فهرس الكتاب

الصفحة 764 من 1009

=لاغَ-

-لَيْغًا [ليغ] هُ الشي ءَ: او را به آن چيز وادار كرد،- الشّى ءَ: آن چيز را خواست كه به خود اختصاص دهد.

=لَاغَى-

مُلَاغاةً [لغو] الرجُلَ: او را به بازى گرفت و با او شوخى كرد.

=اللَّاغِب-

ج لُغَّب: فا، ناتوان.

=اللَّاغِبَة-

ج لَوَاغِب: مؤنّث (اللّاغِب) است.

=لاغَزَ-

مُلَاغَزَةً [لغز] هُ: با لغز و معمّا با وى سخن گفت.

=اللَّاغِيَة-

[لغو] : مص، چرند و پرند، سخن يا خبرى كه نتوان بر آن اعتماد كرد؛ «كَلِمَةُ لَاغِيَة» : سخن زشت و ناپسنديده.

=لافَ-

-لَيْفًا [ليف] الطعامَ: غذا خورد.

=لافَّ-

لَافًّا [لفّ] الصقرُ الصيدَ: باز به دورِ شكار چرخيد و آنرا زير پاى خود قرار داد.

=اللَّافِتَة-

پلاكارد كه بر آن شعار و يا آنچه كه جلب توجه كند نويسند.

=اللَّافِح-

«نارٌ لَافِحٌ» : آتش سوزان.

=اللَافِظ-

فا.

=اللَّافِظَة-

مؤنّث (اللَّافِظ) است، دريا كه گوهر بر آرد، آسياب، دنيا.

=لاقَ-

-لَوْقًا [لوق] هُ: آن چيز را نرم كرد،- الدَّوَاةَ: مركب دوات را خوب درست كرد،- عَيْنَهُ: بر چشم او زد.

=لاقَ-

-لَيْقًا و لَيْقَةً [ليق] الدواةَ: مركب دوات را خوب و تازه كرد و در آن ليقه ريخت،- تِ الدَّوَاةُ: مركب به ليقه دوات چسبيد،- لِيقًا وَ لِيَاقَةً و لَيَاقًا وَ لَيَقَانًا بفُلانِ: به او پيوست و پناهنده شد،- بهِ الثَّوبُ: جامه براى او مناسب شد؛ «ما يَليقُ أَنْ تَفْعَلَ كَذا» : اين كار شايسته و مناسب تو نيست.

=لاقَى-

لِقَاءً و مُلَاقاةً [لقي] الرجُلَ: با او برخورد و ملاقات كرد،- آذانًا صَاغِيَة: با گوشهائى شنوا روبرو شد.

=لاقَبَ-

مُلَاقَبَةً [لقب] هُ: با لقبهاى بد او را دشنام داد.

=اللَّاقِح-

ماده شتر آبستن و مانند آن.

=لاقَطَ-

لِقَاطًا و مُلَاقَطَةً [لقط] هُ: با او برابر شد.

=اللَّاقِط-

فا، آنكه پس از درو خوشه هاى گندم را جمع آورى كند؛ «طَائِرٌ لَاقِطٌ» :

پرنده اى كه دانه به نوك گرفته باشد.

=اللَّاقِطَة-

مؤنّث (اللَّاقِط) است؛ «لَاقِطَةُ الْحَصَى» : سنگدان مرغ.

=لاكَ-

-لَوْكًا [لوك] اللقمةَ: لقمه را در دهان خود سست جويد،- الفَرَسُ اللجَامَ: اسب لگام را جويد و گزيد.

=لاكَزَ-

مُلاكَزَةً [لكز] هُ: به يكديگر مشت زدند.

=لاكَمَ-

مُلَاكَمَةً [لكم] هُ: به ديگرى مشت زد.

=لامَ-

-لَوْمًا و مَلَامًا و مَلَامَةً هُ في كذا و على كذا:

او را درباره چيزى سرزنش و نكوهش كرد، از او گِله كرد.

ج لامَات [لوم] : ترس، هر چيز سخت، شخص انسان و جز آن، نزديكى.

=اللَّامُبَالاة-

[بلي] : بى تفاوتى و بى نظمى.

=اللَّامَة-

[لوم] : ترس؛ «جاءَ بِلَامَةٍ» : كارى كه نكوهش آور بود انجام داد.

=اللّامَّة-

[لمّ] : چشم زخم، آنچه از فساد و بدى كه از آن بترسند.

=لامَحَ-

مُلَامَحَةً [لمح] هُ: زير چشمى به او نگريست.

=اللَّامِح-

«نجمٌ أو برقٌ لامِحٌ» : ستاره پرتو افكن، برق درخشنده.

=اللَّامَرْكَزيَّة-

[ركز] : دادن استقلال داخلى به استانها و يا حكومت محلى در اداره امور مملكت، عدم تمركز ادارى.

=لامَزَ-

مُلامَزَةً و لِمَازًا [لمز] هُ: با لُغز و معمّا و كلمات مشكل با وى سخن گفت.

=لامَسَ-

مُلَامَسَةً [لمس] هُ: با او تماس پيدا كرد، به او نزديك شد.

=اللَّامِع-

ج لُمَّع: فا، يقال «ما بالدار لامِعٌ» : كسى در خانه نيست.

=اللَّامِعَة-

ج لَوَامِع: مؤنّث (اللَّامِع) است، استخوان نرم سر كودك هنگامى كه نرم باشد.

=اللَّامِيّ-

[لوم] : منسوب به لام است كه يكى از حروف ابجدى است، صمع سفيد درخت كه جويده مى شود؛ «لَامِيَّةُ العَرب» :

قصيده ى شعرى لامى از شنفرى است؛ «لامِيَّةُ الْعَجَم» : قصيده ى شعرى لامى از طغرائى است.

=اللَّامِيون-

(ن) : نام گياهى از رسته ى شفويات است كه بهترين نوع آن لاميون سفيد است.

لِينًا و لَيَانًا و لِينَةً [لين] : نرم شد.

=اللَّانِهَائِيّ-

[نهي] : آنچه كه بى پايان باشد،- الصِّفْر: متحولى است كه از صفر شروع مى شود چه موجب و يا چه منفى باشد.

=اللَّانِهَايَة-

[نهي] : بى نهايت.

=لاهَى-

مُلَاهَاةً [لهو] الشي ءَ: به آن چيز نزديك شد،- الغلامُ الفِطَامَ: كودك به زمان از شير گرفتگى نزديك شد،- هُ: به او نزديك شد، با او نزاع و كشمكش كرد.

=اللّاهِج-

بالشي ءِ: كسى كه با تأني و پايدارى كارى را دنبال كند؛ «الفَصِيلُ اللَّاهِج» : گوساله كه به شير خوردن از پستان مادر عادت كرده باشد.

=اللَّاهِز-

فا، كوه يا تپه كه راه را تنگ كرده باشد و هرگاه دو كوه به هم پيوسته باشند و راه باريكى ميان آنها باشد به آن دو «لَاهِزَان» گويند.

=لاهَسَ-

مُلَاهَسَةً [لهس] على الطعام: با آزمندى به سوى غذا روى آورد،- القومُ الَى الشَّى ء:

آن قوم به سوى آن چيز شتافتند و بر سر آن ازدحام به راه انداختند.

=اللَّاهِف-

فا (للمذكَّر و المؤنَّث) ، ستمكش بيچاره كه دادخواهى و طلب يارى كند.

=اللَّاهِفَة-

ج لَاهِفَات و لَوَاهِف: مؤنّث (اللَّاهِف) است.

=اللَّاهُوتِ-

اللَّاهُوت: خداوندى، اصل اين كلمه (لَاهٌ) است كه به معناى (إلهٌ) مى باشد. در اين كلمه واو و تاء مبالغه است همچنان كه در جبروت و ملكوت اضافه شده است؛ «عِلْمُ اللَّاهُوت» : دانشى است كه در آن از عقايد و افكار متعلق به خدا بحث مى شود؛ «اللَّاهُوتُ النَّظري» : علم عقايد؛ «اللَّاهُوتُ الْأَدبيّ» علم

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت