فهرس الكتاب

الصفحة 300 من 1009

كه معمولا پس از شكوفه در آوردن بدست مىيد.

=الثَّمْراء-

من الشجر: درخت ميوه دار؛ «ارْضٌ ثَمْراء» : سرزمين پُر از ميوه.

=الثَّمْرَة-

واحد (الثَّمَر) است، نسل يا فرزند كه به ميوه درخت تشبيه كنند؛ «ثَمْرَةُ السَّوْطِ» : گِرِه نوكِ تازيانه است كه بسانِ ميوه آويخته مى باشد؛ «ثَمْرَةُ اللِّسانِ» : گوشه زبان؛ «ثَمْرَةُ القَلب» : مهر و محبت.

=الثَّمَرة-

واحد (الثَّمَر) است.

=ثَمِلَ-

-ثَمَلًا: شراب در او اثر كرد، مست شد.

=ثَمَّلَ-

تَثْمِيلًا اللبنَ: دوغ را تكان داد تا از آن كره بسازد.

=الثَّمِل-

آنكه شراب در او اثر كرده باشد، مَست.

=الثُّمَلَة-

ج ثُمَل: مترادف (الثَّمَلَة) است.

=الثَّمَلَة-

ج ثُمُول: آنچه كه در تهِ ظرف يا حوض از آب و جُز آن باقى مى ماند، ته مانده.

=ثَمَنَ-

-ثَمْنًا الشي ءَ: بهاى آن چيز را گرفت،- الرَّجلَ: (8/ 1) يك هشتم اموال آن مرد را گرفت،- القَومَ: هشتمين نفر آن قوم بود.

=ثَمَنَ-

-ثَمَانَةً الشي ءُ: آن چيز گران بها و پُر ارزش شد.

=ثَمَّنَ-

تَثْمِينًا الشي ءَ: آن چيز را به هشت رُكن درآورد، براى آن چيز ارزشى تخمين زد، نرخ گذارى كرد؛ لا يُثَمَّن»: پُر ارزش است، ارزش آن را نمى توان تعيين كرد، گران بها.

=الثُّمْن-

ج أَثْمَان: يك قسمت از 8 قسمت چيزى.

=الثُّمُن-

ج أَثْمَان: مترادف (الثُّمْن) است.

=الثَّمَن-

ج أَثْمَان و أَثْمِنَة و أَثْمُن: پولِ كالاى فروخته شده، نِرخ، قيمت؛ «بِأَىِّ ثَمَنِ» : به هر قيمت كه باشد، در هر قيمتى، هر چه كه بايد كرد؛ «الثَّمَنُ الأَصْلي» : قيمت اصلى يا قيمت توليد؛ «الثَّمَنُ الأَساسيّ» : نرخِ اسمى يا اعتبارى.

=الثَّمِيل-

ماستِ تُرش.

=الثَّمِيلَة-

ج ثَمِيل و ثَمَائِل: مترادف (الثَّمَلَةْ) است.

=الثَّمِين-

يك قسمت از هشت قسمت چيزى، چيز نفيس، كمياب، پُر ارزش، ارزشمند.

=ثَنَى-

ثَنْيًا [ثني] الشي ءَ: آن چيز را تا يا دولا كرد، آن چيز را جمع آورى كرد،- صَدْرَهُ:

دشمنى را در سينه خود پنهان كرد،- زيدًا:

زيد را از نيازمندى كه داشت بازداشت، پس از زيد بود؛ «هذا واحدٌ فاثْنِهِ» : اين يكى است و تو دوّمى آن باش،- عِنانَ فرسهِ: عنان اسب خود را كشيد و بر دشمن تاخت.

=ثَنَّى-

تَثْنِيَةً [ثني] الشي ءَ: آن چيز را دو قسمت كرد، آن كار را دوباره كرد،- بالأَمرِ: آن كار را انجام داد و سپس كارى ديگر بر آن افزود،- الكلِمةَ: كلمه مفرد را با علامت تثنيه مثنى كرد،- الحرفَ: بر روى.

آن حرف دو نقطه نهاد.

=الثِّنَى-

ج ثِنْيَة: كارى كه دو بار انجام شود، آنكه در مِهترى و بزرگى پس از مِهتر و در مرتبه دوّم باشد.

=الثَّنَاء-

ج أَثْنِيَة [ثني] : ستايش كردن.

ثُنَاءَ: [ثني] : مترادف (اثْنَين اثْنَين) است به معناى دو تا دو تا. اين واژه ممنوع از صرف است و در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «أتوا ثُنَاءَ» : دو نفر دو نفر آمدند.

=الثَّنَاء-

[ثني] : ريسمان كه با آن پاىِ شتر و مانند آن را بندند.

=الثُّنَائيّ-

[ثني] من الألفاظ: كلمه دو حرفى؛ «حِلْفٌ ثُنائىٌّ» : پيمان ميان دو دولت.

=الثَّنَايَا-

[ثني] : جمع (الثّنِيَّة) است؛ «في ثَنَايا» :

در خلال، در ميان؛ «في ثَنَايَا نَفسِه» : در اعماق قلب او؛ «في ثَنَايَا الكُتُبِ» : در ميان كتابها؛ «بين ثَنَايا» : در باطِن، در خلال.

=الثُّنَّة-

[ثنّ] : موهاى پُشتِ پاى اسب.

=الثُنْدُؤَة-

ج ثَنادِئ (ع ا) مترادف (الثَّنْدُوَة) است.

=الثَّنْدُوَة-

ج ثَنَادٍ (ع ا) : پستان مَرد.

=الثَّنْوَى-

[ثني] : آنچه را كه استثناء كنند، چيزى كه از چيزى ديگر استثناء شود.

=الثَّنْي-

ج أَثْنَاء من الثوب: تاه جامه؛ «أَرْسَلْتُهُ ثِني كِتَابي» : آن را پيوست كتاب يا نامه ام فرستادم،- من الحيَّة: خميدگى مار هنگامى كه دولا مى شود،- مِنَ الوادي: گردنه درّه،- مِنَ الليل: ساعت يا پاسى از شب؛ «ثِنيًا بعد ثِنْىٍ» : همواره، پيوسته، از وقتى به وقتى.

=الثَّنِيّ-

ج ثِنَاء و ثُنْيَان: آنكه دندانهاى پيشين او ريخته شده باشد.

=الثُّنْيا-

مترادف (الثُّنْوَى) است.

=الثُّنْيان-

آنكه در مقام دوم پس از رئيس و مهتر يا آقا باشد.

=الثَّنِيَّة-

ج ثَنَايَا [ثني] : دندانهاى جلوى دهان كه دو عدد آن در فكِّ بالا و دو عدد در فكِّ پائين است، استثناء، «حَلَفَ يمينًا ليس فيها ثَنيَّةٌ» : سوگندى خورد كه استثناء ندارد، راه سخت و دشوار؛ «فُلانٌ طَلَّاعُ الثَّنايا» :

فلانى بر كارهاى سخت و دشوار دست مى زند؛ «الثَّنَايا» : اين واژه را در موضع خود بيابيد.

=ثَوَى-

-ثَوَاءً و ثُوِيًّا [ثوي] بالمكان و فيه و بهِ: در آن مكان اقامت كرد،- الرجُلُ: آن مَرد مُرد.

=الثَّوَاب-

[ثوب] : پاداش نيكو بر كارها و گاهى به معناى كيفر نيز مىيد، عسل،- (ح) : زنبور عسل.

=الثَّوَّاب-

[ثوب] : پيراهن فروش، دارنده پيراهن و جامه.

=الثَّوَابِت-

من النجوم، واحدتها ثابِتة (فك) :

ستاره هاى ثابت در آسمان بر خلاف ستاره هاى سيّار.

=ثَوَّبَ-

تَثْوِيبًا [ثوب] الرجلُ: آن مَرد پس از رفتن بازگشت،- هُ مِن كذَا: او را به خاطر كارى پاداش داد،- الدَّاعي: دعوت كننده پيراهن خود را از دور تكان داد تا ديده شود.

=الثَّوْب-

[ثوب] : مص،- ج ثِيَاب و أَثْواب و أَثُوب: پيراهن يا جامه و لباس.

=الثُوَّة-

ج ثُوًى [ثوي] : اثاث خانه، علامتى كه در خيابان و يا راه قرار دهند تا مورد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت