فهرس الكتاب

الصفحة 542 من 1009

في المَاءِ: آن را به درون آب كرد.

=الشَّرْع-

مص، آنچه را كه خداوند بر بندگانش دستور داده، مثل، مانند؛ «النّاسُ في هَذَا شَرْعٌ وَاحِدٌ» : مردم در برابر اين دستور يكسانند، بند كفش.

=الشِّرْع-

مثل و مانند؛ «النَّاسُ في هَذا شِرْعٌ واحِدٌ» : مردم در اين باره يكسانند؛ «هما شِرْعَان» : آن دو با هم برابرند، زههاى عود، بند كفش.

=الشَّرَع-

مثل و مانند، «النَّاسُ في هَذَا شَرَعٌ وَاحِدٌ» : مردم در اين باره با هم يكسانند؛ «ضَرَبُوا على الشَّرَع» : بر روى وترها يا زهها زدند.

=الشَّرْعة-

ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع: زه، بند چرمى كه با آن حلقه ى گاوآهن را بندند.

اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشّرْعَة-

ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع: شريعت، دين، عادت، مثل و مانند، آبشخور، بندهاى شكارى كه با آن مرغ قطا را شكار كنند، زه.

=الشَّرَعَة-

ج أَشْرَاع: كشتى.

=الشَّرْعِيّ-

آنچه كه مطابق قانون شرع باشد؛ «الابْنُ الشرْعِيّ» : فرزند قانونى و مشروع كه از پدر و مادر ازدواج كرده تولد يافته باشد.

=الشَّرْعِيَّة-

صفت شرعي بودن است، قانوني.

=شَرَف-

-شَرْفًا هُ: در شرف و بزرگى بر او برترى يافت،- الحَائِطَ: بر روى ديوار بالكون ساخت.

=شَرفَ-

-شَرَفًا: بلند شد.

=شَرُفَ-

-شَرَافَةً و شَرَفًا: شريف و بزرگوار شد، در دين و دنيا بلند مرتبه شد.

=شَرَّفَ-

تَشْرِيفَا هُ: او را به بزرگى ياد كرد، او را شريف و بزرگوار كرد؛- البَيتَ: براى خانه ايوان يا بالكون ساخت،- المكانَ: بالاى آن مكان رفت.

=الشُّرُف-

من الأَبْنية: ساختمانهاى بالكون دار.

=الشَّرَف-

مص،- ج اشْرَاف: بزرگى و شرافت، سربلندى، بزرگوار؛ «هو شَرَفُ قَومِه و كَرَمُهُم» : او بزرگوار و بخشنده ى قوم خود است، جاى بلند، بينى؛ «شَرَفُ البَعيرِ» :

كوهان شتر.

=الشَّرْفَاء-

مؤنث (الأَشْرَف) است، واحد (الشرُف) از ساختمانهاست.،- مِن الآذانِ:

گوش دراز.

=الشَّرَفَات-

شكل مثلث يا مربعى است كه بر بالاى ديوارها يا كاخها ساخته و نصب كنند.

=الشُّرْفَة-

بالكون خانه يا قصر؛- مِن المَالِ:

بهترين مال؛ «اعِدُّ زيارتَكُم شُرفَة» : ديدار شما براى من فضيلت و بزرگى است.

=الشَّرْفَة-

بزرگداشت و افتخار به نياكان.

=الشَّرَفَة-

واحد (الشرَفَات) است.

=شَرَقَ-

-شَرْقا و شُرُوقًا تِ الشمسُ: خورشيد برآمد،- النخلُ: درخت خرما رشد كرد،- شَرْقَا المِرَقَ: خورشت را قبل از خوردن بدهان برد تا از داغى آن دهانش نسوزد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَرِقَ-

-شَرَقَا لونُهُ: چهره ى او از خجالت سرخ شد،- تْ عَينُهُ: چشم او سرخ شد،- الدمُ في عَيْنِهِ: خون در چشم او نمايان شد،- تِ الشمسُ: خورشيد رو به غروب رفت و برنگ تيره و سرخ درآمد،- الشي ءُ: آن چيز بهم آميخته شد،- الْجَرحُ بِالدَّمِ: زخم پر از خونابه شد،- المَوضعُ بِاهْلِهِ:

آنجا پر از مردم خود شد،- تِ الأَرْضَ: زمين آب را در خود فرو نبرد،- بِرِيقهِ: نتوانست آب گلوى خود را پائين برد كه در زبان متداول به آن (تَشَرْدَق) گويند و بر آن (الشرْدُوقَة) اطلاق كنند،- تِ الشّاةُ: گوسفند گوش بريد شد.

=شَرَّقَ-

تَشْرِيقًا: به سوى خاور تمايل كرد، زيباروى شد،- اللّحَمَ: گوشت را بريد و يا آنرا در آفتاب خشك كرد،- البِناءَ:

ساختمان را گچ كارى كرد،- الشَّي ءَ وَ بِالزَّعْفَرَانِ: آن چيز را با زعفران رنگ كرد.

=الشَّرْق-

ج أَشْرَاق (فك) : شرق، خاور كه از آن خورشيد برآيد، خورشيد، شقه و شكاف، روشنائى كه از شكاف درب بدرون خانه آيد.

=الشِّرْق-

روشنائى كه از شكاف درب به درون خانه درآيد.

=الشَّرَق-

مص، خورشيد.

=الشَّرْقَاء-

«شاةٌ شَرْقَاء» : گوسفندى كه گوش آن از درازا شكافته شده باشد.

=الشَّرْقَة-

خورشيد بهنگام برآمدن، جاى نشستن آفتاب گرفتن در زمستان، اسم مرّه از (شَرِق) است؛ «اخَذتْهُ شَرْقَةٌ كادَ يَموتُ مِنها» :

غصه او را فرا گرفت و نزديك به مرگ شد، و در زبان متداول بر درد چشم كه از دود عارض شده باشد اطلاق مى شود، و در زبان متداول نيز بمعناى سرفه ى سياه است كه بر آن (الشهْقَة) اطلاق كنند.

=الشَّرِقَة-

خورشيد بهنگام برآمدن.

=الشَّرَقْرَاق-

(ح) : مترادف (الشرَقْرَق) است.

=الشِّرِقْرَاق-

(ح) : مترادف (الشرَقْرَق) است.

=الشَّرَقْرَق-

(ح) : پرنده ايست كوچك كه به آن (الأَخْيَل) نيز گويند. شير گنجشك و در زبان متداول آنرا (الشقُرُّق) نامند.

=الشَّرْقيَّة-

بادهاى سخت كه از جانب شرق مى وزد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَرِك-

-شَرْكًا تِ النعلُ: بند كفش پاره شد،- شَرْكًا و شَرِكًا و شِرْكةً و شَركَةً هُ: با او شريك شد.

=شَرَّكَ-

تَشْرِيكًا النعلَ: كفش را بند انداخت،- مالَهُ: مال خود را ميان مردم پراكند و تباه كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشِّرْك-

اسم است از (شَرِكَ) و (اشْرَكَ) ،- ج اشْرَاك: شريك، سهم و نصيب، بت پرستى، براى خدا شريك قائل شدن.

=الشُّرُك-

اين واژه خلاف (الصَّحِيح) است و در زبان متداول رايج است،- مِن المُعَامَلَة:

معامله اى كه بيش از حد مجاز و مشروع باشد. مقابل اين كلمه (الصَّاغ) است كه در

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت