فهرس الكتاب

الصفحة 57 من 1009

=أسْبَر-

إسْبَارًا [سبر] الجرحَ أو البئرَ أو الماءَ:

گودى زخم يا چاه يا آب را اندازه گرفت تا مقدار آنرا بداند؛ «هذه مَفَازَةٌ لا تُسْبَر» : اين بيابانى است كه پهناى آن شناخته نمى شود،- الأمرَ: آن كار را تجربه و آزمايش كرد.

=اسْبَطَرَّ-

اسْبِطْرَارًا [سبطر] : دراز كشيد و خوابيد،- تْ لهُ البلادُ: كشور به فرمان او درآمد،- تِ الإبلُ: شتران شتاب كردند.

=أَسْبَعَ-

إسْبَاعًا [سبع] القومُ: آن گروه هفت نفر شدند،- الرجلُ: شتران مرد در روز هفتم به آب وارد شدند،- الشي ءَ: آن چيز را هفت قسمت كرد،- المكانُ: در آن مكان جانوران درنده بسيار شدند،- هُ: گوشت جانور درنده به او خورانيد،- الراعِي: جانور درنده به ستوران آن چوپان زد.

=أَسْبَغَ-

إسْبَاغًا [سبغ] اللّهُ عليه النعمةَ: خداوند نعمت را بر او تمام كرد،- له النَّفَقَةَ: در پرداخت نفقه به او فراخ گرفت و هر چه كه نياز داشت به او داد،- الثوبَ: جامه را فراخ و بلند دوخت،- الرجلُ: آن مرد زره گشاد پوشيد.

=أَسْبَقَ-

إسْبَاقًا [سبق] القومُ الى الأمر: آن گروه بر آن كار سبقت گرفتند.

=أَسْبَلَ-

إسْبَالًا [سبل] الستْرَ: پرده را آويخت،- الدمعَ: اشك را فرو ريخت،- على فلانٍ:

با او سخن بسيار گفت،- الماءَ: آب را ريخت،- الزّرعُ: خوشه كشت برآمد،- تِ السماءُ: آسمان باريد،- تِ الطريقُ: رفت و آمد كنندگان راه بسيار شدند،- الدمعُ أو المطرُ: اشك يا باران روان شد.

=الأَسْبَل-

[سبل] من الرجال: مرد سبيل دراز.

=الأُسْبُوع-

ج أَسَابِيع [سبع] : هفته هفت روز.

=الأُسْبُوعِيّ-

[سبع] : منسوب به (الأسْبوع) است؛ «جَرِيدَة أسْبُوعِيَّة» : هفته نامه.

روزنامه اى كه در هفته يك بار صادر شود.

=الإسْبِيْداج-

(ك) : سفيداب سرب- اين كلمه فارسى است-

الأَسْبِيرين-

(ك) : آسپرين كه براى آرامش درد يا تب بكار برده مى شود.

=الاسْت-

[أست] : اساس، سرين و تهيگاه.

=اسْتَاءَ-

اسْتِيَاءً [سوأ] : اين كلمه مطاوع (سَاءَ) است.

=اسْتَادَ-

اسْتِيَادًا [سود] القومَ: پيشواى آن قوم را كشت يا اسير كرد،- في بَنِى فلان: از آن خانواده خواستگارى كرد.

=الأُسْتاذ-

ج أَساتِذَة و أَسَاتِيذ: معلم، مدبّر، دانشمند، استاد،- (ت) : دفتر كل حساب.

الأُسْتاذِيَّة-

رتبه استادى دانشگاه.

=إسْتَارَ-

اسْتِيَارًا [سير] : در بين راه آنچه را كه بدان نيازمند بود خريد،- بسيرة فلانٍ: برابر خط مشى و روش فلانى اقدام به كار كرد.

=الإسْتَار-

ج أَسَاتِر و أَسَاتِير [ستر] في العدد: عدد چهار،- في الوزنِ: چهار مثقال.

=الإسْتَارَة-

[ستر] : پرده و پوشش.

=إسْتَافَ-

اسْتِيَافًا [سوف] الشي ءَ: آن چيز را بوى كرد.

=اسْتَافَ-

اسْتِيَافًا [سيف] القومُ: آن قوم با يكديگر مسابقه دادند و دست به شمشير بردند.

=اسْتَاقَ-

اسْتِيَاقًا [سوق] الماشيةَ: ستوران را از پشت سر راند. اين كلمه متضاد (قادَهَا) مى باشد.

=اسْتَاكَ-

اسْتِيَاكًا [سوك] : دندانهاى خود را مسواك كرد.

=إسْتَامَ-

اسْتِيَامًا [سوم] فلانًا السلعةَ: بهاى كالا را از وى پرسيد،- بِالسّلعَةِ: بهاى كالا را گران خواست.

=اسْتَأْتَن-

اسْتِئْتَانًا [أتن] : ماده خرى خريد، آن خرماده شد؛ «كان حِمارًا فاسْتَأْتَنَ» : خر بود كه ماده خر شد، اين ضرب المثل براى كسى است كه پس از عزت و بزرگى به او اهانت شود.

=اسْتَأْثَرَ-

اسْتِئْثَارًا [أثر] بالشي ء على الغير: آن چيز را ويژه خود قرار داد،- اللّهُ بِهِ: خداوند او را ميراند.

=اسْتَأجَرَ-

اسْتِئْجَارًا [أجر] الرَّجُلَ: آن مرد را مزدور خود ساخت،- الدارَ: خانه را اجاره كرد.

=اسْتَأْجَل-

اسْتِئْجَالًا [أجل] : درخواست مهلت كرد.

=اسْتَأْخَذَ-

اسْتِئْخَاذًا [أخذ] : سر خود را از سختى درد به زير افكند.

=اسْتَأْخَرَ-

اسْتِئْخَارًا [أخر] : به تأخير افتاد.

=اسْتَأْذَنَ-

اسْتِئْذَانًا [أذن] هُ: از او اجازه خواست،- عليهِ: براى رفتن به نزد وى از او اجازه خواست.

=اسْتَأْرَبَ-

اسْتِئْرَابًا [أرب] : بدهى او زياد شد، دشمنى خود را پوشانيد، او را به غلط افكند.

=اسْتَأْسَدَ-

اسْتِئْسادًا [أسد] : بسان شير شد،- عليهِ: بر او دلير شد.

=اسْتَأْسَرَ-

اسْتِئْسارًا [أسر] : اسير شد،- هُ: او را دستگير كرد.

=اسْتَأْصَلَ-

اسْتِئْصَالًا [أصل] الشي ءَ: آن چيز را از بن بركند،- تِ الشجرةُ: ريشه درخت ثابت و استوار شد.

=اسْتَأْكَلَ-

اسْتِئْكَالًا [أكل] الشي ءَ: آن چيز را به ناحق گرفت؛ «فلانُ يَسْتَأْكِلُ الضُّعَفَاءَ» :

فلانى اموال مردم ضعيف را مى گيرد.

=اسْتَأمَّ-

اسْتِئْمَامًا [أمّ] هُ: او را امام و پيشواى خود كرد.

=اسْتَأْمَنَ-

اسْتِئْمَانًا [أمن] هُ: از او زينهار خواست، او را امين و مورد اعتماد قرار داد،- هُ على كذا: او را بر آن چيز معتمد خود كرد.

=اسْتَأْنَى-

اسْتِئْنَاءً [أني] الرجلَ: آن مرد را به شتاب نينداخت،- في الأَمْرِ و به: با او در آن كار به نرمى و مهربانى رفتار كرد.

=الاسْتِئْناف-

[أنف] : اعاده دادرسى پس از صدور حكم از دادگاه بدوى؛ «محكمة الاسْتِئْنَاف» : دادگاه استيناف؛ «مُحامِ في الاسْتِئْنَاف» : وكيل دادگاه استيناف.

=اسْتَأْنَسَ-

اسْتِئْنَاسًا [أنس] : وحشت و ترس او از بين رفت،- بهِ و اليهِ: به او انس گرفت،- لَهُ: به او نگريست و گوش فرا داد.

=اسْتَأْنَفَ-

اسْتِئْنَافًا [أنف] الشي ءَ: آن كار را از

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت