فهرس الكتاب

الصفحة 168 من 1009

شد،- الهُّم عن الْقَلْبِ: اندوه و غم از دل بيرون رفت،- القَومُ عن امَاكِنِهمْ: آن قوم از خانه هاى خود دور شدند و رفتند.

=أَنْقَصَ-

إنْقَاصًا [نقص] الشي ءَ: اين واژه لغتى است در (نَقَصَهُ) يعنى آن چيز را ناقص كرد.

=انْقَصَّ-

انْقِصَاصًا [قصّ] : اين واژه مطاوع (قَصَّ) است.

=انْقَصَدَ-

انْقِصَادًا [قصد] الرمحُ: نيزه شكسته شد.

=انْقَصَفَ-

انْقِصَافًا [قصف] : شكسته شد،- السَّيْلُ: سيل ناگهان به راه افتاد،- الْقَومُ علَيهِ: آن قوم بر سر او ريختند،- القومُ عَنْهُ: آن قوم از روى خوارى و ناتوانى آن را رها كردند.

=انْقَصَلَ-

انْقِصَالًا [قصل] : آن چيز بريده شد، اين واژه مترادف (تَقَصَّلَ) است.

=انْقَصَمَ-

انْقِصَامًا [قصم] : اين واژه مترادف (تَقَصَّمَ) است.

=أَنْقَضَ-

إنْقَاضًا [نقض] الكَمْ ءُ: زمين براى بيرون آمدن قارچ شكافته شد،- الكَمْأَةَ و عن الكمأةِ: قارچ را از زمين بيرون كشيد،- الحِمْلُ الظَّهْرَ: بار بر روى پشت سنگينى كرد،- تِ العُقابُ: عقاب آواز داد،- اصَابِعَهُ: انگشتان خود را بهم زد تا صدا كند،- بالمَعْزِ: بز را فرا خواند.

=انْقَضَّ-

انْقِضَاضًا [قضّ] البازي على الصيْدِ: باز بر روى شكار فرود آمد،- تِ الخَيلُ على الْقَوم: اسبان بر آن قوم حمله ور شدند،- الجِدَارُ: ديوار فرو ريخت، ترك برداشت،- الشي ءُ: آن چيز شكسته شد.

=انْقَضَى-

انْقِضَاءً [قضي] الشي ءُ: آن چيز منقضى شد و گذشت و نابود گرديد.

=انْقَضَبَ-

انْقِضَابًا [قضب] : بريده شد،- الكوكبُ مِنْ مَكَانِهِ: ستاره از جاى خود منتقل شد.

=انْقَطَعَ-

انْقِطَاعًا [قطع] الشي ءُ: اين واژه مطاوع (قَطَعَ) است؛ «انْقَطَعَ الحبلُ» : ريسمان بريده شد، زمان آن گذشت،- السَّيْفُ: شمشير شكست،- الغَيْثُ: باران نيامد،- الكَلَامُ: سخن بريده شد،- النَّهرُ: رودخانه خشك شد،- اللَّبَنُ: آب شير خشك شد،- ماءُ البِئرِ: آب چاه ته كشيد،- لِسَانُهُ:

روانى زبان از بين رفت،- الى فُلانٍ: به تنهائى همنشينى با فلان را برگزيد.

=انْقُطِعَ-

[قطع] بالمسافر: توشه ى مسافر تمام شد و ستور او ناتوان گرديد و از مسافرت بازماند.

=أَنْقَعَ-

إنْقَاعًا [نقع] الدواءَ و غيرَهُ في الماءِ: دارو و جز آنرا در آب خيسانيد،- تِ الحيَّةُ السمَّ في أَنْيَابِهَا: مار زهر خود را در دندانهايش جمع كرد،- الميِّتَ: مرده را دفن كرد،- لفُلانٍ شَرًّا: براى فلانى شرّى پنهان داشت،- المَاءُ فُلانًا: آب فلانى را سيراب كرد،- العَطَشُ: تشنگى برطرف شد،- المَاءُ: رنگ آب زرد و دگرگون شد،- الرّجُلُ: آن مرد قربانى ذبيحه كرد،- الصَّارخُ بِصوتِهِ: فرياد كننده در پى صداى خود رفت.

=الأَنْقَع-

[نقع] : اسم تفضيل است از (النَّقْع بِالشَّرابِ) .

=انْقَفَ-

إنْقَافًا [نقف] فلانًا العَظْمَ: استخوانرا به فلانى داد تا مغز آنرا بيرون كشد،- الجَرَادُ الوَادِيَ: در ميان دره تخم ملخ زياد شد،- الحَنْظَلَ: تخم حنطل را شكافت.

=انْقَفَلَ-

انْقِفَالًا [قفل] البابُ: درب بسته شد،- الغُزاةُ: حمله كنندگان برگشتند،- الرّجُلُ: آن مرد در پى كار خود رفت.

=أَنْقَلَ-

إنْقالًا [نقل] الخُفَّ أو النعلَ: نعل را اصلاح كرد.

=الانْقِلَاب-

ج انْقِلَابَات [قلب] : مص دست يافتن بر قدرت و حكومت، انقلاب.

=انْقَلَبَ-

انْقِلَابًا [قلب] : مطاوع (قَلَبَ) است، بازگرديد.

=انْقَلَعَ-

انْقِلَاعًا [قلع] : مطاوع (قَلَعَ) است.

=الأَنْقَلِيس-

(ح) : گونه اى ماهى از رسته ى الأَنْقِليسِيَّات) است بسان مار. اين واژه يونانى است.

=الإنْقِلِيس-

(ح) : مترادف (الانْقَلِيس) است، مار ماهى.

=انْقَمَعَ-

انْقِمَاعًا [قمع] : مطاوع (قَمَعَ) است،- الرّجُلُ: آن مرد به تنهائى نشست.

=أَنْقَهَ-

إنْقَاهًا [نقه] هُ اللّهُ من مرضه: خداوند او را از بيماريش شفا دهد،- فلانًا الحَديثَ:

سخن و حديث را به فلانى فهمانيد.

=الأُنْقُور-

[نقر] : فرو رفتگى در پشت هسته ى خرما.

=الأُنْقُوعَة-

[نقع] : آبراه، آبريز؛ «انْقُوعَةُ الميزابِ» : آبريز ناودان.

=انْكَبَّ-

انْكِبَابًا [كبَ] على أمرٍ: ملازم آن امر شد.

=الأَنْكَب-

[نكب] : شتر كه در اثر بيمارى شانه اش كج شده باشد، مردى كه يكى از دو شانه اش بلندتر از ديگرى باشد، ستمكار و تجاوزگر، آنكه همراه خود كمان نداشته باشد.

=انْكَبَى-

انْكِبَاءً [كبو] : از پيشانى بر زمين افتاد.

=انْكَبَتَ-

انْكبَاتًا [كبت] : مطاوع (كَبَتَ) است.

=انْكَبَسَ-

انْكِبَاسًَا [كبس] النهرُ أو البئرُ:

رودخانه يا چاه پر از خاك شد.

=انْكَتَمَ-

انْكِتَامًا [كتم] : مطاوع (كَتَمَ) است.

=انْكَثَبَ-

انْكِثَابًا [كثب] الرملُ: توده هاى رمل يا شن بر روى هم انباشته شدند. و هر چه كه بر چيزى ريزند در آن انباشته مى شود.

=أَنْكَحَ-

إنْكَاحًا [نكح] هُ المرأَةَ: آن زن را به زناشوئى او درآورد.

=أَنْكَدَ-

إنْكَادًا [نكد] هُ: او را كم خير و بى سود يافت.

=الأَنْكَد-

م نَكدَاء، ج نُكْد [نكد] : كم خير و بخيل.

=انْكَدَرَ-

انْكِدَارًا [كدر] في السَّيْر: در راه شتاب كرد،- عليهِ القومُ: آن قوم بر سر او ريختند،- تِ النّجومُ: ستارگان پراكنده شدند.

=أَنْكَرَ-

إنْكَارًا [نكر] هُ: او را نشناخت،- حَقَّهُ:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت