ج دُرَيْهِمات: اسم مصغر (الدِّرهم) است؛ «دُرَيهِمات» : كمى پول خرد يا نقدينه.
=الدَّزِّينَة-
در زن يا دوزين كه بمعناى دوازده واحد از چيزى است. اين واژه فرانسوى است.
=دَسَّ-
-دَسًّا و دِسِّيسَى [دسّ] الشي ءَ تحت التراب و فيه: آن چيز را زير خاك پنهان كرد،- عَلَيه: بر او خدعه و نيرنگ زد،- الدَّسائِسَ: دسيسه سازى كرد، نقشه هاى شومى براى رسيدن به هدفى بد كشيد،- نَبْضَهُ: نبض او را گرفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الدَّسّ-
نَبْض. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّسَّاس-
[دسّ] (ح) : مار كوچكى است سرخ رنگ كه زير خاك پنهان مى شود،- ج دَسَّاسُون: دسيسه باز كه دست به كارهاى بد و پنهانى مى زند تا به هدف ناپسنديده اى برسد.
=الدَّسَّاسة-
(ح) : مار كوچكى است سرخ رنگ كه زير خاك پنهان مى شود،- (ح) :
كرمى است دراز و سرخ رنگ،- (ح) :
تيره اى از جانوران كوتاه زبان.
=الدَّسْت-
ج دُسُوت، و الكلمة فارسيَّة الأصل:
حيله و نيرنگ، جلو خانه، مجلس، بالش، جامه، بيابان، ورق؛ «دَسْت الحُكْم» : تخت سلطنت، صندلى رياست؛ «الدَّسْتُ لي» :
اين تعبير در زبان شطرنج بمعناى بردم است و «الدسْتُ عَليَّ» : بازى را باختم است، و در زبان متداول بمعناى ديگ يا سماور مسي بزرگ است. اين واژه فارسى است.
=الدَّسْتان-
ج دَسَاتِين (مو) : زه كمان، سيم عود و مانند آن. اين واژه فارسى است.
=الدُّسْتُور-
ج دَسَاتِير، و الكلمة فارسيّة: دستور، قاعده، قانون، وزير، پروانه يا اجازه، قانون اساسى كشور، آئين نامه يا نظامنامه كه در آن نام لشكريان و مقررى آنها ثبت شده باشد.
=الدُّسْتُوريّ-
نسبت به (الدُّستور) است؛ «النّظام الدُّسْتُوري» : حكومت مشروطه يا پارلمانى كه زير پوشش قانون باشد.
=الدُّسْتُوريَّة-
روش يا نظام دستورى كه مطابق با قانون باشد. ضد اين تعبير را (عَدَمُ الدُّسْتوريَّة» گويند.
=دَسْدَس-
دَسْدَسةً: احساس كردن و دست ماليدن به چيزى. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=دَسَّسَ-
تَدْسِيسًا [دسّ] : به معناى (دَسَّ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد.
=الدَّسْكَرَة-
ج دَسَاكِر: روستاى بزرگ، عشرتكده ها، خانه هاى فساد، ساختمان بزرگى بسان قصر كه در پيرامون آن افراد زيرك و خبيث و چابك گرد آمده باشند، صومعه، زمين هموار.
=دَسِمَ-
-دَسَمًا و دُسُومةً: چركى آن زياد شد،- دَسَمًا الشي ءُ: بر روى آن چيز چركى نشست،- رنگ آن تيره ى مايل به سياهى شد.
=دَسَّمَ-
تَدْسِيمًا المطرُ الأرضَ: باران زمين را خيس كرد،- الشي ءَ: آن چيز را سياه كرد.
=الدَّسَم-
چربناكى گوشت يا پيه، چركى و پليدى.
=الدَّسِم-
ج دُسْم و دُسُم: چرب.
=الدَّسْمَاء-
مؤنث (الأَدْسَم) است.
=الدُّسْمة-
تيره گى مايل به سياهى.
=الدَّسِمة-
مؤنث (الدسِم) است.
=الدَّسِيس-
ج دُسُس [دسّ] : آنكه را براى آوردن خبر فرستند، پخته شده ى در خاكستر.
=الدَّسِيسَة-
نيرنگ و خدعه و دشمنى پنهانى.
=دَشَّرَ-
تَدْشِيرًا الأمرَ: آن كار را رها كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الأَسِيرَ:
اسير را آزاد كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است.
=دَشَنَ-
-دَشْنًا الشي ءَ: آن چيز را داد و عطا كرد. اين واژه آرامي است.
=دَشَّنَ-
تَدْشِينًا الثوبَ: آن جامه را براى اولين بار پوشيد. اين واژه را در زبان متداول (خَشَّنَ) گويند،- المعبدَ: در آن معبد پيش از آنكه كسى در آن نماز خواند عبادت كرد و نماز خواند.
=دَعْ-
[ودع] : فعل امر است از (وَدَعَ) به معناى دست بردار؛ «دَعْ عنك لَومِي» : از ملامت به من دست بردار؛ «دَعْني و شَأْنِي» :
مرا بحال خود واگذار؛ «دَعْنا نَذهبُ» : بگذار تا برويم.
=دَعَا-
-دُعَاءً و دَعْوَى [دعو] هُ: او را صدا زد، بسوى او تمايل نمود، از او كمك خواست،- هُ فلانًا و بفُلانٍ: او را به آن اسم ناميد،- المَيِّتَ: بر مرده زارى و شيون كرد،- عليهِ: براى او شرّ خواست،- إليه:
از او خواست،- هُ الى الأمر: براى آن كار وي را فرستاد،- بهِ: او را احضار كرد،- دُعَاءً لهُ: براى او آرزوى خير كرد،- دَعْوَةً و مَدْعَاةً فلانًا: فلانى را دعوت به غذا كرد.
=الدُّعَاء-
ج أَدْعِيَة: مص.
=الدَّعَّاب-
اسم مبالغه است از (دَعِب و دَاعِب) .
=الدُّعَابَة-
مداعبه، شوخى و مزاح كردن.
=الدَّعَّابَةَ-
مبالغه ى (دَعِبٌ و دَاعِبٌ) است. در اينجا تاء ويژه ى مبالغه است و براى تأنيث نيست.
=الدَّعَارَة-
بداخلاقى.
=الدِّعَارَة-
پليدى و فِسق و فساد.
=الدَّعَارَّة-
بداخلاقى.
=الدِّعَام-
ج دُعُم: ستون خانه، ستون كه در زير چادر يا سايه بان نصب كنند.
=الدِّعَامَة-
ج دَعَائِم: مترادف (الدعَام) است،- ج دِعَامات و دعائِم: سند، ركن؛ «دَعَائِم السّيادَةِ» : آنچه كه سيادت و بزرگى را تأييد و تثبيت كند؛ «دِعَامَةُ القومِ» : بزرگ قوم و مهتر آنان.
=الدِّعَامَتَان-
چوبهاى دو طرف چرخ يا