حرف ششم از حروف مبانى و از حروف حلق است. اين حرف در حساب جُمَّل عبارت از (8) مى باشد.
=الحَائِر-
[حور] : فا، سرگردان،- في أمْرِهِ:
آنكه در كار خود سرگشته باشد.
=الحَائِر-
ج حُوران و حِيران [حير] : فا، جائى كه در آن آب گرد آمده باشد، زمين مطمئن كه اطراف آن مرتفع و بلند باشد.
=الحائِرة-
[حور] : زن سرگشته و حيران.
=الحَائِز-
[حوز] : بدست آورده، دارنده؛- «الحَائز الشَّهَادَة» : آنكه گواهى يا مدرك تحصيلى بدست آورده باشد.
=الحَائِط-
ج حِيطان و حِيَاط [حوط] : ديوار، باغ؛- «ضَرَبَ به عُرْضَ الحائِط» : به او اهميت نداد، او را سبك شمرد.
=الحَائِف-
ج حُيَّف و حُيُف و حَافَة [حيف] :
ستمگر، ستمكار؛- «حائِفُ الجَبَلِ» : دامنه يا پايين كوه.
=الحَائِك-
ج حَاكَة و حَوَكة [حوك] : بافنده پارچه،- حائِكات و حَوَائِك: زن بافنده كه به آن «الحَائِكَة» گويند.
=الحَائِك-
[حيك] : آنكه با تكبر و ناز راه رود.
=الحَائِكَة-
ج حائِكَات و حَوَائِك [حوك] : زن بافنده ى پارچه.
=الحَائِل-
ج حُول و حُوَّل و حِيَال و حَوَائِل [حول] :
دو رنگ يا چند رنگ، آنكه يكسال تمام عمر داشته باشد، هر ماده ى نازا، آنكه ميان دو نفر حايل و يا معترض باشد.
=الحَائِلَة-
[حول] : هر ماده اى كه يك سال عُمر داشته باشد، هر ماده اى كه نازا باشد، حيله، فريب؛ «ما فيه حَائِلَةٌ» : حيله اى در او نيست.
=الحَائِم-
ج حُوَّم [حوم] : تشنه كه براى مذكر بكار مى رود.
=الحَائِمَة-
ج حَوَائم و حُوَّم [حوم] : تشنه كه براى مؤنث بكار مى رود.
=الحَائِن-
[حين] : احمق، نادان.
=الحَائِنَة-
ج حَوَائِن [حين] : بلاى سخت، مصيبت.
=حابَ-
-حَوْبًا و حُوبًا و حَوْبةً و حَابًا و حِيَابَةً [حوب] بكذا: گناه كرد.
=حابَّ-
مُحَابَّةً و حِبَابًا [حبّ] هُ: او را دوست داشت، دوستى خود را بر او آشكار كرد.
=حابَى-
مُحَاباةً و حِبَاءً [حبو] الرجُلَ: آن مرد را يارى كرد، بسوى او گرايش كرد، او را به خود اختصاص داد،- القاضى زيدًا في الحُكْم: قاضى در صدور حكم به او گرايش كرد و حكم ناحق صادر نمود،- هُ في البيع:
با او در معامله آسانى كرد.
=الحَاب-
[حوب] : گناه.
=الحَابَة-
[حوب] : گناه.
=حابَسَ-
مُحَابَسَةً [حبس] هُ: او را حَبس و زندانى كرد.
=الحَابس-
واحد (الحُبَّسْ) است.
=الحَابِل-
[حبل] : شكارچى، جادوگر، افسونگر؛ «اختلط الحابِلُ بِالنَّابِل» : اين مثل هنگامى بكار برده مى شود كه امر دشوار و سخت شده باشد.
=الحَابِلَة-
ج حَبَلَة: مترادف (الحُبْلَى) است.
=الحَابُول-
طناب يا ريسمانى كه بوسيله آن از درخت خُرما بالا روند.
=حاتَ-
-حَوْتًا و حَوَتَانًا [حوت] الطيرُ أو الوحشُ على الشي ء: پرندگان يا حيوان درنده اطراف آن چيز گرديدند.
=الحَاتِم-
فا، قاضى، حاكم،- «حَتَمَ الحَاتِمُ بِكَذا» : قاضى حكم به چيزى صادر كرد، كلاغ، سياه.
=حاثَّ-
مُحَاثَّةً [حثّ] هُ: او را بر آن كار تشويق كرد و برانگيخت.
=الحَاثِر-
«عسلٌ حاثِرٌ» : عسلى كه فاسد شده باشد و بصورت دانه هاى خشك درآمده باشد.
=حاجَ-
-حَوْجًا [حوج] : فقير و نيازمند شد.
=حاجَّ-
حِجَاجًا و مُحَاجَّةً [حجَ] هُ: بر او احتجاج و اعتراض كرد.
=الحَاجُ-
[حوج] (ن) : گونه اى خار، (ن) :
گونه اى گياه (حمض) كه داراى برگهاى دراز و نازك ميباشد و در زبان فارسى به آن خار شتر گويند.
=الحاجُّ-
[حجّ] : اسم جمع است به معناى حاجيان؛ «قَدِمَ الحَاج حتّى المُشَاة» :
حاجيان حتى پيادگان آنها آمدند،- ج حُجَّاج و حَجيج و حُجّ: اسم فاعل است، آنكه به زيارت خانه خدا يا اماكن مقدسه رفته باشد.
=حاجَى-
مُحَاجَاةً [حجو] هُ: بر او در سخن و