كرد.
گرفته شدن روشنائى ماه، خسوف.
ج خُسُف من الآبار: چاهى كه در سنگ كنده شده و همواره پر آب است،- من النُّوق: ماده شتر شيرده كه در زمستان شير آن بند آيد،- من السَّحَابِ: ابرى كه پر آب باشد.
=خَسِيَ-
[خسأ] : نااميد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الخَسِي ء-
[خسأ] : پشم نامرغوب و مانند آن.
=الخَسِير-
آنكه گمراه و تباه شده باشد.
=الخَسِيس-
ج أَخِسَّة و خِسَاس [خسّ] : پست، رذل، بىرزش، فرومايه، سفله، و در زبان متداول بمعناى بخيل است.
=الخَسِيسَة-
ج خَسَائِس [خسّ] : مؤنث (الخَسِيس) است؛ «خَسَائِس الأُمور» : كارهاى پست و كوچك.
=الخَسِيف-
من العيون: چاه گود و فرو رفته،- ج اخْسِفَة و خُسُف مِن الآبارِ و من النوقِ و من السحَابِ: مترادف (الخَسُوف) است.
=الخَسِيل-
ج خِسَال و خَسَائِل: رذل و پست.
=خَشَّ-
-خَشًّا [خشّ] فيه: داخل آن چيز شد،- البعيرَ: در بينى شتر چوبى قرار داد،- زيدًا: زيد را با نيزه زد،- السحَابُ: ابر كمى باريد.
=الخَشّ-
[خشّ] : مص، شكاف در چيزى، چيز زبر و خشن، پيادگان، باران كم.
=خَشَّى-
تَخْشِيَةً [خشي] هُ: او را ترسانيد،- هُ فلانًا: فلانى را به ترس وادار كرد.
=الخُشَّاء-
[خشّ] (ع ا) : استخوان پشت گوش. مُثناى آن (خُشَّاوانِ) است.
=الخَشَّاب-
ج خَشَّابَة و خَشَّابون: چوب فروش، تخته فروش.
=الخُشَار-
باقيمانده يا ته مانده ى سفره ى غذا، نامرغوب هر چيزى، مردم سَفَله و پست، جوبى مغز.
=الخُشَارَة-
مترادف (الخُشَار) است.
=الخُشَاش-
[خشّ] : دلير و قهرمان، پست و بىرزش.
=الخِشَاش-
أَخِشَّة [خشّ] : چوبى كه در استخوان بينى شتر نهند، خشم، حشره هاى زمين و گنجشكها و مانند آنها،- (ح) : مار كوهى؛ «خِشَاشَا الشي ء» : دو طرف چيزى.
=الخِشَاشَة-
واحد (الخشَاش) است.
=الخِشَاف-
(ط) : مويز خيسانده شده در آب؛ «خِشَافٌ الرُّمّان» (ط) : غذائى است كه به جاى كشمش در آن اناردان و شكر ريزند.
=الخُشَام-
آنكه داراى بينى بزرگ است.
=الخِشَّايَة-
[خشّ] : چادرى كوچك و مستطيل است كه از نى سازند و براى كرم ابريشم نصب كنند. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=خَشَبَ-
-خَشْبًا الشي ءَ: آن چيز را برگزيد،- السيفَ: شمشير را برّاق و صيقلى كرد،- الشي ءَ بالشي ءِ: چيزى را با چيزى آميخت،- الكلامَ أوِ العَمَلَ: سخن را متين نگفت و يا كار را بخوبى انجام نداد،- الشعْرَ: شعر را همانگونه كه مىيد بدون تصحيح گفت.
=خَشَّبَ-
تَخْشِيبًا الشي ءُ: آن چيز بسان چوب سفت شد.
=الخَشَب-
ج خَشَب و خُشُب و خُشْب و خُشْبَان:
چوب خشك، تنه ى سفت درخت؛ «الخَشَبُ الوَرْدِي» : گونه اى چوب گرانبها كه در برازيل بدست مىيد و بر آن (الجَاكَرَنْده) اطلاق مى شود؛ «الخَشَبُ المُعَاكَس» : چوبى كه در رده هاى بزرگ بگونه ى صفحه بهم چسبيده است و داراى ريشه هاى معاكس است.
=الخَشِب ي-
سفت و خشن؛ «عَيْشٌ خَشِبٌ» :
زندگى دشوار و سخت.
=الخَشْبَاء-
زمين سنگلاخ كه در آن سنگ و ريگ و گل بهم آميخته باشند.
=الخَشَبَة-
واحد (الخَشَب) است؛ «خَشَبَةُ المَيّت» : نعش كه بر آن مرده را حمل كنند؛ «خشَبَةُ المَسْرَح» : سِن يا صحنه نمايش كه بر روى آن هنر پيشگان نمايش دهند؛ «على خَشَبَةِ المَسْرَح» : بر روى سن.
=الخَشَبِيّ-
منسوب به (الخَشَب) است.
=الخَشْخَاش-
[خشخش] (ن) : خشخاش، گياهى است از رسته ى خشخاشها، اين گياه خواب آور و بى هوش كننده است و از شيره ى آن ترياك بدست مىيد،- (ن) :
گياهى است علفى و مركز آن امريكا است از رسته ى خشخاشها كه داراى برگهاى پهن است و ميوه هاى آن را پخته و ميخورند. اين گياه مزه ى خربوزه دارد و در مناطق گرمسيرى مانند مصر كِشت مى شود.
=الخَشْخَاشَة-
(ن) : واحد (الخَشْخَاش) است، و در زبان متداول بر مقبره كه مردگان را در آن دفن كنند اطلاق مى شود.
=خَشْخَشَ-
خَشْخَشَةً [خشخش] السلاحُ أو الحُليُّ:
از اسلحه يا زيور آلات بر اثر اصطكاك بهم صدا شنيده شد،- فلانٌ بين الشّجرِ أو القومِ:
فلانى به ميان درختان يا قوم رفت و پنهان شد.
=الخُشْخُش-
[خشخش] : زيورى از طلا كه بهنگام تكان خوردن صدا در آورد.
=خَشَرَ-
-خَشْرًا: باقيمانده ى غذا را بر روى سفره نگهداشت،- الشي ءَ: آن چيز را پاك و زدوده كرد.
=الخَشْرَم-
ج خَشَارمة [خشرم] : گروه و دسته ى زنبوران، فرمانده زنبوران، سوراخ زنبوران، سنگ نرمى كه از آن گچ سازند.
=خَشَعَ-
-خُشُوعًا لهُ: خوار و زبون شد و به او فروتنى كرد،- بَصَرُهُ: با چشم خود اظهار فروتنى كرد،- الصوتُ: صدا آرام شد،- تِ الشمسُ: آفتاب رو به غروب رفت،- الورقُ: برگ پژمرده شد،- بِبَصَرِه:
چشم خود را پوشانيد و نگاه نكرد،- تِ الأَرضُ: زمين خشك شد و باران نيامد.
=الخُشْعَة-
ج خُشَع: تپه ى كوچك.
=الخِشْعَة-
ج خِشَع: نوزاد بقير است. بقير بر زنى اطلاق مى شود كه مى ميرد و در