عن ذلك»: از آن سخنى نخواهيم گفت، مجالى براى گفتن نيست.
[عرض] : «الكلام المُعَرَّض» ج مَعَارض و مَعَاريض: گفتار عَرَضى و جنبى.
=المَعْرَف-
[عرف] : واحد (المَعَارف) است و عبارت است از تمامى قرص صورت انسان زيرا با آن شناخته مى شود.
=المَعْرِف-
[عرف] : مرادف (المَعْرَف) است.
=المَعْرَفَة-
ج مَعَارف [عرف] : جاى كاكل اسب.
=المَعْرِفَة-
[عرف] : مصدر است، شناخت و فراگيرى چيزى بهمان صورتى كه هست؛ «بمعرفةِ فلان» : با علم و اطلاع او؛ «المَعَارِف» : در جاى خود باين واژه مراجعه كنيد.
=المُعْرِق-
[عرق] : فا، كسيكه ريشه و نژادى در خوبى و يا بدى و مانند آنها داشته باشد.
=المُعَرَّق-
[عرق] : مفع؛ «رجُلٌ مُعَرَّقُ العظامِ» :
مرد لاغر اندام.
=المَعْرَك-
ج مَعَارك [عرك] : مرادف (المَعْرَكة) است.
=المَعْرَكَة-
ج مَعَارِك [عرك] : مرادف (المَعْرَكة) است.
=المَعْرَكَة-
ج مَعَارِك [عرك] : جاى زد و خورد، جنگيدن.
=المُعَرِّم-
[عرم] : كسيكه در اثر خود بزرگ بينى باد در گلو و قبقب انداخته باشد. اين واژه سريانى است.
=المَعْرُوض-
[عرض] : مفع، عريضه، عرضحال.
=المَعْرُوف-
[عرف] : مفع، مشهور، شناخته شده؛ «المعرُوف او من المعروف أن» : كار نيك است، از كار نيك است كه ... ، رزق و روزى، خير، بذل و بخشش، كسيكه در كف دست او زخمى پديد آمده باشد.
=المَعْرُوفَة-
[عرف] : مؤنث (المعروف) است؛ «ارْضٌ مَعْرُوفةٌ» : سرزمين خوش هوا و عطر آگين.
=المَعْرُوق-
[عرق] : «رَجُلٌ مَعْروقُ العظامِ» :
مرد لاغر اندام.
=المَعْرُوك-
[عرك] : «ماءٌ مَعْرُوكٌ» : آبى كه در اطراف آن ازدحام و جمعيت باشد؛ «رملٌ معروكٌ» : ريگ و شنهائى كه در هم ريخته شده باشند.
=المَعْرُوكَة-
[عرك] : «أَرضٌ مَعْرُوكَةٌ» : زمينى كه دام و ستور بر آن چريده اند و از استفاده افتاده است.
=مَعَزَ-
-مَعْزًا الراعي المِعْزى عن الضأْن:
چوپان بز را از گوسفند جدا كرد.
=مَعِزَ-
-مَعَزًا الرجُلُ: بزهاى او زياد شدند، در كار خود كوشش كرد،- الشي ءُ: سفت و سخت شد.
=المَعْز-
ج أَمْعُز و مَعِيز (ح) : بُز، اين كلمه اسم جنس است.
=المَعَز-
سفتى و سختى زمين،- (ح) :
مرادف (المَعْز) است.
=المَعِز-
آنكه در كار خود كوشش كند؛ «شي ءٌ مَعِزٌ» : چيز سفت و سخت.
=المِعْزَى-
(ح) : مرادف (الْمَعْز) است.
=المَعْزَاء-
مؤنَّث (الأَمْعَز) است.
=المِعْزَاة-
مؤنث (الماعِز) است.
=المِعْزال-
ج مَعَازِيل [عزل] : چوپانى كه به تنهائى و دور از مردم گله را چراند، آنكهِ دور از مردم مسافرت كند، شخص بى اسلحه، مرد خودخواه، ناتوان و احمق.
=المِعْزَف-
ج مَعَازِف [عزف] (مو) : پيانو، مرادف (المِعْزَفَة) است.
=المِعْزَفَة-
[عزف] (مو) : مفرد (المَعَازِف) است كه عبارت از ابزار و دستگاههاى موسيقى از قبيل تار و تنبور و بربط و گيتار است.
=المِعْزَق-
[عزق] : سوراخ كن، مته.
=المِعْزَقَة-
[عزق] : مرادف (المِعْزَق) است.
=المَعْزَل-
[عزل] : «هو عن الحقّ بمَعْزَلِ» : او از راه حق و حقيقت بدور است.
=المُعَزَّم-
[عزم] : فا، بلند مرتبه، والا مقام.
=المَعْزُوفَة-
ج مَعْزُوفَات [عزف] (مو) : نغمه موزيك بدون آواز.
=المَعْزِيّ-
[معز] : بخيلى كه ثروت اندوزد و به مستمند ندهد.
=مَعَسَ-
-مَعْسًا الشي ءَ: بشدت چيزى را سابيد،- الرجُلَ: به او توهين كرد، با نيزه او را زد،- هُ: در زبان متداول بمعناى آنرا بشدت كوبيد مى باشد.
=المِعْسَر-
[عسر] : آنكه بر بدهكار خود سخت گيرى كند.
=المَعْسُرَة-
[عسر] : تنگدستى و سختى.
=المَعْسَرَة-
[عسر] : مرادف (المَعْسُرَة) است.
=المِعْسَف-
[عسف] : بسيار ستمكار.
=المِعْسَفَة-
ج مَعَاسِف [عسف] : ابزارى كه با آن سقف و ديوار را پاك كنند.
=المُعَسْكَر-
[عسكر] : مفع، جاى گرد آمدن مردم، لشكرگاه؛ «مُعَسْكَرُ الاعتقالِ» :
بازداشتگاه در ايام جنگ است كه در آن اتباع دشمن، يا افراد سياسى بازداشت مى شوند.؛ «شي ءُ مُعَسْكَرٌ» : چيزى جمع شده و گرد آمده.
=المَعْسُلَة-
[عسل] : مرادف (الْمَعْسَلَة) است.
=المَعْسَلَة-
[عسل] : كندوى عسل.
=المَعْسُور-
[عسر] : تنگدست و مستمند.
=المَعْسُول-
[عسل] : مفع؛ «رَجُلٌ مَعْسُولُ الكلامِ» : مرد خوش بيان و خوش سخن؛ «رجُلٌ مَعْسُولُ المواعيد» : مرد راستگو.
=المِعْشاب-
[عشب] : گياه دار و علف دار؛ «ارْضٌ مِعْشابٌ» : زمين پر از گياه و علف.
=المِعْشَار-
[عشر] : يك دهم؛ «ناقةٌ مِعْشَارٌ» :
ماده شتر بسيار شيرده.
=المُعْشِب-
[عشب] : علف دار.
=المُعْشِبَة-
[عشب] : «أَرْضٌ مُعْشِبَةٌ» : زمين پر از گياه.
=المَعْشَر-
ج مَعَاشِر [عشر] : جماعت و گروه، خانواده مرد، جنّ، انس.
=المُعَشَّش-
[عشّ] : مفع، جائيكه در آن پرنده لانه سازد.
=مَعِصَ-
-مَعَصًا الرجُلُ: پاى او پيچ خورد يا