[صغر] : مص، افزودن ياء ساكنى است پس از حرف دوم اسم با ضمّ حرف اول و فتح حرف دوم مانند (رُجَيْل) كه تصغير (رَجُل) است و دلالت بر تقليل يا كوچك بودن را دارد.
=تَصَفَّحَ-
تَصَفُّحًا [صفح] الشي ءَ: در آن چيز تأمل كرد و نگريست،- الكتابَ: بر مطالب كتاب آگاهى يافت،- القومَ: در رفتار و كردار آن قوم نگريست تا امور آنان را دريابد.
=التَّصْفِيَة-
[صفو] : مص، تسويه ى حسابها، فروش سريع كالا بابهاى كم و نرخ ارزان، حلّ و فصل مشكلات؛ «تَصْفِيَة مَشَاكِل مُعَلَّقَة» : تسويه ى مشكلات ايجاد شده.
=التَّصْفِيح-
[صفح] : مص نهادن روكش فلزى و فولادى بر چيزى مانند كشتيها يا تانكها براى محافظت آنها از بمبهاى دشمن.
=تَصَقَّرَ-
تَصَقُّرًا [صقر] : آن مرد بوسيله ى باز شكارى شكار كرد.
=تَصَلَّى-
تَصَلِّيًا [صلي] النارَ و بالنارِ: از گرمى آتش رنج برد، خود را با آتش گرم كرد،- عَصَاهُ: عصاى خود را بر روى آتش گردانيد.
=تَصَلَّبَ-
تَصَلُّبًا [صلب] : آن چيز سخت و سفت شد.
=تَصَلْصَلَ-
تَصَلْصُلًا [صلصل] اللِّجامُ أو الحُلِيُّ:
لگام پا زيور آلات صدا كرد.
=تَصَلَّعَ-
تَصَلُّعًا [صلع] تِ الشمسُ: خورشيد از زير ابر درآمد،- تِ السَّمَاءُ: ابر آسمان پراكنده شد و رفت،- تِ الحَيَّةُ: مار بدون گرد و خاك آشكار شد.
=تَصَلَّفَ-
تَصَلُّفًا [صلف] : آن مرد خود را به چاپلوسى زد، چاپلوسى كرد.
=تَصَمَّدَ-
تَصَمُّدًا [صمد] لهُ بالعصا: با عصا قصد او كرد.
=التَّصْمِيم-
[صمّ] : مص، عزم، قرار، تعمّد و قصد قبلى؛ «عن سَابِقِ تَصَوُّر وَ تَصْمِيم» : با تصميم گيرى قبلى،- ج تصاميم:
برنامه ريزى يا نقشه كشى براى ساختمان يا راه و جز آنها، آهنگ و اقدام به كار يا پروژه اى از پروژه هاى علمى يا ادبى و جز آنها.
=تَصَنَّعَ-
تَصَنُّعًا [صنع] : آن مرد تظاهر به چيزى كرد كه در آن نبود، آن مرد وادار به آرايش شد،- تِ المرأةُ: آن زن خود را آرايش و زيبا كرد.
=تَصَنَّفَ-
تَصَنُّفًا [صنف] الشجرُ أو النباتُ:
درختان يا گياهان بگونه هاى مختلفى درآمدند، گياه براى برگ در آوردن شكافته شد،- الشَّفَةُ: لب پوست انداخت،- تِ السّاقُ: ساقه ى درخت شكافته شد.
=التَّصْنِيع-
[صنع] : مص تطبيق روش و اسلوب فنى صنايع.
=التَّصْنِيف-
[صنف] : مص مفرد (التَّصَانِيف) است.
=تَصَوَّبَ-
تَصَوُّبًا [صوب] : به پائين رفت. اين واژه ضد (تَصَعَّدَ) است.
=تَصَوْبَنَ-
تَصَوْبُنًا: خود را با صابون شست.
اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَصَوَّحَ-
تَصَوُّحًا [صوح] : آن چيز شكافته شد، آن چيز خشك شد.
=تَصَوَّرَ-
تَصَوُّرًا [صور] الشي ءَ: تصوير آن چيز به ذهن و خيال او آمد،- لهُ الشي ءُ: آن چيز در ذهن او شكل و صورت گرفت،- الرَّجُلُ: بر زمين افتاد يا كج شد تا بيفتد؛ «طعنهُ فَتَصَوَّر» : او را با نيزه زد و افتاد يا اينكه مايل به افتادن شد.
=التَّصَوُّريّ-
[صور] : آنچه كه به فنّ بحث در تصوّرات و افكار ويژه گى داشته باشد.
=تَصَوَّفَ-
تَصَوُّفًا [صوف] : آن مرد صوفى شد، به اخلاق و روش صوفيان درآمد.
=التَّصَوُّف-
[صوف] : مذهب صوفيان، تصوّف.
=تَصَوَّنَ-
تَصَوُّنًا [صون] من العيب: از عيب و بدى خود را كنار گرفت.
=التَّصْوِيت-
[صوت] : دادن رأى در انتخابات.
=التَّصْوير-
مص،- (ف ج) : فن تصوير رنگى اشخاص و اشياء،- الشمْسِى: عكاسى، عكسبردارى كه به آن نيز (التَّصْوير الفُوتوغرافى) گويند،- الجَوِّيّ: عكسبردارى هوائى از شهرها و مكانها بوسيله ى هواپيما؛ «آلةُ تصوير» : دستگاه عكاسى، دوربين عكاسى.
=التَّصْوِيرة-
ج تَصَاوِير- [صور] : تمثال، مجسّمه.
=التَّصْوِينة-
[صون] : ديوار كه اطراف خانه كشيده شود كه برخى آنرا (الحوش) نامند يا ديوار اطراف باغ و مزرعه و مانند آن. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَصَيَّحَ-
تَصَيُّحًا [صيح] : شكافته شد،- البَقْلُ: بالاى گياه خشك شد در حاليكه هنوز نم داشت.
=تَصَيَّدَ-
تَصَيُّدًا [صيد] الطيرَ: پرنده را با نيرنگ شكار كرد و گرفت.
=تَصَيَّرَ-
تَصَيُّرًا [صير] هُ: شبيه و همشكل وى شد.
=تَصَيَّف-
تَصَيُّفًا [صيف] المكانَ و بهِ: در تابستان در آن مكان اقامت كرد.
=تَضَاءَلَ-
تَضَاؤُلًا [ضأل] : خرد و لاغر شد، كوچك شد،- الشي ءُ: آن چيز ترنجيد و چروكيده شد.
=تَضَاحَكَ-
تَضَاحُكًا [ضحك] الرجُلُ: آن مرد خنديد، خود را به خنده زد،- القومُ: آن قوم يكديگر را خنداند.
=تَضَادَّ-
تَضَادًّا [ضدّ] الرجُلانِ: آن دو مرد مخالف يكديگر شدند.
=تَضَارَبَ-
تَضَارُبًا [ضرب] القومُ: آن قوم با هم به زد و خورد پرداختند.
=تَضَارَسَ-
تَضَارُسًا [ضرس] القومُ: آن قوم با هم دشمنى و جنگ كردند،- البناءُ: ساختمان ناهموار ساخته شد و بگونه اى دندانها نامرتب گرديد.
=تَضَارَعَ-
تَضَارُعًا [ضرع] الرجُلانِ: آن دو مرد همسان و مشابه يكديگر شدند.
=التَّضَارِيس-
[ضرس] : «تَضَاريسُ الارضِ» : پست و بلنديهاى زمين كه دندانه وار باشد.
=تَضَاعَفَ-
تَضَاعُفًا [ضعف] الشي ءُ: آن چيز دو