فهرس الكتاب

الصفحة 85 من 1009

كرد،- الرّجلَ: به آن مرد روغن خورانيد.

=الأَسْمِنْت-

(ك) : سيمان. سمنت.- اين واژه لاتينى است-

اسْمَهَرَّ-

اسْمِهْرَارًا [سمهر] : آن چيز سفت و سخت شد، آن چيز بسان نيزه راست و معتدل شد،- الظّلامُ: تاريكى سخت شد.

=الاسْمِيّ-

[سمو] : منسوب به اسم است، آنچه كه غير حقيقى باشد؛ «قيمةٌ اسْمِيّة» :

بهاى اسمي، قيمت غير واقعى.

=الاسْمِيَّة-

[سمو] : مذهب اسميگرى كه عقيده گروهى از فلاسفه است داير به عدم حقيقت يا وجود اجناس بذات خود (نوميناليسم) .

=أَسَنَ-

-أَسْنًا و أُسُونًا الماءُ: رنگ و بوى آب بد و دگرگون.

=أَسِنَ-

-أَسَنًا الماءُ: مترادف (اسَنَ) است،- الرجلُ: آن مرد داخل چاه شد و در پى آن بوى گندى به مشامش رسيد كه در نتيجه بيهوش گرديد.

=أَسَنَّ-

إسْنَانًا الرمحَ: براى نيزه پيكان ساخت،- الصَّبيُّ: دندانهاى كودك در آمد،- الرجّلُ: آن مرد پير شد،- اللّهُ سِنَّهُ:

خداوند به او دندان داد،- الماءَ: آب را ريخت.

=أَسْنَى-

إسْنَاءً [سني] البرقُ: برق درخشيد و روشن شد،- النارَ: آتش را بر افروخت،- لهُ الجائزةَ: به او جايزه و پاداش نيكو داد،- القومُ: آن قوم بمدت يكسال در جائي ماندند.

=الإسْنَاد-

[سند] في علم العربيّة: إسناد در قواعد زبان عربى عبارتست از برقرار كردن نسبت ميان دو كلمه مانند نسبت دادن مبتدا به خبر؛ «زيدٌ قائمٌ» : زيد ايستاده است،- ج اسَانيد عِند اهْلِ المُنَاظَرَة: و در اصطلاح دانشمندان جدل و مناظره عبارت از سند است.

=أَسْنَدَ-

إسْنَادًا [سند] هُ الى الشي ءِ: او را به آن چيز نسبت داد،- الحديثَ الى فُلان: حديث را به او نسبت داد يا از او روايت كرد،- هُ في الجَبَلِ: از كوه بالا رفت،- هُ في الجبل:

او را به بالاى كوه برد،- في العَدْوِ: سخت دويد.

=أَسْنَمَ-

إسْنَامًا [سنم] الكلأُ البعيرَ: گياه كوهان شتر را بزرگ كرد،- الدخّانُ: دود بالا رفت،- تِ النّارُ: شعله آتش افزون شد.

=الإسْهَاب-

[سهب] : مص دراز كردن و افزودن؛ «بِإسْهَاب» : طولانى و بسيار.

=الإسْهَال-

[سهل] (طب) : اسهال، بيمارى اسهال.

=أَسْهَبَ-

إسْهَابًا [سهب] : الكلامَ و في الكلام: به درازا سخن گفت،- الرّجلُ: آن مرد بسيار بخشنده شد، آزمند شد و طمع كرد،- الفرسُ: اسب گامهاى خود را فراخ كرد و با هشيارى راه رفت.

=أُسْهِبَ-

[سهب] : عقل از سر او بدر شد يا رنگ چهره او از بيمارى يا عشق يا ترس دگرگون شد،- تِ البِئرُ: بعلت عميق بودن چاه ميزان آب آن شناخته نشد.

=أَسْهَرَ-

إسْهَارًا [سهر] هُ: او را بيدار داشت.

=الأَسْهَرَانِ-

[سهر] (ع ا) : نام دو رگ در چشم، نام دو رگ در بينى.

=أَسْهَلَ-

إسْهَالًا [سهل] : از بالاى كوه بسوى دشت پائين آمد،- هُ الدواءُ: دار و شكم او را نرم كرد،- الرّجُلُ: آن مرد اسهال گرفت، با مردم به آسانى رفتار كرد،- الأمرَ: آن كار را آسان يافت.

=أَسْهَمَ-

إسْهَامًا [سهم] بين القوم: ميان آن قوم قرعه كشى كرد،- لهُ في كذا: براى او در آن چيز سهمى تعيين كرد،- في الكَلَام: سخن را به درازا گفت.

=أَسْوَى-

إسْوَاءً [سوي] : كار او هموار و استوار شد،- الشي ءَ: آن چيز را هموار ساخت،- هُ بهِ: چيزى را با چيزى برابر كرد.

=الأَسْوَى-

[سوي] : افعل التفضيل است؛ «هَذا المكانُ أسوَى هَذِهِ الأَمْكِنَة» : اين مكان هموارتر از ساير جاها است.

=اسْوَادَّ-

اسْويدَادًا [سود] : سياه شد.

=أَلْأُسْوَار-

ج أَسَاوِر و أَسَاوِرَة [سور] : تير انداز، آنكه بر روى اسب استوار نشيند، دستبند زينتى كه زنان بر دست بندند،- عند الفُرس:

و در نزد ايرانيان بمعناى پيشتاز و پيشرو سواران است.

=الإسْوَار-

ج أَسَاوِر و أَسَاوِرة [سور] : آنكه بر روى اسب استوار نشيند، تيرانداز،- عند الفُرس: و در نزد ايرانيان بمعناى پيشتاز و پيشرو سواران است.

=الأَسْوَأ-

م سَوْأَى [سوأ] : اسم تفضيل است، ناپسنديده.

=الأُسْوَة-

ج أُسىً [أسو] : پيشوا، آنچه كه با آن تسلّى كنند؛ «اسْوةً به» : بسان او.

=الإسْوَة-

ج إسىً: مترادف (الأُسْوة) است.

=أَسْوَدَ-

إسْوَادًا [سود] تِ المرأَةُ: آن زن بچه سياه زائيد.

=اسْوَدَّ-

اسْوِدَادًا [سود] : سياه شد.

=الأَسْوَد-

م سَوْداء، ج سُود و سُودان [سود] : آنچه كه به رنگ سياه باشد،- (ح) : مار درشت و سياه كه آنرا (الحَنَش) گويند،- ج أَسَاوِد،- من القوم: بزرگ قوم؛ «هو اسْوَدُ مِنْ فُلان» : او از فلانى با شكوهتر است؛ تصغير اين كلمه «اسَيْوِد» و «اسَيِّد» است،- مِنَ الْعَين: سياهى چشم؛ «السَّهْمُ الأَسْوَدْ» : تير قمار بازى كه دستهاى بسيار بر آن كشيده شده و به رنگ سياه در آمده باشد.

=الأَسْوَدَانِ-

[سود] : آب و خرما،- (ح) : مار و كژدم.

=أَسْوَعَ-

إسْوَاعًا [سوع] : ساعتى دير كرد، از ساعتى به ساعتى در آمد.

=أَسْوَغَ-

إسْوَاغًا [سوغ] الصبيُّ أَخاه: آن كودك با برادرش يا پس از برادرش زائيده شد و ميان آن دو نوزاد ديگرى نبود.

=الأَسْوَغ-

[سوغ] : گوارا، آنچه كه خوردن يا نوشيدنش گوارا باشد؛ «شَرَابٌ اسْوَغ» :

نوشابه اى گوارا.

=الأَسْوَق-

م سَوْقَاء، ج سُوق [سوق] : مرد دراز پاى.

=الأَسْوَل-

م سَوْلاء، ج سُول [سول] : آنكه در زير ناف وى سستى باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت