فا، سرماى سخت؛ «شَي ءٌ قارسٌ» :
چيز كُهنه و قديمى.
=قارَصَ-
مُقَارَصَةً [قرص] هُ: يكديگر را نيشگون گرفتند.
فا،- (ح) : نام حشره اى است مانند پشه.
=القارِصَة-
ج قَوَارِص: مؤنث (القارِص) است؛ «كَلِمَةٌ قَارِصَةٌ» : سخن درد آور و آزار دهنده.
=قارَضَ-
مُقَارَضَةً و قِرَاضًا [قرض] هُ: كار بد او را مُقابله به مثل كرد،- هُ فِى الْمَال: با او در تجارت و سرمايه ريزى مشاركت كرد.
=قارَعَ-
قِرَاعًا و مُقَارَعَةً [قرع] القومُ: با يكديگر زد و خورد كردند، با هم قُرعه كشيدند،- القَومُ بِالرّمَاح: آن قوم با نيزه ها به هم حمله ور شدند،- هُ: با او شريك شد، در قُرعه كشى بر او غلبه كرد و قُرعه به نامش افتاد.
فا.
=القارِعَة-
ج قَوارع: مؤنّث (القَارِع) است، روز قيامت، بلاى سخت، بلاى كُشنده؛ «قَارِعَةُ الطّريق» : خيابان فراخ، شاهراه.
=قارَفَ-
مُقَارَفَةً و قِرَافًا [قرف] هُ: به او نزديك شد،- الذّنْبَ: نزديك بود گناه كند.
=قارَنَ-
قِرَانًا و مُقَارَنَةً [قرن] هُ: با او دوستى كرد و همنشين شد.
=القارُورَة-
ج قَوارِير [قرّ] : ظرفى كه در آن نوشابه يا عطر و مانند آن قرار مى دهند، ظرف خرما، حدقه چشم.
[قري] : فا، روستائى، دهاتى.
=القارِيَة-
ج قَوَارٍ [قري] : مؤنّث (القَارِي) است.
=القازُوزَة-
[قزّ] : شيشه هاى كوچك كاسه.
=قاسَ-
-قوْسًا [قوس] الشّي ءَ على غيرهِ و بِه:
چيزى را با چيز ديگرى مقايسه نمود،- القَوْمَ: بر آنها پيشى گرفت.
=قاسَ-
-قَيْسًا [قيس] الطبيبُ قَعْرَ الجراحةِ:
پزشك گودى زخم را اندازه گرفت،- الشَّي ءَ بِغَيْرِهِ أو عَلى غَيره: چيزى را با چيزى ديگر مقايسه نمود.
[قيس] : اندازه؛ «بَينَهما قَاسُ رُمْحٍ» . ميان آن دو مقدار يك نيزه فاصله است.
=قاسَى-
مُقَاسَاةً [قسو] الأَلَم: با درد مقاومت نمود و سختى آن را تحمّل كرد.
=القاسِط-
ج قُسَّاط و قاسِطُون: فا؛ رَجُلٌ قَاسِطٌ: مرد ستم كار و دور از حق.
=قاسَمَ-
مُقاسَمَةً هُ المالَ: هر يك سهم خود را از مال گرفتند،- هُ عَلَى كَذا: براى او در فُلان مورد سوگند خورد.
=القاسِم-
فا؛ «القاسِمُ الأكْبَر لِعَدَدٍ ما» (ع ح) :
بزرگترين عدد قابل تقسيم بر عددى؛ قاسِمٌ او عادُّ عددٍ صحيح ن: عدد صحيحى كه ن بر آن تقسيم شود و باقى نياورد؛ القاسِم المُشترك بين عِدَّةِ أعداد (ع ح) : عددى كه بر چند عدد قابل تقسيم باشد.
=القاسِي-
ج قُسَاة [قسو] : سخت و محكم.
=القاسِيَة-
[قسو] : مؤنّث (القَاسى) است؛ «ارضٌ قَاسِيَةٌ» : زمين خشك و باير؛ «لَيْلَةٌ قَاسِيَةٌ» : شب بسيار تاريك.
=القاشِر-
فا،- مِنَ الْخَيل: اسبى كه براى مسابقه اسب دوانى در آخر ساير اسبان باشد.
=القاشُور-
شوم، بد يُمن،- مِن الخَيل: مُرادف (القَاشِر) است،- مِنَ الأَعْوَام: خشكسالى؛ «سَنَةٌ قَاشُورُ» : سالى خشك و بى بركت.
=القاشُورَة-
من الأعوام: مُرادف (القَاشُور) است؛ «سَنَّةٌ قَاشورةً» : سالى خشك و بى بركت.
=قاصَّ-
قِصَاصًا و مُقَاصَّةً [قصّ] هُ: حُكم قصاص بر او جارى كرد، با مقابله به مثل او را مُجازات كرد.
=القاصّ-
[قصّ] : فا، قصّه گو، سخنران، داستان سرا.
=القاصِب-
ج قُصَّاب: فا، گوشت فروش، نى زن، رعد بلند آواز.
=القاصِد-
ج قَوَاصِد: فا، نزديك،- مِنَ السَّفَر:
مسافرت آسان؛ «القَاصِدُ الرَّسُوليّ» : سفير كليساى روم، ج قُصّاد: اسقُفى كه به نمايندگى پاپ به كليسا فرستاده مى شود؛ «طَرِيقٌ قَاصِدٌ» : راه هموار.
=القاصِدَة-
ج قَوَاصِد: مؤنّث القاصد است؛ «بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْمَاءِ لَيْلَةٌ قَاصِدَةٌ» : ميان ما و آب يكشب فاصله است.
=القاصِر-
فا،- عِنْدَ الْفُقَهاءِ: آنكه تصرفات شرعى خود را نتواند انجام دهد؛ «كلأُ قاصِرٌ» : گياهى كه فاصله آن تا آب به اندازه زوزه سگ باشد.
=القاصِف-
فا؛ «رِيحٌ قَاصِفٌ» : باد بسيار سخت؛ «رَعْدٌ قاصِفٌ» : تُندر بلند آواز.
=القاصِفَة-
مؤنّث القَاصِف است؛ «رِيحٌ قاصِفَةٌ» : باد بسيار سخت.
=القاصِل-
قطع كننده؛ «سَيفٌ قاصِلٌ» :
شمشير بُرَّنده.
=القاصُوصَة-
[قصّ] : سبد چوبى بزرگ كه داراى دو دسته باشد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القاصِي-
ج قاصُون و أَقْصاء [قصو] : فا، دور؛ «القَاصِي و الدَّانِي» : دور و نزديك.
-قَوْضًا [قوض] البناءَ: ساختمان را خراب كرد.
=قاضَ-
قَيْضًا [قيض] الشى ءَ: آن چيز را دو نيم كرد؛ الشَّى ءُ: آن چيز شكافته شد،- تِ السِّنُّ: دندان لق شد،- الشَّي ءَ بِالشَّي ءِ:
چيزى را با چيزى همسان ساخت،- الشَّيْ ءَ مِنَ الشَّيْ ءِ: آن چيز را با چيزى ديگر عوض كرد.
=قاضَى-
مُقَاضَاةً [قضي] فلانًا إلى الحاكم: از او نزد قاضى شكايت كرد،- هُ على مالٍ: با او بر سرِ مال مصالحه كرد.
=القاضِب-
ج قَواضِب من السيوف: شمشير تيز و برنده.
=القاضِبَة-
مؤنّث (الْقَاضِب) است.
=قاضَمَ-
مُقَاضَمَةً [قضم] : چيزى را كم كم و بتدريج خريد يا فروخت.
=القاضِي-
ج قُضَاة [قضي] : فا، حاكم شرع؛ «قاضِى القُضَاةِ» : رئيس حاكمان شرع، و نيز به معناى كشنده مىيد؛ «سَمٌّ قاضٍ» : زهر كشنده.
=القاضِيَة-
[- قضي] : مؤنث (القَاضِى) است، مرگ.
=القاطِب-
آنكه چهره خود را تُرش كند و