،- الَيهِ: به او پناه بُرد،- المُصَارِعُ خَصْمَهُ:
كشتى گير پاى خود را به دور پاى رقيب پيچانيد و او را بر زمين افكند.
تَعْقِيلًا [عقل] الغلامُ: آن جوان عاقل شد،- الغلامَ: آن پسر را عاقل كرد،- الرجُلَ عَنْ حاجَتِهِ: او را از نياز خود بازداشت،- الْبَعِيرَ: پاى شتر را بست.
=العَقْل-
مص، ج عُقُول: عقل و خِرَد؛ «سَلِيمُ اوْ صَحِيحُ العَقْلِ» : آنكه داراى عقل سالم است؛ «مُختَلّ العَقْل» : بى خرد، آنكه عقل درستى ندارد، دل، خونبها.
=العُقْلَة-
ج عُقَل: آنچه كه با آن چيزى را بندند مانند نخ و ريسمان.
=العَقْلَة-
بند آمدن زبان از سخن.
=العَقْلِيّ-
منسوب به (الْعَقل) است، امرى كه خارج از احساسات درونى باشد، آنكه به روش عقلى گرايش داشته باشد.
=العَقْلِيَّة-
مذهب كسانى است كه به خِرَد پاى بند و معتقد باشند نه به وحى.
=العَقْلِيَّة-
مذهب كسانى كه عقل را به تنهائى كافى دانند، مسائل ذهنى، روش انديشيدن.
=عَقَمَ-
-عَقْمًا و عُقْمًا تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ: آن زن نازا شد،- عَقْمًا اللّهُ المرأَةَ: خداوند آن زن را نازا كند و به او فرزندى ندهد.
=عَقِمَ-
عَقَمًا: ساكت و خاموش شد،- تِ المرأَةُ او الرَّحِمُ: مرادف (عَقُمَتْ) است.
=عَقُمَ-
-عَقْمًا تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ: آن زن يا رَحِمِ او نازا شد.
=عُقِمَ-
عَقْمًا و عُقْمًا تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ:
مرادف (عَقُمَتْ) است.
=عَقَّمَ-
تَعْقِيمًا [عقم] اللّهُ المرأَةَ: خدا آن زن را عقيم و نازا كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را ضد عفونى كرد،- هُ: او را ساكت و خاموش كرد.
=العُقْم-
مص، نازائى، گونه اى بيمارى كه در رَحِم پديد آيد و باعث نازائى شود.
=العُقُوبَات-
جَمْع عُقُوبة: كيفر،- فِى الْقَانُونِ الدّوليّ: در قانون بين المللى تصميمى است كه براى جلوگيرى از هر كشورى كه به هر صورت تعدى يا تجاوز كند اتخاذ مى شود؛ «قَانُونُ العُقُوبات» : مجموعه قوانين كيفرى است درباره كسانى كه مُرتكب خلاف و جرم و جنايت شوند.
=العُقُوبَة-
ج عُقُوبَات: كيفر، سزاى كار بد.
=العُقُود-
من الأَعداد: عقود ده گانه است كه از ده و بيست و سى ... تا نود مى باشد.
=العَقُور-
ج عُقُر: هر جانور گزنده و مانند آن.
=العَقُوق-
من الخيل، ج عُقُق و جج عِقَاق [عقق] :
اسب باردار و آبستن.
=العَقُول-
خردمندى كه به امور پى برد، داروئى كه شكم را قبض كند (داروى ضد اسهال) .
=العَقِيب-
دنباله رو و پيامد؛ (هُوَ عَقِيبُهُ) : او پس از ديگرى مىيد.
=العُقَّيْب-
(ح) : نام پرنده اى است كه موش و خرگوش را شكار مى كند. نام ديگر آن (المُرْزة) است.
=العَقِيد-
آنكه پيمان و عقد بندد،- مِنَ الدِّبس: شيره سفت و غليظ؛ (عَقِيدُ العَسْكِر) :
فرمانده لشكر، سرهنگ كه معادل (كولونل) است.
=العَقِيدَة-
ج عَقَائِد: عقيده قلبى، ضمير، روش و معتقدات دينى و مذهبى.
=العَقِير-
ج عَقْرَى: مجروح، زخمى، (رَجُلٌ عَقِير) : آنكه داراى فرزند نشود.
=العَقِيرَة-
شكار پى شده و مانند آن، ساق پاى قطع شده، صداى آواز خوان يا گريه كننده و يا خواننده؛ «رفع عَقِيرَتَهُ» : صداى خود را بلند كرد.
=العَقِيصَة-
ج عَقَائِص: گيسوى بافته.
=العُقَيْفَاء-
(ن) : گياهى است مانند سداب كه داراى شكوفه سرخ رنگ است و گوسفند را مى كُشَد.
=العَقِيفَة-
«شوكةٌ عَقِيفَةٌ» : خار سر كج مانند آهن سَرِ دوك نخ ريسى.
=العَقِيق-
[عقّ] : موى سر هر نوزادى،- ج أعِقَّة: دامنه دشت و يا هر مسيل آبى كه وسيله سيل در گذشته پهن شده باشد، مهره اى سرخ رنگ (سنگ عقيق) .
=العَقِيقَة-
واحد (العَقِيق) است، موى سَرِ هر نوزادى، گوسفندى كه در روز هفتم تولد نوزاد به هنگام تراشيدن موى سر او ذبح كنند، رودخانه، مشك آب كه هنگام سفر با خود گيرند، تير كه به سوى آسمان پرتاب كنند، اين تير را اعراب در دوره جاهلى (سَهْمُ الاعْتِذار) مى ناميدند كه اگر اين تير خون آلود باز مى گشت جز به قصاص رضايت نمى دادند و اگر پاكيزه باز مى گشت دست بر ريش خود مى كشيدند و بر ديه مصالحه مى كردند (دست بر ريش كشيدن علامت صُلح كردن بود) .
=العَقِيلَة-
ج عَقَائِل من النساء: بانوى خانه دار،- مِنَ الْقَوم: بزرگ قوم،- مِنَ الإِبل: شتر خوب،- مِنْ كُلِّ شَي ءٍ: بهترين هر چيزى؛ «عَقِيلَةُ الرَّجُل» : همسر يا زوجه مَرد؛ «عَقِيلَةُ الْبَحْر» : مرواريد دريا.
=العَقِيم-
ج عُقَمَاء و عِقَام و عَقْمَى من الرِّجال:
مَردى كه داراى فرزند نشود،- ج عَقَائمٍ و عُقْم مِنَ النِّسَاءِ: زن نازا: «عَقْلٌ عَقِيمٌ» : خردى كه در آن سودى نباشد؛ «حربٌ عقيم» :
جنگى بسيار سخت.
=العَقِيمَة-
من الأَرحام، ج عَقَائِم: مرادف (العَقيم) است.
=العُكَّاز-
عصاى زير بغل، عصاى اسقُف كليساى مسيح.
=العُكَّازَة-
ج عَكَاكِيز و عُكَّازَات: مُرادف (العُكّاز) است.
=العِكَاس-
«عِكَاسُ البعيرِ» : ريسمانى كه از بينى تا مُچ دست شتر را با آن بندند.
=عُكَاظ-
از بازارهاى عرب (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=عَكِرَ-
-عَكَرًا الماءُ و نحوُهُ: آب تيره شد.
=عَكَّرَ-
تَعْكِيرًا [عكر] الماءَ: آب را تيره كرد؛ «عَكَّر صَفْوَه» : او را ناراحت و سرگردان