مى ريزند تا ديگ نسوزد.
-قَرْسًا الماءُ: آب سرد شد و يخ بست، البَرْدُ: سرما سخت شد، المَقْرُور: از شدت سرما نتوانست با دستِ خود كار كند.
-قَرَسًا البردُ: سرما سخت شد، الرَّجُلُ:
سرما بر آن مرد سخت شد.
تَقْرِيسًا [قرس] البردُ فلانًا: سرما بر فُلانى سخت شد، الماءَ: سرما آب را يخ بست.
=القَرْس-
سرماى شديد.
=القَرَس-
سرماى شديد.
=قَرَشَ-
-قَرْشًا لعيالهِ: براى تأمين زندگى خانواده خود به كسب پرداخت.
=قَرَّش-
تَقْرِيشًا [قرش] لعيالهِ: براى خانواده خود كسب مال نمود،- هُ: او را از قبيله قُرَيش قلمداد كرد، الدّراهِمَ: پولهاى خُرد را حساب كرد،- الحَليبُ: قطعه هاى پنير از شير جدا شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=القَرْش-
ج قُرُوش: آنچه كه از اينجا و آنجا جمع آورى كنند؛ «قَرْشُ الشَّيْ ءِ» : صداى آن چيز.
=القِرْش-
ج قُرُوش: واحد پول در بعضى از كشورهاست،- (ح) : سگ ماهى كه دندانهاى بسيار تيز دارد و ساير جانوران دريائى از آن مى ترسند.
=القُرَشِيّ-
كسى كه منسوب به قبيله (قريش) باشد.
=قَرَصَ-
-قَرْصًا لحمَه: گوشت بدن او را به سختى با انگشت نيشگون گرفت و او را آزرد، هُ بِلِسَانِهِ: به او بد زبانى كرد، الثّوبَ بِالْماءِ: پيراهن را با نوكِ انگشتان شُست،- تِ المَرأَةُ الثَّوبَ عِنْدَ العَامة: آن قسمت از پيراهن را كه چرك شده بود آن زن شُست،- البرغوثُ: كيك نيش زد،- تْهُ الحَيَّةُ: مار او را گزيد، الشَّي ءَ: آن چيز را بُريد،- العَجينَ:
خمير را براى پختنِ نان بگونه قرص در آورد.
=قَرِصَ-
-قَرَصًا: همچنان به غيبت كردن از ديگران و بد زبانى خود ادامه سخن داد.
=قَرَّصَ-
تَقْرِيصًا [قرص] الشي ءَ: آن را بُريد،- العَجينَ: خمير را براى پُختن به قطعات گِرد تقسيم كرد.
=القُرْص-
ج أَقْرَاص و قِرَصَة و قِرَاص: يك قُرص نانِ گرد؛ «قُرْصُ الشَّمْس» : قُرص خورشيد، «غَابَ قُرصُ الشَّمس» : خورشيد غروب كرد.
=القُرْصَان-
دزدان دريائى كه گاهى به آنها (القَرَاصِنَة) گويند- اين كلمه ايتاليائى است-.
=القُرْصَة-
ج قُرَص: يك قُرصِ نان.
=القِرْصَعْنَة-
(ن) : نام گياهى است مُرادف (القِرْصَعَنَّة) .
=القِرْصَعَنَّة-
(ن) : نام گياهى است معروف به (شَوكَة ابراهيم) و از رسته (الخيميّات) است كه معمولًا براى زينت كاشت مى شود.
=القَرْصَنَة-
اسم است از (القُرصان) : دزدان دريائى- ايتاليائى است-.
=قَرَضَ-
-قَرْضًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- الوادي: از دشت گذشت،- الشعْرَ: شعر گفت،- الفأرُ الثَوب: موش پيراهن را جويد،- فُلانًا: او را پاداش داد، المَكانَ: از آنجا منصرف شد،- في سيره: در راه رفتن بطرف راست و چپ حركت كرد.
=قَرَضَ-
-قَرضًا: مُرد، بدرود زندگى گفت.
=قَرَّضَ-
تَقْرِيضًا [قرض] الشي ءَ: آن را بُريد،- فُلانًا: او را ستايش كرد، الْفَارٌ الثَّوبَ: موش جامه را جويد.
=القَرْض-
ج قُرُوض: آنچه از نيكى يا بدى كه نسبت به ديگرى قبلًا شده باشد، وام دادن و قرض در مدتى معيّن.
=القِرْض-
ج قُرُوض: معادل (القَرْض) است.
=قَرَطَ-
-قَرْطًا الكُرَّاثَ و نحوَهُ: سبزى تره را خُرد كرد،- بالرّاءِ: در نطق و سخن گفتن حرفى را به جاى حرفى ديگر تلفظ كرد.
=قَرَّطَ-
تَقْريطًا [قرط] الشي ءَ: آن چيز را بُريد و تكه تكه كرد،- السِّراجَ: فتيله سوخته چراغ را پاك كرد تا روشنى بيشتر بدهد،- عَلى الرّجُل: به آن مرد چيزى را كم كم و بتدريج بخشيد،- على الشَّى ءِ: در بُريدن و ريز ريز كردن چيزى افراط كرد؛- الجَارِيَة: بر گوش آن زن گوشواره آويخت،- الفَرَسَ: اسب را لگام بست،- اليه رسولًا: با شتاب نماينده اى به سوى او فرستاد.
=القُرْط-
ج أقْرَاط و قِرَاط و قُرُوط و قِرَطَة:
گوشواره،- مِن الموز أو البلح،- و از موز و خرما همانند خوشه انگور است.
=القِرْط-
(ن) : نوعى گياه است از قبيل تره و پياز كوهى.
=القُرْطَاس-
ج قَرَاطِيس [قرطس] : صفحه كاغذ كه بر آن مى نويسند.
=القَرْطَاس-
ج قَرَاطِيس [قرطس] : مُرادف (الْقُرطاس) است.
=القِرْطَاس-
ج قَرَاطِيس [قرطس] : غَرَضْ، پارچه راه راه مصرى، صفحه اى از ورق كه بر آن نويسند، صفحه اى از هر چيزى، زن سفيد و بلند قامت، ماده شتر جوان.
=القَرَطَة-
دو پاره از گوشهاى بريده و فرو آويخته بُز يا آهو.
=القِرَطَة-
مُرادف (القَرَطة) است.
=قَرْطَسَ-
قَرْطَسَةً [قرطس] : به غرض و هدف خود رسيد، به هدف زد.
=القَرْطَس-
مُرادف (القُرطاس) است.
=القِرْطَس-
مرادف (القُرطاس) است.
=القَرْطَل-
ج قَرَاطِل: سبدى كه از چوب يا نى سازند.
=القُرْطُم-
[قرطم] : دانه هرتمان يا عُصْفُر (گل رنگ) است.
=القِرْطِم-
و يقال لهُ أَيضًا العُصْفُر (ن) : گياهى است به رنگ زرد مايل به سرخى كه خواص پزشكى دارد و جوشانيدن گل اين گياه يا دانه ي آن مدرّ بول است.
=القُرْطُمّ-
[قرطم] : مُرادف (القُرطُم) است.
=القِرْطِمّ-
[قرطم] : مُرادف (القُرطُم) است.
=القُرْطُمَان-
(ن) : گياه دو سر كه دانه هاى ريز بسان ماش دارد، نام ديگر آن (الجُلُبَّان) است.