فهرس الكتاب

الصفحة 329 من 1009

حرف ششم از حروف مبانى و از حروف حلق است. اين حرف در حساب جُمَّل عبارت از (8) مى باشد.

=الحَائِر-

[حور] : فا، سرگردان،- في أمْرِهِ:

آنكه در كار خود سرگشته باشد.

=الحَائِر-

ج حُوران و حِيران [حير] : فا، جائى كه در آن آب گرد آمده باشد، زمين مطمئن كه اطراف آن مرتفع و بلند باشد.

=الحائِرة-

[حور] : زن سرگشته و حيران.

=الحَائِز-

[حوز] : بدست آورده، دارنده؛- «الحَائز الشَّهَادَة» : آنكه گواهى يا مدرك تحصيلى بدست آورده باشد.

=الحَائِط-

ج حِيطان و حِيَاط [حوط] : ديوار، باغ؛- «ضَرَبَ به عُرْضَ الحائِط» : به او اهميت نداد، او را سبك شمرد.

=الحَائِف-

ج حُيَّف و حُيُف و حَافَة [حيف] :

ستمگر، ستمكار؛- «حائِفُ الجَبَلِ» : دامنه يا پايين كوه.

=الحَائِك-

ج حَاكَة و حَوَكة [حوك] : بافنده پارچه،- حائِكات و حَوَائِك: زن بافنده كه به آن «الحَائِكَة» گويند.

=الحَائِك-

[حيك] : آنكه با تكبر و ناز راه رود.

=الحَائِكَة-

ج حائِكَات و حَوَائِك [حوك] : زن بافنده ى پارچه.

=الحَائِل-

ج حُول و حُوَّل و حِيَال و حَوَائِل [حول] :

دو رنگ يا چند رنگ، آنكه يكسال تمام عمر داشته باشد، هر ماده ى نازا، آنكه ميان دو نفر حايل و يا معترض باشد.

=الحَائِلَة-

[حول] : هر ماده اى كه يك سال عُمر داشته باشد، هر ماده اى كه نازا باشد، حيله، فريب؛ «ما فيه حَائِلَةٌ» : حيله اى در او نيست.

=الحَائِم-

ج حُوَّم [حوم] : تشنه كه براى مذكر بكار مى رود.

=الحَائِمَة-

ج حَوَائم و حُوَّم [حوم] : تشنه كه براى مؤنث بكار مى رود.

=الحَائِن-

[حين] : احمق، نادان.

=الحَائِنَة-

ج حَوَائِن [حين] : بلاى سخت، مصيبت.

=حابَ-

-حَوْبًا و حُوبًا و حَوْبةً و حَابًا و حِيَابَةً [حوب] بكذا: گناه كرد.

=حابَّ-

مُحَابَّةً و حِبَابًا [حبّ] هُ: او را دوست داشت، دوستى خود را بر او آشكار كرد.

=حابَى-

مُحَاباةً و حِبَاءً [حبو] الرجُلَ: آن مرد را يارى كرد، بسوى او گرايش كرد، او را به خود اختصاص داد،- القاضى زيدًا في الحُكْم: قاضى در صدور حكم به او گرايش كرد و حكم ناحق صادر نمود،- هُ في البيع:

با او در معامله آسانى كرد.

=الحَاب-

[حوب] : گناه.

=الحَابَة-

[حوب] : گناه.

=حابَسَ-

مُحَابَسَةً [حبس] هُ: او را حَبس و زندانى كرد.

=الحَابس-

واحد (الحُبَّسْ) است.

=الحَابِل-

[حبل] : شكارچى، جادوگر، افسونگر؛ «اختلط الحابِلُ بِالنَّابِل» : اين مثل هنگامى بكار برده مى شود كه امر دشوار و سخت شده باشد.

=الحَابِلَة-

ج حَبَلَة: مترادف (الحُبْلَى) است.

=الحَابُول-

طناب يا ريسمانى كه بوسيله آن از درخت خُرما بالا روند.

=حاتَ-

-حَوْتًا و حَوَتَانًا [حوت] الطيرُ أو الوحشُ على الشي ء: پرندگان يا حيوان درنده اطراف آن چيز گرديدند.

=الحَاتِم-

فا، قاضى، حاكم،- «حَتَمَ الحَاتِمُ بِكَذا» : قاضى حكم به چيزى صادر كرد، كلاغ، سياه.

=حاثَّ-

مُحَاثَّةً [حثّ] هُ: او را بر آن كار تشويق كرد و برانگيخت.

=الحَاثِر-

«عسلٌ حاثِرٌ» : عسلى كه فاسد شده باشد و بصورت دانه هاى خشك درآمده باشد.

=حاجَ-

-حَوْجًا [حوج] : فقير و نيازمند شد.

=حاجَّ-

حِجَاجًا و مُحَاجَّةً [حجَ] هُ: بر او احتجاج و اعتراض كرد.

=الحَاجُ-

[حوج] (ن) : گونه اى خار، (ن) :

گونه اى گياه (حمض) كه داراى برگهاى دراز و نازك ميباشد و در زبان فارسى به آن خار شتر گويند.

=الحاجُّ-

[حجّ] : اسم جمع است به معناى حاجيان؛ «قَدِمَ الحَاج حتّى المُشَاة» :

حاجيان حتى پيادگان آنها آمدند،- ج حُجَّاج و حَجيج و حُجّ: اسم فاعل است، آنكه به زيارت خانه خدا يا اماكن مقدسه رفته باشد.

=حاجَى-

مُحَاجَاةً [حجو] هُ: بر او در سخن و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت