فهرس الكتاب

الصفحة 36 من 1009

=الأَخْرَج-

م خَرْجَاء، ج خُرْج [خرج] : جانورى كه رنگ پوست آن سياه و سفيد باشد.

=أَخْرَدَ-

إِخْرَادًا [خرد] الغلامُ: از خوارى و زبونى ساكت شد نه از شرم و حيا.

=أَخْرَسَ-

إِخْرَاسًا [خرس] هُ اللّهُ: خدا او را لال و گنگ كرد،- تِ الأَرضُ: زمين براى كشت خوب نشد.

=الأَخْرَس-

م خَرْسَاء، ج خُرْس و خُرْسان و أَخَارِس [خرس] : آنكه لال يا گنگ باشد.

=أَخْرَفَ-

إِخْرَافًا [خرف] هُ: او را تباه كرد،- تِ الشاةُ: گوسفند در پائيز زائيد،- الرجلُ:

آن مرد به فصل پائيز درآمد.

=الأَخْرَق-

م خَرْقاء، ج خُرْق [خرق] : احمق، نادان.

=الأَخْرَم-

[خرم] : آنكه لبه بينى او بريده يا پاره شده باشد، م خَرْمَاء، ج خُرَّم و اخَارِم، پائين كتف، لقب يكى از پادشاهان روم.

=الأَخْرَمَانِ-

[خرم] : دو استخوان شكافدار در زير دو طرف چانه.

=اخْرَوْرَقَ-

اخْرِيرَاقًا [خرق] : مرادف (تَمَزَّق) است.

=الأُخْرَوِيّ-

[أخر] : منسوب به آخرت و اخرى، اين كلمه ضد (الدُّنْيَوِيّ) است.

=أَخْزَى-

إِخْزَاءً [خزي] هُ: او را به رسوائى كشانيد، به او توهين كرد.

=الأَخْزَر-

م خَزْراء، ج خُزْر [خزر] : آنكه داراى چشم خُرد يا تنگ باشد.

=الأَخْزَل-

م خَزْلاء، ج خُزْل [خزل] : آنكه كمر و پشت او شكسته شده باشد.

=أَخْزَنَ-

إِخْزَانًا [خزن] : پس از تنگدستى و فقر دارا و توانگر شد.

=أَخَسَّ-

إِخْسَاسًا [خسّ] : كار خسيسان و فرومايگان كرد، او را خسيس يافت، او را كوچك شمرد،- حظَّهُ: بهره يا سهميه او را كم كرد.

=أَخْسَرَ-

إِخْسَارًا [خسر] هُ: به او زيان رسانيد،- الرجلُ نفسَه: به زيان و ضرر افتاد،- الميزانَ: ترازو را كم كشيد و كم فروشى كرد.

=أَخْسَفَ-

إِخْسَافًا [خسف] تِ الارضُ: زمين با آنچه كه بر آن بود فرو رفت،- ت عينُهُ: چشم او كور شد،- تِ البِئرُ: چاه ويران شد.

=أَخْشَعَ-

إِخْشَاعًا [خشع] هُ: او را خوار و فروتن كرد.

=أَخْشَفَ-

إِخْشَافًا [خشف] تِ الظبيةُ: ماده آهو بچه دار شد.

=أَخْشَمَ-

إِخْشَامًا [خشم] اللحمُ: گوشت گنديد و بوى بد گرفت.

=الأَخْشَم-

م خَشْمَاء، ج خُشْم [خشم] : آنكه بينى فراخ دارد، آنكه بوى احساس نكند؛ «انْفٌ اخْشَم» : بينى كه حسّ بويائى آن ضعيف باشد.

=الأَخْشَن-

م خَشْنَاء، ج خُشْن [خشن] : زبر، خشن؛ «رجلٌ اخْشَن» : مرد تندخوى و بد اخلاق؛ «اخْشَنُ الجانِب» : مرد سخت خوى كه قابل تحمّل نباشد.

=اخْشَوْشَبَ-

اخْشِيشابًا [خشب] : آن مرد در امور زندگى خود بسان چوب سفت و سخت شد،- في عيشهِ: با كوشش در زندگى شكيبائى كرد.

=اخْشَوْشَنَ-

اخْشِيشَانًا [خشن] : مرادف (تَخَشَّنَ) است؛ «اخْشَوشَنُوا فانّ النّعمَ لا تَدُومُ» : در زندگى خشن باشيد زيرا نعمتها پايدار نيستند،- عليه صدرُهُ: بر او خشمگين شد.

=الأَخَصّ-

[خصّ] : برتر و بهتر.

=أَخْصَبَ-

إِخْصَابًا [خصب] المكانُ: آن جاى پر آب و گياه شد،- القَومُ: آن قوم در رفاه و نعمت قرار گرفتند،- اللّهُ المكان: خداوند آن مكان را پر از نعمت كرد.

=أَخْصَرَ-

إِخْصَارًا [خصر] القرُّ أناملَهُ: سرماى سخت انگشتان او را زد و ناتوان كرد.

=أَخْصَفَ-

إِخْصَافًا [خصف] النعلَ: كفش را با پاره چرمى وصله زد،- الشّي ءَ على الشّي ء:

چيزى را بر روى چيزى ديگر چسبانيد؛ «هم يُخصِفون اقْدامَ الْقوم بِاقْدامِهم» : آنها گامهاى خود را بر ردّ پاى آن قوم مى نهادند و آنها را دنبال مى كردند.

=الأَخْصَف-

[خصف] : آنچه كه در آن رنگ سياه و سفيد باشد، اسب يا گوسفندى كه دو طرف تهيگاه (پهلو) ى آن سفيد باشد.

=أَخْصَلَ-

إِخْصَالًا [خصل] الرامي: تيرانداز به هدف تير انداخت.

=اخْضَالَّ-

اخْضِيلَالًا [خضل] : تر شد و نم گرفت،- الشجرُ: آن درخت پر شاخ و برگ شد.

=اخْضَأَلَّ-

اخْضِئْلَالًا [خضل] : مرادف (اخضَالَّ) است.

=أَخْضَب-

إِخْضَابًا [خضب] الشجرُ أو المكانُ:

آن درخت يا آن جاى سبز و خرم شد.

=الأَخْضَد-

[خضد] : مرد خميده پشت و ناتوان.

=أَخْضَرَ-

إِخْضَارًا [خضر] الريُّ النبات: آبيارى كشت را سرسبز و خرم كرد.

=اخْضَرَّ-

اخْضِرَارًا [خضر] : مرادف (خَضِرَ) است،- اللّيلُ: شب تاريك شد.

=الأَخْضَر-

[خضر] : آنچه كه به رنگ سبز باشد؛ «أتى عَلَى الأَخْضر و اليابِس» : همه چيزها را از بين برد و نابود كرد.

=الأَخْضَرَان-

[خضر] : گياه و درخت؛ «هو يجرفُ الأَخْضرين» : او گياه و درخت را مى برد.

=أَخْضَعَ-

إِخْضَاعًا [خضع] : مرادف (خَضَعَ) است،- هُ: او را فروتن كرد،- الكِبَرُ فلانًا:

پيرى آن مرد را فروتن و افتاده كرد.

الأَخْضَع

[خضع] : آنكه به خوارى و زبونى تن داده و راضى باشد، آنكه در گردنش كجى باشد.

=أَخْضَلَ-

إِخْضَالًا [خضل] : تر و يا خيس شد،- الشي ءَ: آن چيز را تر و يا خيس كرد.

=أَخْضَمَ-

إِخْضَامًا [خضم] له في العطاء: به او بسيار بخشيد.

=اخْضَوْضَرَ-

اخْضِيْضَارًا [خضر] : مرادف (خَضِرَ) است.

=اخْضَوْضَعَ-

اخضِيضَاعًا [خضع] : او ناچار به فروتنى شد.

=اخْضَوْضَلَ-

اخْضِيضَالًا

: مرادف (نَدِيَ و ابْتَلَّ) است: تر و خيس شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت