زائيدن گوسفند را دوشيد،- تِ الْأُمُّ وَلَدهَا:
مادر بچّه خود را از اوّلين شير خود نوشانيد،- القومَ: به آن قوم اولين شير گوسفند را نوشانيد،- اللبَأَ: شير را درست كرد و جوشانيد،- الزَّرْعَ: كِشت را براى اولين بار آبيارى كرد.
تَلْبِئَةً [لبأ] تِ الشاةُ: نخستين شير در پستان گوسفند ظاهر شد،- بِالْحج: در مراسم حج «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ» گفت مانند (لَبَّى تَلْبِيَةً) : از ناقص يائى كه اصل آن همزه نيست و بلكه ياء است.
=اللِّبَأ-
[لبأ] : اوّلين شيرى كه از گوسفند بدست آيد.
=اللَّبْأَة-
[لبأ] (ح) : مرادف (اللَّبؤَة) است.
=اللَّبُؤَة-
ج لَبَآت و لَبَأ و لَبُؤ و لَبُؤَات (ح) : شير ماده.
=لَبِبَ-
-لَبَبًا و لَبًّا و لُبًّا و لَبَابَةً [لبّ] : عاقل و خردمند شد.
=لَبَّبَ-
تَلْبِيبًا [لبّ] الحبُّ: دانه مغزدار شد، فلانًا: گريبان او را گرفت و كشيد.
=اللَّبَب-
[لبّ] : مص،- ج الْباب: جاى بستن گردن بند در سينه، گلوگاه، پيش بند پالان، سينه بند ستور، رمل يا ماسه نرم.
=اللَّبَّة-
[لبّ] : اسم مرّة از (لَبَّ) است، زن مهربان، جاى بستن گردن بند در سينه.
=لَبِثَ-
-لَبْثًا و لُبْثًا و لَبَاثًا و لُبَاثًا و لَبَاثَةً لَبَثَانًا و لَبِيثَةً بالمكان: در آنجا ماند و اقامت كرد؛ «ما لَبِثَ انْ فَعَلَ كذا» ، در كار خود خود تأخير نكرد، ديرى نگذشت كه آن كار را انجام داد.
=لَبَّثَ-
تَلْبِيثًا [لبث] فلانًا في المكان: او را در آنجا مقيم كرد.
=اللَّبِث-
بالمكان: مرادف (اللَّابِث) است.
=اللُّبْثَة-
توقف كوتاه، درنگ كردن.
=لَبَخَ-
-لَبْخًا فلانًا: او را زد، او را دشنام داد، او را كشت.
=لَبَّخَ-
تَلْبِيخًا [لبخ] جسمُهُ من الضرب:
آثار ضربه بر روى بدن او آشكار شد،- لَهُ:
روى موضع درد پماد يا مرهم انداخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=اللَّبَخ-
(ن) : نام گياهى است از رسته قرنيات، برگهاى آن مانند برگ درخت نارگيل است و داراى گلهاى زرد مايل به سبز است و بوى خوش دارد اين گياه معمولا در مصر روئيده مى شود.
=اللَّبْخَة-
ج لَبَخَات (طبّ) : پارچه اى كه بر روى آن پماد نهند و بر موضع درد قرار دهند، يا پارچه اى كه در سركه خيسانده و بر پيشانى تب دار براى بريدن تب نهند.
=اللَّبَخَة-
(ن) : واحد (اللَبَخ) است.
=لَبَدَ-
-لُبُودًا بالمكان: در آنجا اقامت نمود،- القومُ بِالرَّجُلِ: آن مرد را گرفتند و گردانيدند،- بِالشَّى ءِ: به آن چيز چسبيد،- الشَّى ءُ بِالشَّى ءِ: چيزى بر روى چيزى ديگر قرار گرفت،- الثَّوبَ: جامه را وصله كرد،-- لَبْدًا الصّوفَ: پشم را زد و با آب خيسانيد تا به هم پيوسته و يك پارچه شود.
=لَبِدَ-
-لَبَدًا بالمكان: در آنجا اقامت نمود.
=لَبَّدَ-
تَلْبِيدًا [لبد] الصوفَ: به معناى (لَبَدَهُ) است،- الشَّى ءُ: چيزى بر روى چيزى چسبيد تا به شكل نمد در آيد،- المَطَرُ الأرْضَ: باران زمين را آب پاشى كرد،- شَعَرَهُ: موى را با چسب يا صمغ روى هم چسبانيد تا مانند نمد شد،- الكِسَاءَ وَ غيره:
جامه و غيره را وصله كرد.
=اللِّبْد-
ج لُبُود و أَلْبَاد: فرش پشمى، آنچه كه بر پشت اسب در زير زين قرار دهند، نمد زين، هر موى يا پشمى كه بگونه نمد در آمده باشد.
=اللُّبَد-
آنكه هيچگاه مسافرت نكند و خانه خود را ترك ننمايد.
=اللَّبَد-
مص، پشم كه به گونه نمد در آمده باشد؛ «مالَهُ سَبَدٌ و لا لَبَدٌ» : نه پشم دارد و نه موى، آس و پاس است و چيزى ندارد.
=اللَّبِد-
آنكه لبّاده و مانند آن پوشيده باشد؛ آنكه مسافرت نكند و خانه خود را ترك ننمايد.
=اللُبَّدَى-
مردم گرد هم آمده،- (ح) :
پرنده اى كه هميشه روى زمين است و نمى پرد مگر آنكه او را به پرواز در آورند.
=اللُّبْدَة-
ج لِبَد و لُبَد و أَلْبَاد و لُبُود: يال شير، موى يا پشم انباشته شده كه بصورت نمد باشد.
=اللِّبْدَة-
پارچه اى كه با آن جامه را وصله كنند، موى يا پشم انباشته شده، درون ران،- ج لِبَد و لُبَد و الْبَاد و لُبُود: يال شير.
=لَبَسَ-
-لَبْسًا عليهِ الأَمرَ: كار يا امر بر او مشتبه شد،- لَبْسًا هُ: او را به اشتباه انداخت.
=لَبِسَ-
-لُبْسًا الثوبَ: جامه را پوشيد، فُلانًا:
زمانى از دوستى و مصاحبت با او برخوردار شد،- فُلانًا على ما فيه: او را با آنچه كه داشت، پذيرفت.
=لَبَّسَ-
تَلْبِيسًا [لبس] عليهِ الأمرَ: امر را بر او مشتبه و كار را در هم و بر هم كرد.
=اللُّبْس-
مص، شبهه و اشكال و مبهم شدن، در هم آميختن تاريكى، گونه اى جامه.
=اللَّبْس-
مص، شبهه و اشكال و مبهم شدن، در هم آميختن تاريكى.
=اللِّبْس-
ج لُبُوس: پوشاك، پوسته نازكى كه روى گوشت و زير پوست بدن است؛ «لِبْسُ الهَوْدَج و نحوِه» : پوششى كه بر روى هودج و مانند آن قرار دهند.
=اللُّبْسَة-
شبهه و اشكال، روشن نبودن امر، ابهام و پيچيدگى.
=اللِّبْسَة-
چگونگى جامه پوشيدن، گونه اى پوشاك.
=لَبِّشَ-
تَلْبِيشًا: متاع و چيزهاى خود را براى رفتن يا مسافرت بطور نامرتب آماده كرد.
=لَبَطَ-
-لَبْطًا بفلانٍ الأَرضَ: او را بر زمين زد،-- لَبْطًا الْبَعِيرُ اوِ الْبَغْلُ: شتر و يا استر در دويدن دستهايش را بر زمين كوفت،- تِ الدَّابَّةُ فُلانًا: ستور با پاى خود فلانى را لگد زد.
=لُبِطَ-
بهِ: زمين خورد و از پاى در افتاد، در اثر پيشامد يا بيمارى ناگهانى خود را بر زمين انداخت.
=لَبَّطَ-
تَلْبيطًا [لبط] العجينُ و نحوهُ: خمير نرم