ديگر برد، آن را زدود و برطرف كرد،- بَصَرَه عن: چشم از او پوشيد، نگاه خود را از آن برگردانيد،- الراكبُ: سواره پياده شد،- الشّي ءَ: آن چيز را محال كرد،- الأرضَ (ز) : زمين را يكسال در ميان كاشت.
ج حُؤُول و أَحْوَال [حول] : سال، مهارت و بصيرت در كار؛ «لَا حَوْلَ و لَا حِيلة» : ناتوان است، نيرو و توانى ندارد.
=حَوْلَ-
[حول] : «حَوْلَ الشي ءِ أو الشخصِ» :
دور يا اطراف چيز يا شخص.
(طب) : لوچى يا چپ چشمى.
[حول] : لوچ، چپ چشم، مرد بسيار حيله گر.
[حول] : قدرت و توانائى بر تصرف، مهارت و بصيرت در كار، نابودى يا جابجا شدن؛ «لَا حِوَلَ عنه» : انتقالى ندارد.
[حول] : حيله گر، بسيار حيله گر، بصير و بينا در امور.
=حَوْلَى-
[حول] : «حَوْلَى الشي ءِ أو الشخصِ» :
اطراف و پيرامون شخص.
=الحَوْلَاء-
[حول] : مؤنث (الأَحْوَل) است.
=الحُولة-
[حول] : تعجب، شگفتى؛ «هذا من حُولةِ الدهر» : اين از عجايب و شگفتى روزگار است.
=الحَوْلَة-
[حول] : قدرت و توانائى تصرف در امور، مهارت و تيزبينى در كار.
=الحَوْلَق-
[حلق] : گلو درد، دردى كه در گلو پديد آيد.
=الحَوْلَقَة-
اين واژه بر مبناى (لَا حَوْلَ و لَا قُوَّةَ إلَّا بِاللّهِ) تركيب شده است.
=الحَوْلِيّ-
ج حَوَالىّ [حول] : آنچه كه بر آن يكسال گذشته باشد اعم از ستور و جز آن.
=الحُوَّلِيّ-
[حول] : حيله گر، بسيار فريب دهنده؛ بينا در امور خود.
=الحَوْلِيَّات-
[حول] : كتابى است كه در آن حوادث يكسال نگاشته مى شود؛- «حَوْلِيَّات زُهير» : قصيده هاى شعرى زهير شاعر عرب است كه هر قصيده اى را يكسال مى سرود و پس از ويرايش پخش مى كرد.
=حَوَّمَ-
تَحْويمًا [حوم] في الأمر: به آن كار ادامه داد.
=الحَوْمَة-
ج حَوْمَات: «حَوْمَةُ القِتالِ» :
سختترين موضع جنگ كه پهلوانان به نبرد پردازند؛ «حَوْمَةُ البحرِ اوِ الرَّمْلِ و غير ذلك» :
بيشترين قسمت دريا يا ريگستان و جز آنها؛ «حَوْمَةُ الموتِ» : فرا رسيدن مرگ.
=حَوِيَ-
-حَوًى [حوي] : سياه مايل به سبز يا سرخ مايل به سياه شد، گندمگون شد.
=الحَوِيّ-
[حوي] : دارنده ى پس از استحقاق، حوض كوچك پر از آب.
=الحَوِيَّة-
ج حَوَايَا [حوي] : مؤنث (الحَوِيّ) است، روده ى پيچيده و منقبض شده، حوض كوچك، كيسه اى كه از ريزه هاى گياه پر كنند و بر روى كوهان شتر قرار دهند.
=حَيَّ-
[حيي] : اسم فعل است به معناى (شتاب كن، عجله كن) . اين اسم فعل به معناى امر است و مبنى بر فتح مى باشد.
=الحَيّ-
ج أَحْياء [حيي] : زنده. اين واژه ضدّ (الميّت) است، كوى قوم، قبيله اى از قبايل عرب؛ «عِلْمُ الأَحْياءِ» : دانش زيست شناسى اعم از حيوان يا گياهان.
=حَيَّا-
تَحِيَّةً [حيي] هُ: به او (حَيَّاكَ اللّه) :
خداوند تو را عمر دهد گفت، بر او سلام كرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را نگهدارد.
=الحَيَا-
[حيي] : حيا، شرم، حشمت، توبه، پُربارى، باران، گياه.
=الحَيَاء-
[حيي] : مص، پربارى و فراخى، باران، گياه؛ «قليلُ الحَيَاءِ» : پررو، بيحيا.
=الحَيَاة-
[حيي] : زندگى. اين واژه ضد (المَمَات) است؛ «لَا يزالُ في قيدِ الحَياةِ» : او همچنان زنده است؛ «مُسْتوى الحياةِ» :
سطح معيشت و زندگى در ملتى يا در گروهى اجتماعى؛ «الحَيَاة العامَّة» :
زندگى روزمره و عمومى مردم در جامعه؛ «حَيَاة الرِّيفِ» : زندگى روزمره در دهات و روستاها.
=الحِيَاد-
[حيد] : مص، «الحِيَادُ الإيجابيّ في السِّيَاسَة» : بى طرفى دولتى در كشمكشهاى سياسى و بين المللى؛ «هو على الحِيَادِ» : او بى طرف است و به هيچيك از دو طرف نزاع گرايش ندارد.
=الحِيَازَة-
[حوز] : مص، حاصل شدن، بدست آمدن، دست روى چيزى نهادن و تصرّف، مالكيت، داشتن.
=الحِيَاصَة-
[حوص] : كمربند ستور.
=الحَيَّاك-
[حيك] : آنكه با ناز و كرشمه و تكبر راه رود.
=الحِيَاكة-
[حوك] : مص، بافندگى.
=الحَيَّاكة-
مؤنث (الحَيّاك) است.
=الحِيَال-
[حول] : «حِيَالُ الشي ءِ» : روبروى آن چيز؛ «قَعَدَ حِيالَهُ و بِجِيَالِه» : روبروى او نشست.
=الحِيبَة-
[حوب] : خويشاوندى از مادر.
=الحَيَّة-
[حيي] : مؤنث (الحَيّ) است؛ «لُغَةٌ حَيَّة» : زبان زنده كه مردم با آن گفتگو كنند،- ج حَيَّات و حَيَوات (ح) : مار. اين اسم كاربرد مذكر و مؤنث دارد و از واژه ى (الحَيَاة) مشتق است؛ «ارضٌ حَيَّة» : زمين حاصلخيز و پر بركت.
=حَيْثُ-
[حيث] : ظرف مكان و مبنى بر ضم است؛ «حَيْثُ انَّ» : براى اينكه «مِنْ حَيْثُ» : از جائيكه؛ «حَيثُ كان» : هر جا كه باشد؛ «مِن حيثُ الثَّقَافة» : از آنچه كه به فرهنگ تعلق دارد؛ «من حيثُ هو» : او به تنهائى؛ «العَالَمُ من حيثُ هو» : جهان همانست كه بوده؛ «من حيثُ يَدْرِى و لَا يَدْري» : آيا ميداند يا نميداند؛ «من حيثُ انَّ» : نظر باينكه؛ «بحيث انَّ» : نظر باينكه، از اين رو.
=حَيْثُما-
مترادف (كيفما) است؛ «حَيثَمَا اتَّفقَ» : هر گونه كه اتفاق افتاده است.
=الحَيْثِيَّات-
جمع (الحَيْثِيَّة) است؛ «حَيْثيَّاتُ الحُكْم» : دلائل و علل و موجبات قانونى است كه رأى دادگاه بر آن استناد مى شود.
=الحَيْثِيَّة-
ح حَيْثِيَّات: حيثيت، اعتبار، نظر؛ «مِن هذه الحَيثيّة» : از اين نظر و اعتبار.