حرف پنجم از حروف مَباني است و از حروف مجهوره مى باشد. جيم، در حساب جُمَّل عبارت است از عدد سه.
=جاءَ-
يَجِي ءُ و يَجُوءُ مَجِيئًا و مَجِيئَةً و جَيْئًا و جَيئَةً [جيأ] : آمد؛ «جاءَت نتائجه مُطابِقةً لِكَذا» :
نتايج آن كار مطابق آن چيز بود؛ «جَاء في الجَريدة أَنّ» : در روزنامه چنين آمده است كه،- بِهِ: آن چيز را با خود آورد،- هُ و اليه:
نزد او آمد،- الشي ءَ: آن كار را انجام داد.
=الجَائِب-
[جوب] : فا، مسافر؛ «جائِبُ العينِ» :
شير درّنده.
=الجَائِبَة-
ج جَوَائِب [جوب] : خبر پراكنده و شايع؛ «هل عِنْدَكَ من جَائِبة خبرٍ» : آيا از شايعات و خبر كه از شهرى به شهرى برسد آگاه هستيد.
=الجَائِحَة-
ج جائِحَات و جَوَائِحٍ [جوح] : بَلا و سختى، هلاك و نابودى؛ «سَنَةٌ جائِحةٌ» :
سال خشكى و قحطى.
=الجَائِد-
ج جَوْد [جود] من المطر: باران بسيار.
=الجَائِر-
[جور] : فا، ستمگر، مستبد.
=الجَائِز-
ج جَوَائِز و جُوزَان و جِيزَان و أَجْوُز و أَجْوِزَة [جوز] : جايز، مُباح، نافذ، چوبى كه ميان دو ديوار قرار دهند.
=الجَائِزَة-
[جوز] : مؤنث (الجائِز) است،- ج جَوَائِز: جايزه، عطا و بخشش، پاداش؛ «الجائزةُ المَدْرَسيّة» : جايزه مدرسه.
=الجَائِشَة-
[جيش] : نَفْس، شخص.
=الجَائِع-
ج جِيَاع و جُوَّع [جوع] : گرسنه، اين واژه ضد (الشَّيعان) است.
=الجَائِعَة-
[جوع] : مؤنّث (الجائِع) است.
=الجَائِف-
[جوف] : فا، آنچه كه بداخل يا باطن منتهى شود.
=الجَائِفَة-
ج جَوَائِف [جوف] : ضربه نيزه كه به داخل بدن سرايت كند.
=جابَ-
-جَوْبًا و تَجْوَابًا [جوب] البلادَ: در شهرها به مسافرت پرداخت،- الصخرةَ: آن صخره را سوراخ كرد،- جَوْبًا الثَوبَ: جامه را بُريد، براى جامه جيب دوخت.
=جابَ-
-جَيْبًا [جيب] البلادَ: در شهرها به گردش پرداخت،- القَمِيصَ: جيب پيراهن را تهيّه كرد.
=الجَابِر-
شكسته بند، نان.
=جابَلَ-
مُجَابَلَةً و جِبَالًا [جبل] المسافرُ: آن مسافر به كوهستان رفت، داخل كوهستان شد، در كوه اقامت كرد.
=جابَهَ-
مُجَابَهَةً و جِبَاهًا [جبه] هُ: با او مقاومت كرد، روبه رو شد،- المشكلَة أو الصُّعُوبَة: با سختى يا مشكل روبه رو شد.
=الجَابِي-
ج جُبَاة [جبو] : ماليات گيرنده، تحصيل دار ماليات.
=الجَابِيَة-
ج جَوَابٍ [جبو] : مترادف (الجَبَا) است.
=جاثَى-
مُجَاثَاةً [جثو] هُ: رو به روى او نشست بطوريكه با زانوهاى يكديگر تماس پيدا كردند.
=الجَاثِلِيق-
ج جَثَالِقَة: مترادف (الجِثْلِيق) است. اين واژه يونانى است.
=الجَاثِم-
ج جُثَّم: آنكه به زمين چسبيده باشد، آنكه بر روى زمين خوابيده باشد، آنكه از روى بر زمين افتاده باشد.
=الجَاثِي-
ج جُثِيّ و جِثِيّ [جثو] : ركوع كننده،- (فك) : بُرجى است در قسمت شمال فلك.
=جاحَ-
-- جَوْحًا [جوح] : از راه برگشت و به سوى ديگر روان شد،- جَوْحًا و جِيَاحَةً هُ: او را نابود كرد و از بين بُرد.
=الجَاحِد-
آنكه مُنكر حق است با علم به آن.
=الجَاحِر-
پَس مانده و عقب افتاده كه به مقصد نرسيده باشد.
=جاحَشَ-
مُجَاحَشَةً و جِحَاشًا [جحش] هُ: براى او مُزاحمت ايجاد كرد، او را كُشت،- عَنهُ: از او دفاع كرد.
=الجَاحِظ-
«جاحِظُ العينِ» : آنكه چشم او بر آمده و حَدَقه اش فرو افتاده باشد.
=الجَاحِظَتَانِ-
حدقه هاى چشم.
=الجَاحِم-
فا، گل آتش كه زود برافروخته شود،- مِنَ الحرب: بيشترين زمان جنگ و سختى آن در نبردها؛ «نارٌ جاحمةٌ» : آتش بسيار گرم.
=جادَ-
-جَوْدَةً و جُودَةً [جود] : آن چيز بسيار خوب شد. اين واژه ضد (الرّدي ء) است، كار خوب،- جودًا هُ: در سخاوت و بخشندگى بر او چيره شد،- عليهِ: بر او عطا و كَرَم كرد،- بالمال: مال را بذل و بخشش كرد،- بنفسِه: خود را آماده مرگ كرد،- هُ الهوى: بر او چيره شد،- الفَرَسُ: آن اسب