[ذوق] : طعم چيزى، مزه.
[مذق] : آنكه دوستى او ناپايدار است.
=المُذَاكَرَة-
[ذكر] : گفتگو و مشاورت.
=المُذَال-
[ذيل] : «ثوبٌ مُذَالٌ» : جامه بلند، دامن بلند.
=المَذْأَبَة-
[ذأب] : «أرضٌ مَذْأَبَةٌ» : زمين پر از گرگ.
=المِذَبّ-
[ذبّ] : مرادف (الذَّبَّاب) است بمعناى بسيار حمايت كننده.
=المِذَبَّة-
ج مِذَبَّات و مَذَابّ [ذبّ] :
مگس پران.
=المَذْبَح-
ج مَذَابِح [ذبح] : جاى ذبح و قربانى؛ «مذابح الكنائس» : قربانگاه كليسا.
=المِذْبَح-
ج مَذَابح [ذبح] : كارد يا ابزارى كه با آن ذبح كنند.
=المَذْبَحَة-
ج مَذَابح [ذبح] : كشتار مردم بيشمار كه از خود نتوانند دفاع كنند.
=المُذَبْذِب-
[ذبذب] : دودل، متردد.
=مَذِحَ-
مَذَحًا: دو ران يا دو بيضه يا دو لمبر او بهم سائيده شد و يا عرق كردند و در نتيجه سوزش و التهاب در آنها ايجاد شد.
=المَذَح-
مصدر است، عسلى است در گل انار دشتى.
=المُذْخِر-
[ذخر] (ا ع) : كسيكه ابزار جنگى را در ارتش توزيع مى كند.
=المَذْخَر-
ج مَذَاخِر [ذخر] : جاى اندوختن و پس انداز.
=مَذِرَ-
-مَذَرًا تِ البيضةُ: تخم مرغ فاسد شد،- تْ نفسُهُ او مِعْدَتُهُ: حال او يا معده او بهم خورد،- الرَّجُلُ: به آبريزگاه بسيار رفت و آمد كرد.
=مَذَّرَ-
تَمْذِيرًا [مذر] الشي ءَ: آن چيز را پراكنده و پخش كرد.
=المَذَر-
مص؛ «تفرّقَ القومُ شَذَرَ مَذَرَ» : آن قوم بهر سو متفرق شدند.
=المَذِر-
گنديده و پليد، فاسد.
=المِذْرَى-
ج مَذَارِ [ذرو] : چنگال، دو شاخه كه با آن گندم را از كاه جدا مى كنند.
=المِذْرَاة-
ج مَذارٍ [ذرو] : مرادف (المِذرَى) است.
=المِذْراع-
[ذرع] : واحد (المَذَارِع) و (المَذَاريع) است.
=المِذْرَب-
[ذرب] : زبان.
=المَذِرَة-
مؤنث (المَذِر) است؛ «بيضةٌ مُذِرَةٌ» :
تخم مرغ فاسد.
=المِذَرَّة-
[ذرّ] : ابزار بذر افشاني و مانند آن.
=المُذَرَّح-
[ذرح] : «لبنٌ أو عسلٌ مُذَرَّح» : شير و يا عسل كه آب در آن بسيار باشد.
=المُذَرَّع-
[ذرع] : مفع،- من النّاس: مردى كه مادرش بزرگوارتر از پدرش باشد.
=المَذْرَف-
[ذرف] : واحد (المَذَارف) است.
=المَذْرُوف-
[ذرف] : اشك سرازير شده.
=مَذَعَ-
-مَذْعًا و مَذْعَةً لفلانٍ: برخى از خبرها را باو گفت و برخى ديگر را مورد كتمان قرار داد،- الضَّرعَ: نيمى از شير پستان را دوشيد،- يمينًا: سوگند خورد،- تِ المياهُ:
آبها از بالاى كوهستان جارى شدند.
=المِذْعَان-
[ذعن] : رام و مطيع.
=المَذْعُور-
[ذعر] : ترسو.
=مَذَقَ-
-مَذْقًا اللبنَ: شير را با آب مخلوط نمود،- فلانًا او لفُلانٍ: او را شير مخلوط با آب نوشانيد،- الودَّ: دوستى را به كدورت تبديل نمود.
=المَذْق-
مص، شير مخلوط با آب.
=المَذِق-
آنچه كه با آب مخلوط باشد؛ «رَجُلٌ مَذِقٌ» : دلتنگ.
=المَذْقَة-
شير مخلوط به آب.
=المِذْكار-
[ذكر] : زنيكه معمولًا فرزند پسر مىورد و همچنين مردى كه داراى فرزند پسر مى باشد؛ «ارْضٌ مِذْكارٌ» : زمينى كه در آن بقولات خشن و غير قابل خوردن مى رويد.
=المُذْكِر-
[ذكر] : زنيكه پسر مى زايد؛ «طريقٌ مُذْكِرٌ» : راه ترسناك؛ «داهيةٌ مُذكر» : بلاى سخت؛ «يومُ مذكِرٌ» : روز هولناك.
=المُذَكَّر-
[ذكر] : جنس نر،- من السّيوف:
شمشير آبديده؛ «طريق مُذَكَّر» راه ترسناك؛ «يومٌ مُذَكَّرٌ» : روز هولناك. اين كلمه ضدّ (المؤنث) است.
=المُذَكَّرَة-
ج مُذَكَّرات [ذكر] : دفتر يادداشت روزانه در يكسال؛ «مُذَكَّرَة الاتهام» : اعلام جرم عليه متهم از سوى دادستانى كل؛ «مُذَكَّرَةُ شفاهيَّة» : تذكّر كتبى بدون امضاء كه نماينده سياسى دولتى به يك دولت بيگانه تحويل مى دهد.
=المَذكُور-
[ذكر] : نامبرده، مشار اليه.
=المُذْكِي-
[ذكو] : من الخيل، ج مَذَاكِ: اسبى كه رشد آن كامل و نيرومند شده است،- من السّحاب: ابر پر باران.
=المُذَكِّي-
[ذكو] من الخيل، ج مُذَكَّيَات:
مرادف (المُذْكِي) است،- من السّحاب:
مرادف (الْمُذكى) .
=مَذِلَ-
-مَذَلًا تْ رِجْلُهُ: پاى او خواب رفت، پايش سِر شد.
=المَذْل-
سِر شدن و بيحالى.
=المُذَلَّق-
[ذلق] : چيز نوك تيز يا لبه تيز، شير مخلوط با آب.
=المُذَلَّل-
[ذلّ] : مفع؛ «طريقٌ مُذَلَّلُ» : راه اسفالت شده و هموار.
=المُذَلَّلَة-
[ذلّ] : «شجرةٌ مُذَلَّلَة» : درختى كه در دسترس همه مردم است.
=المُذِمّ-
[ذمّ] : ساكن و بيحركت؛ «امْرٌ مُذِمٌّ» : كار معيوب، امر نامطلوب.
=المَذَمَّة-
[ذمّ] : مص، نكوهش، حق و حُرمت.
=المُذَمَّم-
[ذمّ] : نكوهيده.
=المَذْمُوم-
[ذمّ] : مفع، معيوب، مورد مؤاخذه.
=المُذْنِب-
[ذنب] : گناهكار.
=المِذْنَب-
[ذنب] : دمُ بلند، آبراه و جويبار باريك، چمچه.
=المُذَنَّب-
[ذنب] : آنچه كه دُم دارد؛ «نجمٌ مُذَنَّبٌ» : ستاره دنباله دار.
=المِذْنَبَة-
[ذنب] : چمچه.
=المُذْهَب-
[ذهب] : مُطلا، زراندود.