كم در وسط سر.
-قَزْلًا و قَزَلَانًا: جهيد، لنگان لنگان گام برداشت.
-قَزَلًا: آن مرد لنگ شد.
=القَزَل-
بدترين لنگى.
=قَزِمَ-
-قَزَمًا: پست و فرومايه شد.
=القَزَم-
مص، پستى، فرومايگى، بدترين مال، كوتاهى قامت، مردم فرومايه (اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود، زيرا مصدر است) ،- ج قُزُم و اقَزَام: مرد كوتوله و فرومايه كه چيزى ندارد.
=القَزِم-
ج قُزُم و أَقْزَام: مرد كوتوله و فرومايه كه چيزى ندارد.
=القَزَمَة-
مؤنث (القَزَم) و بمعناى زن كوتاه قامت است، «رَجُلٌ قَزَمَةٌ و امرأة قَزَمة» : مرد يا زن كوتاه اندام. اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد.
=القزمَة-
مؤنث (القَزِم) است.
=القُزَّيْزَة-
[قزّ] (ن) : گل شيشه اى. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القَزِيعَة-
مرادف (القُزَّعة) است.
=قَسَّ-
-قُسُوسَةً و قِسِّيسَةً [قسّ] : آن مرد كشيش شد.
=القَسّ-
ج قُسُوس [قسّ] : كشيش مسيحى كه در رتبه كمتر از أُسقف (مطران) و بالاتر از متولّى كليساست: كاهن- اين كلمه سريانى است-.
=قَسَا-
-قَسْوًا و قَسْوَةً و قَسَاوَةً و قَسَاءَةً: تندخو و بد اخلاق شد،- اللّيلُ: شب تاريك شد.
=قَسَّى-
تَقْسِيَةً [قسو] الشي ءَ: آن چيز را سفت و سخت گردانيد.
=القَسَام-
زيبائى، خوشگلى.
=القَسَامَة-
زيبائى، گروهى كه بر چيزى سوگند خورند و به آن پاى بند باشند، سوگندهائى كه صاحبان كشته را بهنگام ادّعاى خونبها بدون گواه دهند، هدنه كه بمعناى متاركه موقت جنگ است.
=قَسَرَ-
-قَسْرًا هُ على الأَمر: او را به زور وادار به انجام آن كار كرد.
=قَسَطَ-
-قِسْطًا الْوَالِي: والى يا حاكم عادل شد،- قَسْطًا و قُسُوطًا: آن مرد ستم كرد و از حق روى گردانيد.
=قَسَّطَ-
تَقْسِيطًا [قسط] الشي ءَ: آن چيز را تقسيم يا توزيع كرد،- الأغراسَ: نهالهاى درختان را در فاصله هاى مساوى با هم كاشت،- الدّين: بدهى را تقسيط كرد تا در سر رسيدهاى معين پرداخت شود؛ «قَسَطَ الخراجَ عليهم و المالَ بينهم» : خراج يا مال را ميان آنها تقسيط يا توزيع كرد،- على عياله:
بر خانواده خود از نظر مخارج تنگ گرفت.
=القِسْط-
ج أَقْسَاط: عدل و داد، ترازو، پيمانه كه ظرفيت آن معادل نيم صاع است، سهميه، مقدار؛ «قِسطٌ من المال» مقدارى مال؛ «كان على قِسْطٍ كبيرٍ من ... »
مقدار بسيار از ... داشت، روزى، مقدارى از بدهى تقسيط شده.
=القُسْطَاس-
[قسطس] : ترازو.
=القِسْطَاس-
[قسطس] : مُرادف (القُسْطاس) است.
=القَسْطال-
ج قَسَاطِل [قسطل] : گرد و غبار در ميدان جنگ.
=القَسْطَل-
ج قَسَاطِل [قسطل] : گرد و غبار برخاسته از جنگ، لوله سُفالى يا آهنى و مانند آن كه آب در آن روان شود. نام ديگر آن قَسْطر و قساطِر مى باشد،- (ن) : شاه بلوط.
=القَسْطَلَة-
«قَسْطَلَةُ الحصانِ» (ن) : گونه اى بلوط.
=القُسْطُول-
ج قَسَاطِل [قسطل] : مُرادف (القسْطال) است.
=قَسَمَ-
قَسْمًا الشي ءَ: آن چيز را تقسيم كرد،- الدَّهْرُ الْقَومَ: زمانه مردم را پراكنده كرد،- فُلان امْرَهُ: در كار خود انديشيد كه چگونه آن را انجام دهد،- (ع ح) : عددى را بر عددى بخش كرد و خارج قسمت آن را در آورد.
=قَسُمَ-
-قَسَامَةً الغلامُ: آن جوان زيبا شد.
=قَسَّمَ-
تَقْسِيمًا [قسم] الشي ءَ: چيزى را تجزيه و تقسيم نمود؛ «قَسَّمَ الدّهرُ القَوْمَ» : زمانه ميان مردم را جدائى انداخت.
=القَسْم-
مص، بخشش، ديگ، شك و ترديد، شكى كه در قلب افتد و سپس به يقين مبدل گردد، اخلاق، عادت، رأْى، باران و آب؛ «حَصاةُ القَسْمِ» : سنگريزه كه در ظرف انداخته و سپس روى آن آب ريزند تا پُر شود و از آن آب نوشند و اين هنگامى است كه قوم در سفر بوده و كمبود آب داشته باشند.
=القِسْم-
ج أَقْسَام و جج أَقَاسِيم: جزئى از چيزى تقسيم شده، بهره اى از نيكى.
=القَسَم-
ج أَقْسام: سوگند، قسم به خداوند متعال.
=القَسِم-
سبد كوچكى كه عطار در آن عطر نهد.
=القِسْمَة-
ج قِسَم: اسم است از اقْتِسَام، سهم و حصه،- التَّوافُقِيّة (ع ح) : بر چهار قسمت از معادله جبرى كه تحقق يافته باشد اطلاق مى شود: د ب/ د ج- ر ب/ ر ج،- اللّا توافُقِيّة (ع ح) : هنگامى است كه معادله جبرى با هم اختلاف داشته باشند؛ «قِسْمَةُ عَددٍ غير صِفْر عَلى صِفر» (ع ح) : تقسيم عددى كه غير از صفر باشد بر صفر كه امكان پذير نيست و حاصل قسمت صفر بر صفر نيز معين نمى باشد.
=القَسَمَة-
ج قَسَمَات: سبد كوچك عَطّار، چهره، زيبائى.
=القَسِمَة-
ج قَسِمَات: مُرادف (القَسَمَة) است.
=القُسُوسَة-
[قسّ] : رُتبه و مقام كشيش.
=القُسَوِيّ-
[قوس] : منسوب به قوس است.
=القَسِيّ-
ج قِسْيَان [قسو] : سنگدل،- مِنَ الدّراهم: پول جعلى.
=القِسِّيس-
ج قِسِّيسُون و قُسَّان و أَقِسَّة و قَسَاوِسَة [قسّ] : مُرادف (القَسّ) و به معناى كشيش است.
=القِسِّيسِيَّة-
[قسّ] : مُرادف (القُسُوسَة) و به معناى شغل كشيشى است.