[زهر] : مص، طرز و شكل بيرون.
آمدن شكوفه هاى درخت و آرايش گلها؛ مانند خوشه انگور كه گونه اى از شكوفه كردن درخت مو است.
=الأَزْهَرَانِ-
[زهر] : خورشيد و ماه.
=أَزْهَقَ-
إزْهَاقًا [زهق] الباطلَ: باطل را نابود كرد،- السهْم: تير را از هدف گذرانيد،- تِ الناقةُ السرجَ: ماده شتر زين را جلو برد و آنرا بر گردن خود انداخت،- في السَّيرِ: در راه رفتن شتاب كرد.
=أَزْهَمَ-
إزْهَامًا [زهم] العظمُ: استخوان مغزدار شد.
=أَزْوَجَ-
إزْوَاجًا [زوج] بينهما: آندو را با هم پيوند داد.
=ازْوَارَّ-
ازْوِيْرَارًا [زور] عنه: از او روى گردانيد و عدول كرد.
=ازْوَرَّ-
ازْوِرَارًا [زور] عنه: از او روى گردانيد و عدول كرد.
=الأَزْوَر-
م زَوْرَاء، ج زُوْر [زور] : آنكه كجى يا خميگى داشته باشد، كج، آنكه با گوشه چشم نگاه كند.
=الأَزْوَط-
[زوط] : آنكه يك چشمش تنگ تر از چشم ديگرش است يا حدقه آن منحرف است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=ازْوَلَّ-
ازْوِلَالًا [زول] الشي ءُ: مرادف (زال) است و به معناى آن چيز تكان خورد مى باشد.
=ازْيَانَّ-
ازْيِينَانًا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است و بمعناى آراسته شد مى باشد.
=الأَزْيدَ-
[زيد] : افعل التفضيل از كلمه (زادَ) است.
=الأَزِيز-
[أزّ] : آواز رعد، سرما.
=أَزْيَنَ-
إزْيَانًا [زين] هُ: معادل (زانَهُ) است و بمعناى آن را آراست مى باشد.
=ازْيَنَّ-
ازْينَانًا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است.
=ازَّيَّنَ-
ازِّيَّانَا [زين] : مطاوع (زَيَّنَ) است.
=أَسَّ-
-أَسًّا [أسّ] الدارَ: حدود خانه را پى ريزى كرد و آنرا ساخت.
=الأسّ-
ج إساس: پى و پايه ساختمان، آغاز هر چيزى،- (ع ح) : دليل و راهنماى حساب.
=الأَسّ-
ج إسَاس: مرادف (الأُسّ) است.
=الإسّ-
ج إسَاس: مرادف (الأُسّ) است.
=أَسَا-
يَأْسُو أَسْوًا و أَسًا [أسو] الجرحَ: زخم را درمان كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را دلدارى داد و تسليت گفت،- بينَهم: ميان آنها را آشتى داد،- هُ بفلانٍ: فلانى را بر او سرور و پيشوا گردانيد.
=أَسَّى-
تَأْسِيَةً [أسو] الرجلَ: آن مرد را دلدارى و تسليت گفت، آن مرد را درمان كرد، به آن مرد كمك و يارى كرد.
=أَسَاءَ-
اسّاءَةً [سوأ] الشي ءَ: آن كار را تباه كرد،- التصرّفَ: كارها را خوب انجام نداد؛ «اسَاءَ مُعامَلَتَه» : با او بدرفتارى كرد،- الاسْتعمالَ: از حق تجاوز و افراط كرد،- بهِ الظنَّ: به او بد گمان شد،- اليه: به او بد كرد،- هُ: او را خشمگين و اندوهگين كرد.
=الإسَاء-
ج آسِيَة [أسو] : دارو.
=الإسَاءَة-
[سوأ] : مص، بدى كردن، ناسزا گفتن، زيان.
=أَسَاحَ-
إسَاحَةً [سيح] هُ: او را به سياحت وادار كرد،- الفرسُ بِذَنَبِهِ: اسب دم خود را فرو هشت
الأَسَاحِل-
[سحل] : مجاري آب.
=أَسَادَ-
إسَادَةً [سود] تِ المرأَةُ: آن زن بچه سياه زائيد، آن زن بچه بزرگوار زائيد.
=أَسَارَ-
إسَارَةً [سير] الرجلَ: آن مرد را به رفتن واداشت.
=الإسَار-
[أسر] : بند چرمى يا دوال؛ «وَقَعَ في اسَارِهِ» : دنباله رو او شد.
=الأَسَارِير-
[سرّ] : زيبائيهاى چهره.
=الأَسَارِيع-
[سرع] : خطوط و نشانه ها در كمان،- (ح) : به واژه (السرفة) مراجعه شود.
=أَسَاسَ-
إسَاسةً [سوس] هُ الناسُ: مردم او را به رياست خود برگزيدند،- الطَّعامُ: در غذا شپشك افتاد،- تِ الشاةُ: پوست گوسفند پر از شپش شد
الأَسَاس-
ج أُسُس [أسّ] : اساس ساختمان، پى ساختمان، آغاز هر چيزى، پايه و استناد؛ «على اسَاسٍ كذا» : بر مبناى فلان چيز؛ لا اسَاسَ له من الصِّحَّةِ»: فلان كار اساس درستى ندارد،- أو القاعِدَة (ك) :
ماده اى مانند سوديم و پوتاسيوم و كالسيوم كه ريشه داشته باشد كه در نتيجه آب و نمك از آن بدست آيد.
=الأَسَاسِيُّ-
منسوب به (الأسَاس) است؛ «الحُجر الأَسَاسِيّ» : سنگ اوليه ساختمان؛ «السَّبَبُ الأَسَاسِي» : سبب و علت اوليه هر چيزى.
=الأَسَاطِين-
[سطن] : جمع (الأسطُوانة) است؛ «هم اساطين الزمان» : آنها دانشمندان و بزرگان زمانه اند.
=أَسَاعَ-
إسَاعَةً [سوع و سيع] الشي ءَ: آن را ضايع كرد.
=أَسَاغَ-
إسَاغَةً [سوغ] الطعام أو الشرابَ: خوراك يا نوشيندى را به آسانى در گلو فروبرد.
=أَسَافَ-
إسَافَةً [سوف] : دارايى او از دست رفت، فرزند او مرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نابود كرد.
=أَسَاقَ-
إسَاقَةً [سوق] هُ الماشيةَ: ستوران را به او داد تا آنها را براند.
=اسَّاقَطَ-
اسيقَاطًا [سقط] الشي ءُ: آن چيز پياپى فرود آمد.
=أَسَالَ-
إسَالَةً [سيل] الماءَ: آب را به جريان انداخت،- الجامِدَ: آن چيز جامد را گداخت يا ذوب كرد،- غِرارَ النَّصلِ: نوك تير را دراز و تيز كرد.
=أَسَامَ-
إسَامَةً [سوم] الماشيةَ: ستوران را به چراگاه برد،- اليه بِبَصَرِهِ: به او چشم دوخت يا او را چشم زخم زد.
=أُسَامَةُ-
[أسم] : اسم علم جنس براى شير است.
=أَسْأل-
إسْآلًا [سأل] هُ سُؤْلَهُ و سُؤْلَتَهُ و مَسأَلتَهُ:
نياز وى را برآورده كرد.
=أَسْأَمَ-
إسْآمًا [سأم] هُ: او را خسته و كسل كرد.
=الأسبَاب-
[سبّ] : جمع (السّبب) است، «تعاطى الاسباب» : براى رفع نيازهاى زندگى داد و ستد كرد، «اسباب السماء» : بلندى ها و پهنه هاى آسمان.
=الأسْبَاد-
[سبد] : جامه هاى سياه، «اسباد العُشب» : برآمدگى اوليه گياه.
=الإسْبَانَخ-
(ن) : گياه اسفناج.
=أَسْبَتَ-
إسْبَاتًا [سبت] : بروز شنبه درآمد.
=أَسْبَحَ-
إسْبَاحًا [سبح] هُ: او را به شنا واداشت.
=أَسْبَخَ-
إسْبَاخًا [سبخ] فى الْحَفْرِ: زمين را گود كرد تا به شوره زار رسيد،- المكانُ: آن زمين شوره زار و سخت شد.