مردم پست و فرومايه.
ج ذَنَبَات: مترادف (الذنَب) است،- مِنَ الْوَادي: جاى سيل گير از درّه؛ «ذَنَبَاتُ الناس» : ولگردان و فرومايگان.
=الذَّنُوب-
ج ذِنَاب و ذَنَائِب و أذْنِبَة من الخيل:
اسبى كه دم ستبر دارد؛ «دَلْوٌ ذَنُوبٌ» : دلو دنباله دار.
=ذِهْ-
اسم اشاره براى مؤنث نزديك است و (هاء تنبيه) بر سر آن مىيد گفته مى شود (هَذِهْ و هَذِهِ) .
=ذِهِ-
مترادف (ذِهْ) است.
=الذَّهَاب-
رفتن؛ «ذَهابًا و إيَابًا» : رفتن و برگشتن؛ «تَذْكِرَة ذَهَابٍ و إيابٍ» : بليط مسافرت رفت و برگشت، بليط دو سره.
=ذَهَبَ-
-- ذَهَابًا و ذُهُوبًا و مَذْهَبًا: رفت، راه رفت، مرد،- الأَمْرُ: آن كار يا امر گذشت،- عَلَيَّ الشي ءُ: آن چيز را فراموش كردم،- بهِ: به همراه او رفت يا او را برد؛ «ذَهَبَ بِخيالِهِ الى» : فكر و خيال او را به سوئي كشانيد؛ «ذَهَبَ بِبَهَائِهِ» : پرتو و زيبائى آن را برد؛ «ذَهَبَ في المسألةِ الى كذا» : در آن مسأله بجائي رسيد و انديشيد؛ «ذهب الى ابْعَدِ مِنْ» : به دورتر از چيزى رسيد، از حدّى تجاوز كرد؛ «ذَهَبَ كَلَامُهُ سُدًى» : سخن او باطل و بيهوده شد؛ «ذَهَبَ ادراجَ الرِّيَاح» : از آن اثرى بجاى نماند؛ «ذَهَبَ مذهَبَهُ» : به روش او عمل كرد، به راه او رفت.
=ذَهِبَ-
-ذَهَبًا: در معدن يا كان زر طلاى بسيار يافت و شگفت زده شد.
=ذَهَّبَ-
تَذْهِيبًا الشي ءَ: بر روى آن چيز آب طلا كشيد.
=الذَّهَب-
مص،- ج أَذْهَاب و ذُهُوب و ذُهْبان:
زر، طلا. اين واژه مذكر است و گاهى مؤنث بكار مى رود،- الأبيض: پلاتين يا طلاى سفيد،- ج ذِهَاب و أذْهَاب و جج أذَاهِيب: زرده ى تخم مرغ.
=الذِّهْبَة-
توشه ى غذاى مسافر،- ج ذِهَاب و أذهَاب و جج اذَاهِيب: باران كم و سبك يا تند و بسيار.
=الذَّهَبَة-
شمش طلا.
=الذَّهَبِيّ-
زرد درخشان، رنگ طلائى؛ «آيةٌ ذَهَبِيَّة» : حكمت، سخن تاريخى.
=ذَهَلَ-
-ذَهْلًا و ذُهُولًا الشي ءَ و عنهُ: آن چيز را بعلت كارى فراموش كرد، به آن چيز سرگرم شد.
=ذَهِلَ-
-ذُهُولًا: به گمراهى در آمد.
=ذَهَنَ-
-ذَهْنًا الأَمرَ: آن امر را دانست و فهميد،- فلانًا: در ذهن و هوش بر فلانى چيره شد،- الرجُلَ عَن الأمرِ: آن مرد را به فراموشى انداخت.
=ذَهِن-
-ذَهَنًا الشي ءَ: آن چيز را فهميد.
=ذَهُنَ-
-ذَهَانَةً: دل او آنچه كه در درون داشت حفظ كرد.
=الذِّهْن-
ج أَذْهَان: نيروى خرد و فهم، نگهدارى مطالب درونى، نيرو، هوش، پيه.
=الذِّهْنِيّ-
مترادف (العَقْليّ) است.
=الذِّهْنِيَّة-
مترادف (العَقْليَّة) است.
=الذَّهُوب-
مترادف (الذَّاهِب) است.
=الذُّهُول-
سرگردانى سخت، شگفتى شديد،- عن: باز ايستادن از كارى.
=الذَّهِيب-
آنچه كه روى آن آب طلا كشيده باشند.
=ذُو-
مثنَّاهُ ذَوَانِ ج ذَوُون: اسم است به معناى دارنده، و اعراب آن مانند اعراب اسمهاى پنجگانه است؛ «ذُو عَقْلٍ» : باهوش، خردمند؛ «ذُو شَأنٍ» : با اهميت، صاحب قدر و منزلت؛ «ذُو القُرْبى» : خويشاوندان نزديك؛ «ذو مالٍ» : توانگر، پولدار؛ «ذَوُو الشّأنِ» : اشخاص با نفوذ، اولياء امر؛ «ذَوَو الأَرْحَام» : خويشان و نزديكان؛ «الذَّوُون» : نام پادشاهان قديمى در يمن.
=ذَوَى-
-ذَوِيًّا [ذوي] النباتُ: گياه خشك و پژمرده و آب آن كم شد.
=الذِّوَى-
[ذوي] : ميشهاى كوچك يا گوسفندان ماده و خرد.
=الذَّوَابِل-
[ذبل] : صفت است براى نيزه ها؛ «الرِّماحُ الذَّوَابِل» : نيزه هاى باريك، نيزه ها.
=الذَّوَات-
جمع (ذات) است، بزرگان قوم.
=الذَّوَاة-
[ذوي] : پوست هندوانه يا خربوزه يا عنبه و مانند آنها.
=الذَّوَّاد-
[ذود] : دور كننده و حمايت كننده، آنكه از راستى و درستى و حقيقت حمايت كند.
=الذَّوَاق-
[ذوق] : مزه، طعم؛ «ذَوَاقُهُ طَيِّبٌ» :
مزه ى آن خوب است، طبع و سرشت.
=ذَوَّبَ-
تَذْويبًا السمنَ: روغن را داغ و ذوب كرد،- الغُلامَ: بر سر آن پسر گيسو بست.
=الذَّوْب-
مص، عسل خالص؛ «ذوبُ الذّهَبِ» : آب طلا يا ذوب شده ى طلا و گداخته ى آن.
=الذَّوَبَان-
مص،- (طب) : لاغرى سخت بگونه ى ذوب شدن اعضاء بدن، انحلال؛ «قابِل للذَّوَبانِ» : قابل ذوب.
=ذَوَّدَ-
تَذْويدًا [ذود] عن حسبهِ: از حسب و نسب و شرف خود دفاع و حمايت كرد.
=الذَّوْد-
[ذود] : دفاع و حمايت؛ «الذَّودُ عن حِيَاضِ الوَطَن» : دفاع از كشور.
=الذَّوْق-
[ذوق] : نيروى چشائى كه با آن مزه ى غذا را درك كنند، طبع و سرشت؛ «الذَّوْق السَّلِيم» : ذوق خوش، خوب درك كردن امور.
=الذَّوُون-
جمع (ذو) است، پادشاهان يمن كه در اول لقبهايشان (ذو) بوده است كه از آنها (ذو يَزَن و ذُو نواس و ذُو رياش» بوده اند.
=ذَوِيَ-
-ذَوِيًّا [ذوي] : مترادف (ذَوَى) است.
=ذِي-
اسم اشاره براى مؤنث نزديك است و (هاء تَنْبِيه) بر سر آن مىيد و گفته مى شود (هَذي) .
=ذِي-
به معناى دارنده كه از اسماء خمسه در حال جَرّ است؛ «كان ذَلِكَ من ذِى قَبْل» :
آن چيز از زمان گذشته بود.
=ذَيَّاكَ-
اسم تصغير (ذاك) است.
=الذَّيَّال-
[ذيل] : دُم دراز.
=ذَيَّالِكَ-
اسم تصغير (ذَلِكَ) .
=الذِّئِب-
(ح) : مترادف (الذِّئْب) است.