فهرس الكتاب

الصفحة 798 من 1009

هموار باشد.

=المُتَنَاظِر-

[نظر] : «شكلان مُتَنَاظِرَان بِالنّسبةِ الى مَركز و» در علم هندسه بمعناى دو شكلى است كه تقاطع آنها دو تا دو تا به نسبت (و) متناظرند و صفت اين دو شكل را (تناظر) مى نامند؛ «شكلانِ مُتَنَاظِرانِ» : بِالنّسبه الى مستقيم س (او مستوو»(ه) : اين دو شكل با هم دو تا دو تا به نسبت س يا واو متناظرند و صفت آن دو را (التّناظر) نامند. همچنان كه در مركز دايره و كره و متوازى الاضلاع مى باشد.

=المُتَنَاعِم-

[نعم] : مرادف (المُتَنَعِّم) است،- مِنَ النّبَات: گياه نرم.

=المُتَنَاوَل-

[نول] : مفع، آنچه ممكن است بدست آيد؛ «في مُتَنَاوَلِ يدِهِ» : در دسترس او است؛ «في مُتَنَاوَلِ الْجَمِيع» : در دسترس همگان است.

=المَتْنَة-

ج مِتَان و مُتُون: زمين سفت و بلند؛ «مَتْنَةُ الظّهرِ» : طرف پشت.

=المُتَنَجِّم-

[نجم] : منجم و ستاره شناس.

=المُتَنَزَّه-

[نزه] : گردشگاه، پارك.

=المُتَنَصَّح-

[نصح] : مفع،؛ «ثوبٌ مُتَنَصَّحٌ» :

لباس وصله خورده.

=المُتَنَعِّم-

[نعم] : كسى كه در رفاه و نعت باشد، دارنده مال بسيار.

=المُتَنَفَّس-

[نفس] : جاى تنفس.

=المُتَنَفِّش-

[نفش] : آماسيده و نرم درون؛ «انْفٌ مُتَنَقِّش» بينى پهن و فراخ سوراخ.

=المُتَنَوِّع-

[نوع] : فا، گوناگون.

=المُتَهَارِت-

[هرت] : پر گو و ياوه گو.

=المُتَهَتِّك-

[هتك] : يقال «رجُلٌ مُتَهَتِّكٌ» :

مردى كه از رسوائى باكى ندارد.

=المُتَهَجِّد-

[هجد] : فا، كسى كه با نماز شب عبادت مى كند.

=المُتَهَدِّمَة-

[هدم] : «عجوزٌ مُتَهَدِّمَةٌ» :

پيره زن از كار افتاده و سالخورده.

=المُتَهَزِّم-

[هزم] : فا، رعد؛ «قصبٌ مُتَهَزِّمٌ» :

نى شكسته و ترك خورده، آذرخش،؛ «سقاءٌ مُتَهَزِّمٌ» : مشك خشك شده و تا خورده.

=المُتَهَضِّم-

[هضم] : «رَأَيْتُهُ مُتَهَضِّمًا» او را با چهره اى كه از اندوه شكسته شده بود ديدم.

=المُتَهَفِّك-

[هفك] : فا، كسيكه لرزان و با اضطراب راه رود، شخصى كه بسيار اشتباه كند.

=المُتَهَيِّع-

[هيع] : سرگردان و آشفته، كسى كه شر بپا كند.

=المُتَوَائِم-

[وأم] : فا؛ «غناءٌ مُتَوَائِمٌ» :

ثروتى متناسب.

=المُتَوَازِي-

[وزي] : متقابل «مُتَوَازي السّطوح» : جسمى است كه شش ضلع متوازى دارد و منشور است و دو قاعده آن متوازى الأضلاع است؛ «متوازي السّطوح القائم» (ه) :

ضلعهاى آن عمودى بر مستواى دو قاعده و آن دو قاعده مستطيل نيستند؛ «متوازى المستطيلات» (ه) : منشورى است قائم كه دو قاعده آن مستطيل مى باشند.

=المُتَوَاطِد-

[وطد] : ثابت و دائم، شديد، چيزى كه قسمتى از آن در اثر قسمتى ديگر است.

=المُتَوَافِرُون-

[وفر] : «قومٌ مُتَوَافِرون» : بسيار.

=المُتَوَالِي-

[ولي] : فا، پيروان على (ع) و خاندان او واحد (المَتاوِلة) است.

=المُتَوَالِيَة-

[ولي] : مؤنث (المُتَوَالي) است؛ «المُتَوَالِية الحِسَابيَّة» : تصاعد عددى در علم جبر عبارت است از مجموعه اعدادى كه تفاوت ميان هر يك از آنها با ديگر يكسان است و آنرا اساس مى نامند. مثلا: 1، 4، 7، 10، 13، ... ؛ «المتوالية الهَنْدَسيَّة» :

تصاعد هندسى عبارت از مجموعه اعدادى است كه هر يك از آنها مساوى است با عدد ما قبل آن ضرب در عدد ثابتى كه اساس ناميده مى شوند، مانند 1، 3، 9، 27، 81.

=المُتَوَبِّد-

[وبد] : سخت چشم زخم.

=المَتُوح-

دور و بعيد؛ «بِئرٌ مَتُوحٌ» : چاهى كه از آن آب كشيدن آسان باشد.

=المُتَوَحِّد-

ج مُتَوَحِّدون [وحد] : تنها و يكتا؛ «المُتَوَحِّدُون مِنَ الرُّهبان» : راهباني كه براى عبادت خدا از مردم مى برند.

=المُتَوَسِّط-

[وسط] : فا، معتدل و ميانه؛ «متوسّطُ القامة» ؛ «متوسِّط الحجم» : كسى كه اندام متناسب و ميانه داشته باشد، و در علم هندسه عبارت است از خط مستقيم ميان رأس و منتصف ضلع مقابل در مثلث، ««مُتَوَسِّط عِدَّة اعْداد» : در علم حساب عبارت است از حاصل قسمت همان اعداد به عدد خود مانند:

3/ 8+ 12+ 16 - 12، «الْبَحْر الأَبْيَض المُتَوسّط» : درياى مديترانه كه ميان اروپا و افريقا و آسيا قرار گرفته است.

=المُتَوَضَّأ-

[وضأ] : جاى وضو گرفتن، توالت.

=المُتَوَضِّح-

[وضح] : فا، كسيكه ديده و ظاهر مى شود، كسيكه در ميانه خيابان راه مى رود،- مِنَ الإبِل: شتر تقريبا سفيد.

=المُتَوَفَّى-

[وفي] : مرده.

=المُتَوَقِّد-

[وقد] : فا، مرد ظريف، درخشنده و روشن؛ «مُتَوَقِّدُ الذِّهْن» : با هوش و زيرك.

=المُتَوَكِّد-

[وكد] : كسيكه براى كارى آماده است.

=المَتِين-

ج مِتَان: سفت و سخت، محكم و نيرومند؛ «حَبْلٌ متينٌ» ريسمان محكم؛ «رَأْىُ متينٌ» رأى قاطع و پر محتوى.

=المِتِيُورُوكْراف-

دستگاه هواشناسى و هواسنجى.

=مَثَّ-

-مَثًّا [مثّ] الزقُّ أو السقاءُ: مشك يا ظرف آب تراوش كرد؛- العَظْمُ: آنچه از مواد كه در ميان استخوان بود روان شد؛- الرَّجُلُ: از فرط چاقى بدن او عرق كرد،- الحديثَ: سخن را پخش و منتشر كرد،- شاربَهُ: سبيل چرب شده خود را با دست پاك كرد،- يَدَهُ: دست خود را با حوله پاك كرد،- الجرحَ: چرك زخم را زدود و آنرا پاك كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت