حباب روى آب.
ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :
مرادف (الفَصّ) است.
=الفَصَاحَة-
مص، فصاحت، زدودن كلام و سخن از ناهنجاريهاى گفتار.
=الفَصَّاص-
[فصّ] : انگشتر ساز.
=الفِصَال-
از شير گرفتن كودك، جدا كردن بچّه شتر يا گوساله از مادر.
=فَصَحَ-
-فَصْحًا الصبحُ فلانًا: بامداد برآمد و همه جا بر او روشن شد.
=فَصُحَ-
-فَصَاحَةً: سخن او خوب و بيانِ او زيبا شد،- الأَعجِميُّ: آن شخص غير عرب به زبان عربى سخن گفت و كلام او فهميده شد،- اللَّبَنُ: سر شير و كف شير گرفته شد.
=فَصَّحَ-
تَفْصيحًا [فصح] اللبنُ: سرشير از شير گرفته شد.
=الفَصْح-
«لَبَنٌ فَصْحٌ» : شيرى كه سرشير آن گرفته شده باشد.
=الفِصْح-
عند النصارى: از اعياد مسيحيان است؛ «فِصْح اليَهودِ» : سالگرد خروج يهود از مصر. اين كلمه تعريف (فِسْح) از زبان عبرى است و معناى آن خروج و عبور و يا رهائى است؛ «يومٌ فِصْحٌ» : روز آفتابى و بدون ابر.
=الفُصْحَى-
مؤنّث (الأَفصح) است، زبان عربى فصيح كه به آن نيز (اللُّغَةُ الفُصْحى) گويند.
=فَصَخَ-
-فَصْخًا العودَ أو المفصلَ: چوب يا مفصل را سست كرد.
=فَصَدَ-
-فَصْدًا و فِصَادًا المريضَ: رگ بيمار را زد،- العِرْقَ: رگ را نيشتر زد.
=فَصَّدَ-
تَفْصِيدًا [فصد] الشي ءَ: چيزى را با آب كم خيس كرد.
=فَصَّصَ-
تَفْصِيصًا [فصّ] الخاتمَ: نگين بر انگشتر انداخت،- بِعَينهِ: با چشم خود خيره شد.
=فَصَعَ-
-فَصْعًا التمرةَ: خُرما را با انگشت فشار داد تا پوست آن كنده شود،- الشَّي ءَ:
چيزى را با انگشت خود ماليد تا نرم و آنچه درون آن است باز شود،- عِمامَتَهُ عن رَأْسِهِ:
عمامه را از سر برداشت.
=فَصْفَصَ-
فَصْفَصَةً [فصفص] الكلامَ: در گفتار خود شتاب كرد،- الدَّابَّةَ: به دام علوفه داد.
=الفِصْفِصَة-
ج فَصَافِص (ن) : نوعى عُلوفه گياهى براى دام و ستوران كه تازه باشد.
=الفُصْفُور-
(ك) : فُسفُر، ماده اى شيميايى است كه به رنگهاى سفيد و يا سرخ مى باشد.
=فَصَلَ-
-فَصْلًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد و آشكار ساخت، آنرا خارج كرد و به خود اختصاص داد،- بينهما: ميان آن دو را فاصله انداخت،- الولَد عن الرَّضاع: كودك را از شير گرفت،- فُصُولًا الرَّجُلُ عَنِ الْبَلَد:
آن مرد از شهر خارج شد،- الكَرْمُ: درخت انگور دانه ريز داد.
=فَصَّلَ-
تَفْصِيلًا [فصل] الكلامَ: سخن را بيان كرد، به تفصيل و درازا سخن گفت،- الشَّي ءَ: چيزى را بصورت فصل يا قطعه هاى جدا از هم درآورد،- العِقْدَ: ميان مُهرِه هاى هم رنگِ گردن بند مُهره يا جواهرى به شكل ديگر انداخت،- الثَّوبَ:
پيراهن را براى دوختن بُريد،- القَصَّابُ الشَّاةَ: قصاب گوسفند را تكه تكه كرد.
=الفَصْل-
مص، داورى ميانِ حق و باطل،- ج فُصُول: حاجز و حجاب ميان دو چيزى، مرز ميان دو زمين، خلاف اصل است؛ «لِلنَّسَبِ اصُولٌ و فصولٌ» : براى نسب اصول و فروعى است، يكى از فصلهاى چهارگانه (بهار و تابستان و پاييز و زمستان) ،- مِنَ الْجَسَد: و از اندام انسان هر فاصله ميان دو استخوان، جاى مفصل،- مِنَ الْكِتَاب: و از كتاب يك بخش مستقل؛ «قَوْلٌ فَصْلٌ» : گفتار حق و درست؛ «يَومُ الْفصل» : روز قيامت؛ «فَصْلُ الْخِطَاب» :
فاصله ميان حق و باطل، سخنرانى كه «أمّا بعد» گويد؛ «فَصْلُ الخُصُومَات» . حكم به قطع دشمنيها و اختلافات.
=الفَصْلَة-
اسم مرّة از (فَصَلَ) است، درخت نخلى كه از جاى خود به جاى ديگرى منتقل شده باشد.
=الفِصْلة-
أو الكَأسِيَّة (ز) : كاسه پُشت گُل كه در آن برگهاى گل قرار دارد. گاهى اين برگها جدا از هم است مانند گل رُز و گاهى متّصل به هم است مانند گل قرنفل.
=فَصَمَ-
-فَصْمًا الدملجَ و نحوَهُ: بازوبند را شكست بىينكه خُرد شود،- الشَّي ءَ: آن چيز را بُريد.
=الفَصُوليا-
(ن) : لوبياى سفيد كه نام ديگر آن (الفَاصُوليَّة) است.
=الفَصِيح-
ج فُصُح و فُصَحَاء و فِصَاح: آنكه داراى فصاحت كلام است؛ «رَجلٌ فصيحٌ» :
مرد فصيح، سخن زدوده از ناهنجارى؛ «كلامٌ فَصيحٌ» : سخن فصيح؛ «لَبَنٌ فَصِيحٌ» :
شير خالص.
=الفَصِيحَة-
ج فِصَاح و فَصَائِح و فَصِيحات:
مؤنّث (الْفَصيح) است.
=الفَصِيد-
رگ زده شده،- (ط) : خونى كه در روده قرار مى دهند و آن را مى پزند.
=الفَصِيل-
ج فِصَال و فُصْلَان و فِصْلَان: شتر بچّه يا گوساله كه از مادر جدا شود، ديوار كوتاهى كه پُشت ديوار شهر و جلوى شهر ساخته شود.
=الفَصِيلَة-
ج فَصَائِل: مؤنّث (الفَصِيل) است، يك قطعه گوشت ران يا ديگر اعضاى جسم، فاميل نزديك؛ «جَاؤوا بِفَصِيلَتِهم» : همگى با هم آمدند،- في الحيوان و النَّبات: حيوانات يا گياهانى كه از يك رده و ريشه باشند.
=فَضَّ-
-فَضًّا [فضّ] الشي ءَ: چيزى را شكست و ريزه هاى آن ريخته شد،- القَومَ:
مردم را متفرق ساخت؛ «فَضَّ اللّهُ جَمْعَهُمْ» :
خداوند جمع آنها را متفرّق و پراكنده كند،- الشَّي ءَ على القَوم: آن چيز را ميان مردم تقسيم نمود،- ما بَيْنَهما: ميان آن دو را بُريد،- خَتْمَ البَابِ وَ الْخَتْمَ عَنِ الْكِتَابِ: قُفلِ در را