فهرس الكتاب

الصفحة 56 من 1009

=الازْهِرَار-

[زهر] : مص، طرز و شكل بيرون.

آمدن شكوفه هاى درخت و آرايش گلها؛ مانند خوشه انگور كه گونه اى از شكوفه كردن درخت مو است.

=الأَزْهَرَانِ-

[زهر] : خورشيد و ماه.

=أَزْهَقَ-

إزْهَاقًا [زهق] الباطلَ: باطل را نابود كرد،- السهْم: تير را از هدف گذرانيد،- تِ الناقةُ السرجَ: ماده شتر زين را جلو برد و آنرا بر گردن خود انداخت،- في السَّيرِ: در راه رفتن شتاب كرد.

=أَزْهَمَ-

إزْهَامًا [زهم] العظمُ: استخوان مغزدار شد.

=أَزْوَجَ-

إزْوَاجًا [زوج] بينهما: آندو را با هم پيوند داد.

=ازْوَارَّ-

ازْوِيْرَارًا [زور] عنه: از او روى گردانيد و عدول كرد.

=ازْوَرَّ-

ازْوِرَارًا [زور] عنه: از او روى گردانيد و عدول كرد.

=الأَزْوَر-

م زَوْرَاء، ج زُوْر [زور] : آنكه كجى يا خميگى داشته باشد، كج، آنكه با گوشه چشم نگاه كند.

=الأَزْوَط-

[زوط] : آنكه يك چشمش تنگ تر از چشم ديگرش است يا حدقه آن منحرف است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=ازْوَلَّ-

ازْوِلَالًا [زول] الشي ءُ: مرادف (زال) است و به معناى آن چيز تكان خورد مى باشد.

=ازْيَانَّ-

ازْيِينَانًا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است و بمعناى آراسته شد مى باشد.

=الأَزْيدَ-

[زيد] : افعل التفضيل از كلمه (زادَ) است.

=الأَزِيز-

[أزّ] : آواز رعد، سرما.

=أَزْيَنَ-

إزْيَانًا [زين] هُ: معادل (زانَهُ) است و بمعناى آن را آراست مى باشد.

=ازْيَنَّ-

ازْينَانًا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است.

=ازَّيَّنَ-

ازِّيَّانَا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است.

=أَسَّ-

-أَسًّا [أسّ] الدارَ: حدود خانه را پى ريزى كرد و آنرا ساخت.

=الأسّ-

ج إساس: پى و پايه ساختمان، آغاز هر چيزى،- (ع ح) : دليل و راهنماى حساب.

=الأَسّ-

ج إسَاس: مرادف (الأُسّ) است.

=الإسّ-

ج إسَاس: مرادف (الأُسّ) است.

=أَسَا-

يَأْسُو أَسْوًا و أَسًا [أسو] الجرحَ: زخم را درمان كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را دلدارى داد و تسليت گفت،- بينَهم: ميان آنها را آشتى داد،- هُ بفلانٍ: فلانى را بر او سرور و پيشوا گردانيد.

=أَسَّى-

تَأْسِيَةً [أسو] الرجلَ: آن مرد را دلدارى و تسليت گفت، آن مرد را درمان كرد، به آن مرد كمك و يارى كرد.

=أَسَاءَ-

اسّاءَةً [سوأ] الشي ءَ: آن كار را تباه كرد،- التصرّفَ: كارها را خوب انجام نداد؛ «اسَاءَ مُعامَلَتَه» : با او بدرفتارى كرد،- الاسْتعمالَ: از حق تجاوز و افراط كرد،- بهِ الظنَّ: به او بد گمان شد،- اليه: به او بد كرد،- هُ: او را خشمگين و اندوهگين كرد.

=الإسَاء-

ج آسِيَة [أسو] : دارو.

=الإسَاءَة-

[سوأ] : مص، بدى كردن، ناسزا گفتن، زيان.

=أَسَاحَ-

إسَاحَةً [سيح] هُ: او را به سياحت وادار كرد،- الفرسُ بِذَنَبِهِ: اسب دم خود را فرو هشت

الأَسَاحِل-

[سحل] : مجاري آب.

=أَسَادَ-

إسَادَةً [سود] تِ المرأَةُ: آن زن بچه سياه زائيد، آن زن بچه بزرگوار زائيد.

=أَسَارَ-

إسَارَةً [سير] الرجلَ: آن مرد را به رفتن واداشت.

=الإسَار-

[أسر] : بند چرمى يا دوال؛ «وَقَعَ في اسَارِهِ» : دنباله رو او شد.

=الأَسَارِير-

[سرّ] : زيبائيهاى چهره.

=الأَسَارِيع-

[سرع] : خطوط و نشانه ها در كمان،- (ح) : به واژه (السرفة) مراجعه شود.

=أَسَاسَ-

إسَاسةً [سوس] هُ الناسُ: مردم او را به رياست خود برگزيدند،- الطَّعامُ: در غذا شپشك افتاد،- تِ الشاةُ: پوست گوسفند پر از شپش شد

الأَسَاس-

ج أُسُس [أسّ] : اساس ساختمان، پى ساختمان، آغاز هر چيزى، پايه و استناد؛ «على اسَاسٍ كذا» : بر مبناى فلان چيز؛ لا اسَاسَ له من الصِّحَّةِ»: فلان كار اساس درستى ندارد،- أو القاعِدَة (ك) :

ماده اى مانند سوديم و پوتاسيوم و كالسيوم كه ريشه داشته باشد كه در نتيجه آب و نمك از آن بدست آيد.

=الأَسَاسِيُّ-

منسوب به (الأسَاس) است؛ «الحُجر الأَسَاسِيّ» : سنگ اوليه ساختمان؛ «السَّبَبُ الأَسَاسِي» : سبب و علت اوليه هر چيزى.

=الأَسَاطِين-

[سطن] : جمع (الأسطُوانة) است؛ «هم اساطين الزمان» : آنها دانشمندان و بزرگان زمانه اند.

=أَسَاعَ-

إسَاعَةً [سوع و سيع] الشي ءَ: آن را ضايع كرد.

=أَسَاغَ-

إسَاغَةً [سوغ] الطعام أو الشرابَ: خوراك يا نوشيندى را به آسانى در گلو فروبرد.

=أَسَافَ-

إسَافَةً [سوف] : دارايى او از دست رفت، فرزند او مرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نابود كرد.

=أَسَاقَ-

إسَاقَةً [سوق] هُ الماشيةَ: ستوران را به او داد تا آنها را براند.

=اسَّاقَطَ-

اسيقَاطًا [سقط] الشي ءُ: آن چيز پياپى فرود آمد.

=أَسَالَ-

إسَالَةً [سيل] الماءَ: آب را به جريان انداخت،- الجامِدَ: آن چيز جامد را گداخت يا ذوب كرد،- غِرارَ النَّصلِ: نوك تير را دراز و تيز كرد.

=أَسَامَ-

إسَامَةً [سوم] الماشيةَ: ستوران را به چراگاه برد،- اليه بِبَصَرِهِ: به او چشم دوخت يا او را چشم زخم زد.

=أُسَامَةُ-

[أسم] : اسم علم جنس براى شير است.

=أَسْأل-

إسْآلًا [سأل] هُ سُؤْلَهُ و سُؤْلَتَهُ و مَسأَلتَهُ:

نياز وى را برآورده كرد.

=أَسْأَمَ-

إسْآمًا [سأم] هُ: او را خسته و كسل كرد.

=الأسبَاب-

[سبّ] : جمع (السّبب) است، «تعاطى الاسباب» : براى رفع نيازهاى زندگى داد و ستد كرد، «اسباب السماء» : بلندى ها و پهنه هاى آسمان.

=الأسْبَاد-

[سبد] : جامه هاى سياه، «اسباد العُشب» : برآمدگى اوليه گياه.

=الإسْبَانَخ-

(ن) : گياه اسفناج.

=أَسْبَتَ-

إسْبَاتًا [سبت] : بروز شنبه درآمد.

=أَسْبَحَ-

إسْبَاحًا [سبح] هُ: او را به شنا واداشت.

=أَسْبَخَ-

إسْبَاخًا [سبخ] فى الْحَفْرِ: زمين را گود كرد تا به شوره زار رسيد،- المكانُ: آن زمين شوره زار و سخت شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت