مص، عشقبازى با زنان، غزل كه يكى از فنون شعرى است.
آنكه به زنان عشق ورزد، آنكه در دويدن ناتوان باشد.
=الغَزْوَة-
ج غَزَوَات [غزو] : اسم مرة از (الغَزْو) است.
=الغِزْوَة-
[غزو] : آنچه كه از جنگ گرفته شده باشد، آنچه كه خواسته شود.
=الغَزِير-
مقدار بسيار از هر چيزى؛ «غَزيرُ المَادّة» : آنكه داراى اطلاعات و معلومات وسيع باشد.
=الغَزِيرَة-
ج غِزَارِ: مؤنث (الغزير) است،- مِنَ النوق: ماده شتران بسيار شيرده،- مِنَ العيون:
چشمى كه بسيار اشك ريزد،- مِنَ الآبارِ وَ الْيَنَابِيع: چاه يا چشمه پُر از آب.
=الغَزِيل-
مرادف (المُغَازِل) است.
=الغَسَّال-
آنكه بسيار بشويد، صيغه مبالغه است.
=الغُسَالَة-
آنچه از جامه ها كه شسته شود،- مِنَ الشَّي ءَ: آبى كه با آن چيزى را بشويند، آبى كه بعد از شستن از لباس خارج شود.
=الغِسَالة-
شستن كاهن مسيحى انگشتان خود و جام را با آب و شراب در مراسم مذهبى كه بر پا كنند.
=الغَسَّالَة-
زن رختشوى، دستشويى.
=غَسَقَ-
غَسْقًا و غَسَقًا و غَسَقَانًا الليلُ: تاريكى شب زياد شد.
الغَسَق: تاريكى اوّل شب.
=غَسَلَ-
-غَسْلًا و غُسْلًا الشي ءَ: با آب چيزى را شُست و چركى آنرا پاك كرد،- هُ: به او ضربه دردناك زد.
=غَسَّلَ-
تَغْسِيلًا [غسل] الشي ءَ: چيزى را بسيار شُست.
=الغُسْل-
شُستن، ج أَغْسَال: مواد شست و شوى مانند آب و صابون و جز آنها.
=الغِسل-
ج اغْسَال: مواد شست و شوى مانند آب و صابون و جز آنها.
=الغُسل-
اسم است از (غَسَلَ) .
=الغِسْلَة-
مترادف (الْغِسْل) است.
=الغَسُول-
آنچه كه با آن چيزى را بشويند،- (ن) : نام گياهى است داراى خواص طبى كه در باغچه ها كشت ميشود.
=الغَسُّول-
مترادف (الغِسْل) است.
=الغَسِيل-
ج غَسْلَى و غُسَلَاء: جامه شسته شده، رختهاى آماده براى شستن.
=الغَسِيلَة-
ج غَسَالَى: مؤنّث (الغَسيل) است.
=غَشَّ-
-غشًّا [غشّ] هُ: او را گول زد، برخلاف باطن خود سخن گفت و نامناسب را سودمند معرفى كرد.
=الغُشّ-
ج غُشُون: كسيكه مردم را فريب دهد.
=الغِشّ-
اسم است از (الغَشُّ) ، خيانت، بدآموزى، هر چيز قُلابى، آنكه چهره اش گرفته باشد، سياهى دل، كينه.
=غَشَا-
-غَشْوًا [غشو] فلانًا: نزد او آمد.
=غَشَّى-
تَغْشِيَةً [غشي] الشي ءَ و على الشي ء:
روى آن چيز را سرپوش گذاشت، پوشانيد، او را وادار به پنهان نمودن آن امر كرد.
=الغِشَاء-
ج أَغْشِيَة [غشي] : آنچه كه پوشش چيزى باشد.
=الغِشَائِيَّات-
[غشي] : «غِشَائِيَّاتُ الأَجْنحة» (ح) : حشراتى كه چهار بال دارند و اغلب نيش مى زنند مانند زنبور و مورچه و امثال آن.
=الغَشَاش-
[غشّ] : مترادف (الغِشَاش) است.
=الغِشَاش-
[غشّ] : سرآغاز تاريكى و پايان آن.
=الغَشَّاشَة-
[غشّ] : «قومٌ غَشَّاشَةٌ» : قومى فريب دهنده و خيانت پيشه.
=الغَشَّام-
مترادف (الغاشِم) است.
=الغُشَاوَة-
[غشو] : پوشش، سرپوش، روپوش.
=الغَشَاوَة-
[غشو] : مترادف (الغُشَاوَة) است؛ «غَشَاوَةُ اللَّحَافِ» : روكش لحاف.
=الغِشَاوَة-
[غشو] : مترادف (الغَشَاوَة) است.
=الغُشَايَة-
[غشي] : به معناى (الغِشَايَةِ) است.
=الغِشَايَة-
[غشي] : پوشش، روپوش.
=غَشَّشَ-
تَغْشِيشًا [غشّ] هُ: او را گول زد، فريب داد.
=غَشَمَ-
-غَشْمًا هُ: به او ستم كرد.
=الغُشْوَة-
[غشو] : مترادف (الغَشْوَة) است.
=الغَشْوَة-
[غشو] : اسم مرة از (الغَشْو) است، پوشش.
=الغِشْوَة-
[غشو] : مترادف (الغَشْوَة) است.
=الغَشُوم-
ستمگر، مترادف (الغاشم) است.
=غَشِيَ-
-غَشَيَانًا [غشو] فلانًا: نزد او آمد،- هُ بالسَّوطِ: او را با تازيانه زد،- غَشَاوَةً الأَمرُ فُلانًا: امر بر فلانى پوشيده شد،- غَشًا الفَرَسُ وَ غيرُهُ: سَرِ اسب و جز آن سفيد شد.
=غَشِيَ-
-غَشْيًا و غِشَايَةً [غشي] المكانَ: به آن مكان آمد،- الأَمرُ فُلانًا: امر بر او پوشيده ماند،- اللّيْلُ: شب تاريك شد.
=غُشِيَ-
غَشْيًا و غُشْيًا و غَشَيانًا [غشي] عليهِ:
ناتوان و بى هوش شد.
=الغُشْي-
[غشي] : مترادف (الغَشْيَة) است.
=الغَشْي-
[غشي] : مترادف (الغَشْيَة) است.
=الغَشَيَان-
[غشي] : مترادف (الغَشيَة) است.
=الغُشْيَة-
[غشي] : پوشش و روپوش، مترادف (الغِشَايَة) است.
=الغَشْيَة-
[غشي] : از كار افتادن بيشتر نيروى بدن كه بر اثر ضعف قلب يا گرسنگى و جز آن پديد آيد.
=الغَشِيم-
نادانى كه از خود اراده ندارد،- (ب) : سنگ طبيعى.
=الغَشِيمَة-
مؤنّث (الغَشِيم) است.
=غَصَّ-
-غَصَصًا [غصّ] بالطعام أو الماءِ: غذا يا آب گلوى او را گرفت و مانع از تنفّس او شد،- المَكَانُ بِهم: آن جاى براى آنها پُر و تنگ شد،-- غصًّا الشي ءَ: آن چيز را كند و يا بريد.
=غَصَبَ-
-غَصْبًا هُ على الشي ء: به زور چيزى را از او گرفت،- الْمَرْأَةَ: به زور با زن همبستر شد و زنا كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را به زور گرفت،- هُ مالَهُ،- منْهُ مالَهُ: مال و دارائى او را به زور گرفت،- الجلدَ: موى و پشم روى پوست را زدود.
=الغَصْب-
مص، چيز غصبى، آنچه كه به