كه معمولا پس از شكوفه در آوردن بدست مىيد.
من الشجر: درخت ميوه دار؛ «ارْضٌ ثَمْراء» : سرزمين پُر از ميوه.
=الثَّمْرَة-
واحد (الثَّمَر) است، نسل يا فرزند كه به ميوه درخت تشبيه كنند؛ «ثَمْرَةُ السَّوْطِ» : گِرِه نوكِ تازيانه است كه بسانِ ميوه آويخته مى باشد؛ «ثَمْرَةُ اللِّسانِ» : گوشه زبان؛ «ثَمْرَةُ القَلب» : مهر و محبت.
=الثَّمَرة-
واحد (الثَّمَر) است.
=ثَمِلَ-
-ثَمَلًا: شراب در او اثر كرد، مست شد.
=ثَمَّلَ-
تَثْمِيلًا اللبنَ: دوغ را تكان داد تا از آن كره بسازد.
=الثَّمِل-
آنكه شراب در او اثر كرده باشد، مَست.
=الثُّمَلَة-
ج ثُمَل: مترادف (الثَّمَلَة) است.
=الثَّمَلَة-
ج ثُمُول: آنچه كه در تهِ ظرف يا حوض از آب و جُز آن باقى مى ماند، ته مانده.
=ثَمَنَ-
-ثَمْنًا الشي ءَ: بهاى آن چيز را گرفت،- الرَّجلَ: (8/ 1) يك هشتم اموال آن مرد را گرفت،- القَومَ: هشتمين نفر آن قوم بود.
=ثَمَنَ-
-ثَمَانَةً الشي ءُ: آن چيز گران بها و پُر ارزش شد.
=ثَمَّنَ-
تَثْمِينًا الشي ءَ: آن چيز را به هشت رُكن درآورد، براى آن چيز ارزشى تخمين زد، نرخ گذارى كرد؛ لا يُثَمَّن»: پُر ارزش است، ارزش آن را نمى توان تعيين كرد، گران بها.
=الثُّمْن-
ج أَثْمَان: يك قسمت از 8 قسمت چيزى.
=الثُّمُن-
ج أَثْمَان: مترادف (الثُّمْن) است.
=الثَّمَن-
ج أَثْمَان و أَثْمِنَة و أَثْمُن: پولِ كالاى فروخته شده، نِرخ، قيمت؛ «بِأَىِّ ثَمَنِ» : به هر قيمت كه باشد، در هر قيمتى، هر چه كه بايد كرد؛ «الثَّمَنُ الأَصْلي» : قيمت اصلى يا قيمت توليد؛ «الثَّمَنُ الأَساسيّ» : نرخِ اسمى يا اعتبارى.
=الثَّمِيل-
ماستِ تُرش.
=الثَّمِيلَة-
ج ثَمِيل و ثَمَائِل: مترادف (الثَّمَلَةْ) است.
=الثَّمِين-
يك قسمت از هشت قسمت چيزى، چيز نفيس، كمياب، پُر ارزش، ارزشمند.
=ثَنَى-
ثَنْيًا [ثني] الشي ءَ: آن چيز را تا يا دولا كرد، آن چيز را جمع آورى كرد،- صَدْرَهُ:
دشمنى را در سينه خود پنهان كرد،- زيدًا:
زيد را از نيازمندى كه داشت بازداشت، پس از زيد بود؛ «هذا واحدٌ فاثْنِهِ» : اين يكى است و تو دوّمى آن باش،- عِنانَ فرسهِ: عنان اسب خود را كشيد و بر دشمن تاخت.
=ثَنَّى-
تَثْنِيَةً [ثني] الشي ءَ: آن چيز را دو قسمت كرد، آن كار را دوباره كرد،- بالأَمرِ: آن كار را انجام داد و سپس كارى ديگر بر آن افزود،- الكلِمةَ: كلمه مفرد را با علامت تثنيه مثنى كرد،- الحرفَ: بر روى.
آن حرف دو نقطه نهاد.
=الثِّنَى-
ج ثِنْيَة: كارى كه دو بار انجام شود، آنكه در مِهترى و بزرگى پس از مِهتر و در مرتبه دوّم باشد.
=الثَّنَاء-
ج أَثْنِيَة [ثني] : ستايش كردن.
ثُنَاءَ: [ثني] : مترادف (اثْنَين اثْنَين) است به معناى دو تا دو تا. اين واژه ممنوع از صرف است و در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «أتوا ثُنَاءَ» : دو نفر دو نفر آمدند.
=الثَّنَاء-
[ثني] : ريسمان كه با آن پاىِ شتر و مانند آن را بندند.
=الثُّنَائيّ-
[ثني] من الألفاظ: كلمه دو حرفى؛ «حِلْفٌ ثُنائىٌّ» : پيمان ميان دو دولت.
=الثَّنَايَا-
[ثني] : جمع (الثّنِيَّة) است؛ «في ثَنَايا» :
در خلال، در ميان؛ «في ثَنَايَا نَفسِه» : در اعماق قلب او؛ «في ثَنَايَا الكُتُبِ» : در ميان كتابها؛ «بين ثَنَايا» : در باطِن، در خلال.
=الثُّنَّة-
[ثنّ] : موهاى پُشتِ پاى اسب.
=الثُنْدُؤَة-
ج ثَنادِئ (ع ا) مترادف (الثَّنْدُوَة) است.
=الثَّنْدُوَة-
ج ثَنَادٍ (ع ا) : پستان مَرد.
=الثَّنْوَى-
[ثني] : آنچه را كه استثناء كنند، چيزى كه از چيزى ديگر استثناء شود.
=الثَّنْي-
ج أَثْنَاء من الثوب: تاه جامه؛ «أَرْسَلْتُهُ ثِني كِتَابي» : آن را پيوست كتاب يا نامه ام فرستادم،- من الحيَّة: خميدگى مار هنگامى كه دولا مى شود،- مِنَ الوادي: گردنه درّه،- مِنَ الليل: ساعت يا پاسى از شب؛ «ثِنيًا بعد ثِنْىٍ» : همواره، پيوسته، از وقتى به وقتى.
=الثَّنِيّ-
ج ثِنَاء و ثُنْيَان: آنكه دندانهاى پيشين او ريخته شده باشد.
=الثُّنْيا-
مترادف (الثُّنْوَى) است.
=الثُّنْيان-
آنكه در مقام دوم پس از رئيس و مهتر يا آقا باشد.
=الثَّنِيَّة-
ج ثَنَايَا [ثني] : دندانهاى جلوى دهان كه دو عدد آن در فكِّ بالا و دو عدد در فكِّ پائين است، استثناء، «حَلَفَ يمينًا ليس فيها ثَنيَّةٌ» : سوگندى خورد كه استثناء ندارد، راه سخت و دشوار؛ «فُلانٌ طَلَّاعُ الثَّنايا» :
فلانى بر كارهاى سخت و دشوار دست مى زند؛ «الثَّنَايا» : اين واژه را در موضع خود بيابيد.
=ثَوَى-
-ثَوَاءً و ثُوِيًّا [ثوي] بالمكان و فيه و بهِ: در آن مكان اقامت كرد،- الرجُلُ: آن مَرد مُرد.
=الثَّوَاب-
[ثوب] : پاداش نيكو بر كارها و گاهى به معناى كيفر نيز مىيد، عسل،- (ح) : زنبور عسل.
=الثَّوَّاب-
[ثوب] : پيراهن فروش، دارنده پيراهن و جامه.
=الثَّوَابِت-
من النجوم، واحدتها ثابِتة (فك) :
ستاره هاى ثابت در آسمان بر خلاف ستاره هاى سيّار.
=ثَوَّبَ-
تَثْوِيبًا [ثوب] الرجلُ: آن مَرد پس از رفتن بازگشت،- هُ مِن كذَا: او را به خاطر كارى پاداش داد،- الدَّاعي: دعوت كننده پيراهن خود را از دور تكان داد تا ديده شود.
=الثَّوْب-
[ثوب] : مص،- ج ثِيَاب و أَثْواب و أَثُوب: پيراهن يا جامه و لباس.
=الثُوَّة-
ج ثُوًى [ثوي] : اثاث خانه، علامتى كه در خيابان و يا راه قرار دهند تا مورد