فهرس الكتاب

الصفحة 205 من 1009

برخاست؛ «أ مَا قَامَ زَيْدٌ؟» : كه در اينجا نيز جواب بَلَى است يعنى آرى برخاست.

=البَلَاء-

[بلي] : امتحان به خير يا شر است، اندوه كه جسم را مى فرسايد، ايستادگى و مقاومت؛ «الْبَلَاءُ الحَسَن» : آزمايش خوب.

=البلَاتِين-

پلاتين، طلاى سفيد.

=البُلاخ-

(ن) : درخت بلوط.

=البِلَاد-

جمع (بَلَد) و (بَلْدَة) است، اين واژه به معناى كشور يا وطن مى باشد؛ «بِلَادُ الْعَالم» : كشورهاى جهان؛ «يَا بِلَادِي» :

اى وطنم.

=البَلَاذُر-

(ن) : درختى است از رسته ى (البُطْمِيَّات) . چوب اين درخت سرخ و قهوه اى رنگ و ارزشمند است. از ساقه ى اين درخت گونه هائى صمغ استخراج مى شود، درخت بلادر.

=البَلَاس-

ج بُلُس: بساط، پلاس كه از موى بافته شود- اين واژه فارسى است-

البَلَّاس-

پلاس فروش. اين واژه فارسى است.

=البلَاسْتِيك-

(ف ج) : فن آرايش اشخاص يا اشياء با تصوير يا ساختن مجسمه هاى كوچك از سفال يا چوب يا سنگ يا فلز،- (ك) : ماده ايست ساده يا مركب كه در آن با تاثير دماى حرارت يا فشار تغيير شكل مى دهد و از اين ماده ادوات و ابزار مختلفى ساخته مى شود. پلاستيك.- اين واژه يونانى است-

البَلَاط-

تخته هاى سنگ كه با آن زمين را فرش كنند، زمين هموار و نرم؛ «بَلَاطُ الْمَلِك» : كاخ شاهى يا مجلس و محفل شاه، دربار.- اين واژه لاتينى است-

البَلَاطَة-

واحد (البَلَاط) بمعناى يك تخته سنگ يا موزائيك است.

=البَلَّاعَة-

ج بَوَالِيع وَ بلالِيع مترادف (الْبَالُوعَة) است بمعناى چاهك فاضلاب است.

=البَلَاغ-

ج بَلَاغَات: اسم است از (الإبْلَاغ و التَّبْلِين) رسانيدن پيام، رسيدن به خواسته ها، آگهى، اعلام، اعلان، اطلاعيه، بيانيّه، كتابى كه در آن حكمى از مسأله اى بيان شده باشد، كفايت و بسندگى.

=البُلَاغَى-

مرد بليغ و فصيح كه با سخن خود حق مطلب را ادا كند.

=البَلَاغَى-

مترادف (البُلَاغَى) است.

=البَلَاغَات-

سخن چينى ها و بدگوئيها؛ «لَا يَفْلَحُ اهْلُ البَلَاغَات» : سخن چينان رستگار نمى شوند.

=البَلَاغَة-

فصاحت، هنر نويسندگى، علم بيان، سخنورى.

=البُلَال-

ترى و خيسى، آب، آنچه كه با آن گلو را تر كنند از آب و شير.

=البَلَال-

مترادف (البُلال) است.

=البِلَال-

مترادف (البُلال) است.

=البُلَالَة-

نمناكى، به اندازه ى تر شدن چيزى، چيزى اندك.

=البَلَّان-

[بلّ] : گرمابه، ج بَلَّانات: شست و شو كننده ى در حمام،- (ن) : گياهى است خاردار، برگهاى آن ريز و ميوه هاى آن گرد كه در زمين پخش مى شود و زمين را غير قابل كشت مى نمايد.

=البَلَّانة-

واحد (البلّان) براى گياه است.

=البَلَاهَة-

سستى خرد و ناتوانى در انديشه، ساده لوحي؛ «البَلَاهَة المُبْكِرَة» : حماقت و نادانى.

=البَلْبَال-

سختى اندوه، نگرانى و سرگردانى.

=بَلْبَلَ-

بَلْبَلَةً و بِلْبَالًا القومَ: آن قوم را برانگيخت، آنها را در اندوه انداخت،- الألْسِنَةَ: زبانها را درهم آميخت،- الْآرَاء: رأيها را فاسد كرد،- الأَمْتِعَةَ: متاعها را پخش و پراكنده كرد.

=البُلْبُل-

ج بَلَابِل (ح) : بُلبل، پرنده ى معروف و خوش آواز؛ «بُلْبُلُ الْإِبْرِيق» : لوله ى آفتابه. و در زبان متداول نوعى بازى كودكان است كه فصيح آن (الدَّوّامَة) است.

=البَلْبَلَة-

مص، نابسامانى، پريشانى.

=البَلَّة-

شادابى جوانى،- مِنَ الرَّيَاح: باد نمناك؛ «زَادَ الطِّينَ بَلَّةً» و «زادَ في الطين بَلَّةً» : آن كار را بُغرنج و پيچيده كرد.

=البِلَّة-

نمناكى، رزق و روزى و خوبى.

=بَلَجَ-

-بُلُوجًا الصبحُ: بامداد بر آمد و روشن شد.

=بَلِجَ-

-بَلَجًا الحقُّ: نمايان و آشكار شد،- صَدْرُهُ: سينه ى او باز و گشاده شد،- الرَّجُلُ: گشاده روى شد.

=البَلْج-

گشاده رويى.

=البَلج-

گشادگى ميان دو ابرو.

=البَلِج-

مترادف (البَلج) است.

=البُلْجَة-

سپيده دم، مترادف (الْبَلَج) است.

=البَلْجَة-

مترادف (الْبُلْجَة) است.

=البُلَح-

ج بِلْحَان (ح) : پرنده ايست درشتتر از كركس.

=البَلَح-

خرماى نارس.

=البَلْخ-

(ن) : درخت بلوط.

=بَلَدَ-

-بُلُودًا بالمكان: در آن مكان اقامت كرد، آن جاى را وطن خود برگزيد.

=بَلِدَ-

-بَلَدًا: گسسته ابرو شد.

=بَلُدَ-

-بَلَادَةً: خِرِفْت و كودن شد. اين واژه ضد (ذَكِيَ و فَطِنَ) است.

=بَلَّدَ-

تَبْلِيدًا هُ: او را با هواى شهرى كه در آنست عادت داد،- الرّجُلُ: آن مرد بخيل شد، سست رأى و بى همّت شد،- الفرسُ:

اسب سبقت نگرفت،- تِ السَّحَابَةُ: ابر نباريد.

=البَلَد-

ج بَلَاد و بُلْدان: شهر، هر جائيكه آباد باشد يا نباشد، قبر.

=البُلْدَان-

مفردها بَلَد و بَلْدَة: شهرها، كشورها؛ «بُلْدانُ العَالَمِ» : كشورهاى جهان.

=البَلَدَانِ-

دو شهر بصره و كوفه.

=البَلْدَة-

ج بِلَاد و بُلْدَان: هر جائى از زمين كه آباد باشد يا نباشد، شهرى كه وسعت آن در حد متوسط باشد، گوشه اى يا منطقه اى از شهر؛ «فى الْبَلْدَة» : شهرى كه در آن مقيم باشى. اين تعبير را بر روى پاكت نامه ها مى نويسند.

=البَلَدِيّ-

منسوب به (الْبَلَد يا الْبَلْدَة) است؛ «الْإنْتَاجُ الْبَلَدِي» : صنايع شهرى؛ «الْمَجْلِسُ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت