُ: سرشير از شير گرفته شد.

=الفَصْح-

«لَبَنٌ فَصْحٌ» : شيرى كه سرشير آن گرفته شده باشد.

=الفِصْح-

عند النصارى: از اعياد مسيحيان است؛ «فِصْح اليَهودِ» : سالگرد خروج يهود از مصر. اين كلمه تعريف (فِسْح) از زبان عبرى است و معناى آن خروج و عبور و يا رهائى است؛ «يومٌ فِصْحٌ» : روز آفتابى و بدون ابر.

=الفُصْحَى-

مؤنّث (الأَفصح) است، زبان عربى فصيح كه به آن نيز (اللُّغَةُ الفُصْحى) گويند.

=فَصَخَ-

-فَصْخًا العودَ أو المفصلَ: چوب يا مفصل را سست كرد.

=فَصَدَ-

-فَصْدًا و فِصَادًا المريضَ: رگ بيمار را زد،- العِرْقَ: رگ را نيشتر زد.

=فَصَّدَ-

تَفْصِيدًا [فصد] الشي ءَ: چيزى را با آب كم خيس كرد.

=فَصَّصَ-

تَفْصِيصًا [فصّ] الخاتمَ: نگين بر انگشتر انداخت،- بِعَينهِ: با چشم خود خيره شد.

=فَصَعَ-

-فَصْعًا التمرةَ: خُرما را با انگشت فشار داد تا پوست آن كنده شود،- الشَّي ءَ:

چيزى را با انگشت خود ماليد تا نرم و آنچه درون آن است باز شود،- عِمامَتَهُ عن رَأْسِهِ:

عمامه را از سر برداشت.

=فَصْفَصَ-

فَصْفَصَةً [فصفص] الكلامَ: در گفتار خود شتاب كرد،- الدَّابَّةَ: به دام علوفه داد.

=الفِصْفِصَة-

ج فَصَافِص (ن) : نوعى عُلوفه گياهى براى دام و ستوران كه تازه باشد.

=الفُصْفُور-

(ك) : فُسفُر، ماده اى شيميايى است كه به رنگهاى سفيد و يا سرخ مى باشد.

=فَصَلَ-

-فَصْلًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد و آشكار ساخت، آنرا خارج كرد و به خود اختصاص داد،- بينهما: ميان آن دو را فاصله انداخت،- الولَد عن الرَّضاع: كودك را از شير گرفت،- فُصُولًا الرَّجُلُ عَنِ الْبَلَد:

آن مرد از شهر خارج شد،- الكَرْمُ: درخت انگور دانه ريز داد.

=فَصَّلَ-

تَفْصِيلًا [فصل] الكلامَ: سخن را بيان كرد، به تفصيل و درازا سخن گفت،- الشَّي ءَ: چيزى را بصورت فصل يا قطعه هاى جدا از هم درآورد،- العِقْدَ: ميان مُهرِه هاى هم رنگِ گردن بند مُهره يا جواهرى به شكل ديگر انداخت،- الثَّوبَ:

پيراهن را براى دوختن بُريد،- القَصَّابُ الشَّاةَ: قصاب گوسفند را تكه تكه كرد.

=الفَصْل-

مص، داورى ميانِ حق و باطل،- ج فُصُول: حاجز و حجاب ميان دو چيزى، مرز ميان دو زمين، خلاف اصل است؛ «لِلنَّسَبِ اصُولٌ و فصولٌ» : براى نسب اصول و فروعى است، يكى از فصلهاى چهارگانه (بهار و تابستان و پاييز و زمستان) ،- مِنَ الْجَسَد: و از اندام انسان هر فاصله ميان دو استخوان، جاى مفصل،- مِنَ الْكِتَاب: و از كتاب يك بخش مستقل؛ «قَوْلٌ فَصْلٌ» : گفتار حق و درست؛ «يَومُ الْفصل» : روز قيامت؛ «فَصْلُ الْخِطَاب» :

فاصله ميان حق و باطل، سخنرانى كه «أمّا بعد» گويد؛ «فَصْلُ الخُصُومَات» . حكم به قطع دشمنيها و اختلافات.

=الفَصْلَة-

اسم مرّة از (فَصَلَ) است، درخت نخلى كه از جاى خود به جاى ديگرى منتقل شده باشد.

=الفِصْلة-

أو الكَأسِيَّة (ز) : كاسه پُشت گُل كه در آن برگهاى گل قرار دارد. گاهى اين برگها جدا از هم است مانند گل رُز و گاهى متّصل به هم است مانند گل قرنفل.

=فَصَمَ-

-فَصْمًا الدملجَ و نحوَهُ: بازوبند را شكست بىينكه خُرد شود،- الشَّي ءَ: آن چيز را بُريد.

=الفَصُوليا-

(ن) : لوبياى سفيد كه نام ديگر آن (الفَاصُوليَّة) است.

=الفَصِيح-

ج فُصُح و فُصَحَاء و فِصَاح: آنكه داراى فصاحت كلام است؛ «رَجلٌ فصيحٌ» :

مرد فصيح، سخن زدوده از ناهنجارى؛ «كلامٌ فَصيحٌ» : سخن فصيح؛ «لَبَنٌ فَصِيحٌ» :

شير خالص.

=الفَصِيحَة-

ج فِصَاح و فَصَائِح و فَصِيحات:

مؤنّث (الْفَصيح) است.

=الفَصِيد-

رگ زده شده،- (ط) : خونى كه در روده قرار مى دهند و آن را مى پزند.

=الفَصِيل-

ج فِصَال و فُصْلَان و فِصْلَان: شتر بچّه يا گوساله كه از مادر جدا شود، ديوار كوتاهى كه پُشت ديوار شهر و جلوى شهر ساخته شود.

=الفَصِيلَة-

ج فَصَائِل: مؤنّث (الفَصِيل) است، يك قطعه گوشت ران يا ديگر اعضاى جسم، فاميل نزديك؛ «جَاؤوا بِفَصِيلَتِهم» : همگى با هم آمدند،- في الحيوان و النَّبات: حيوانات يا گياهانى كه از يك رده و ريشه باشند.

=فَضَّ-

-فَضًّا [فضّ] الشي ءَ: چيزى را شكست و ريزه هاى آن ريخته شد،- القَومَ:

مردم را متفرق ساخت؛ «فَضَّ اللّهُ جَمْعَهُمْ» :

خداوند جمع آنها را متفرّق و پراكنده كند،- الشَّي ءَ على القَوم: آن چيز را ميان مردم تقسيم نمود،- ما بَيْنَهما: ميان آن دو را بُريد،- خَتْمَ البَابِ وَ الْخَتْمَ عَنِ الْكِتَابِ: قُفلِ در را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت