نكوهش كرد و به وى نسبت بد داد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را كم كم و بتدريج از وى گرفت.
تَنَقُّضًا [نقض] الحبلُ: طناب سست شد،- الدَّمُ: خون قطره قطره چكيد،- الْجَرحُ: خون زخم روان شد،- تِ الأَرضُ عن الكمأَة: زمين شكافته شد و قارچ بيرون داد،- البيتُ: خانه شكاف برداشت و از آن صدائى شنيده شد،- تْ عِظامُهُ: استخوانهاى او صدا كرد.
=تَنَقَّطَ-
تَنَقُّطًا [نقط] المكانُ: نقطه نقطه در آن مكان گياه روئيد،- فُلانٌ الْخَبَر: فلانى آن خبر را اندك اندك دريافت كرد،- فُلانٌ الخُبْزَ: فلانى نان را خرد خرد و بتدريج خورد.
=تَنَقَّفَ-
تَنَقُّفًا [نقف] الحنظلَ: دانه ى حنظل را شكافت.
=تَنَقَّلَ-
تَنَقُّلًا [نقل] : بسيار جابجا شد،- من مكَانٍ الى آخَر: از جائى به جائى ديگر رفت،- الرَّجُلُ: آن مرد تنقلات از قبيل نقل و پسته و فندق و مانند آنها خورد.
=التَّنْقِيح-
[نقح] : مص، تنقيح سخن يا نوشته، ويرايش.
=التَّنْقِير-
[نقر] : مص، صدائى بسان سُوت.
=التَّنَكَ-
ورقه ى نازك آهنين كه با قلع آنرا سفيد كنند. حلبى.- اين واژه تركى است-
تَنَكَّبَ-
تَنَكُّبًا [نكب] عنهُ: از او كناره گيرى كرد، از او روى گردانيد، به او پشت كرد و بسوى ديگرى رفت،- على الشي ءِ: بر آن چيز تكيه داد،- كَنَانَتَهُ او قُوسَهُ:
كمان را بر روى شانه ى خود انداخت.
=التَّنَكجيُّ-
حلبى ساز.- اين واژه تركى است-
تنَكَّدَ-
تَنَكُّدًا [نكد] عيشُهُ: زندگانى او تيره شد.
=تَنَكَّرَ-
تَنَكُّرًا [نكر] الرجُلُ: آن مرد از خوشحالى به بدحالى افتاد، حال او چنان متغير شد كه شناخته نشد،- لِفُلانٍ: نزد وى بيگانه شد،- فُلانٌ: فلانى بد اخلاق شد.
=تَنَكَّسَ-
تَنَكُّسًا [نكس] : مطاوع (نَكَّسَ) است.
=تَنَمَّى-
تَنَمِّيًا [نمي] الشي ءُ: آن چيز از جاى خود به جاى ديگر بلند شد.
=تَنَمَّرَ-
تَنَمُّرًا [نمر] : خشمناك و بد اخلاق شد، در خلق و خوى يا رنگ بسان پلنگ شد، صداى خود را بهنگام تهديد بلند كرد و كشانيد،- لِفُلانٍ: بر او متغير شد و او را تهديد كرد.
=تَنَمَّسَ-
تَنَمُّسًا [نمس] الأَمرُ: آن كار درهم برهم شد،- الصَّائِدُ: شكارگر براى خود كلبه يا پناهگاهى ساخت تا ديده نشود.
=تَنَمَّصَ-
تَنَمُّصًا [نمص] تِ الماشيةُ: دامها و ستوران اولين گياه روئيده شده را چريدند،- تِ الْمَرْأَةُ: آن زن موى پيشانى خود را بند انداخت و زدود.
=تَنَمَّلَ-
تَنَمُّلًا [نمل] القومُ: آن قوم بسان موج دريا حركت كردند.
=التَّنْمِيق-
[نمق] : زيبا كردن و آراستن.
=التَّنْهَاة-
ج تَنَاهٍ [نهي] من الوادي: كنار دره كه آب به آن منتهى شود.
=التّنْهَاة-
[نهي] : خاك و مانند آن كه جلوى سيل را با آن برگردانند.
=تَنَهَّدَ-
تَنَهُّدًا [نهد] الرجُلُ: از غم و اندوه يا درد آه كشيد.
=التَّنْهِيَة-
ج تَنَاهٍ [نهي] من الوادي: مترادف (التَّنْهَاة) است.
=تَنَوَّى-
تَنَوِّيًا [نوي] الشي ءَ: قصد آن چيز را كرد.
=التَّنْوَاط-
[نوط] : آنچه كه براى آراستن و زينت دادن بر هودج آويزند.
=التَّنُّوب-
(ن) : درخت كاج يا سرو از رسته ى (صنوبريها) كه داراى ستونى راست و مستقيم است. اين درخت براى آراستن باغهاى ملى و پاركها كِشت مى شود.
=التَّنُّوبَة-
(ن) : واحد (التنُّوب) است.
=تَنَوَّحَ-
تَنَوُّحًا [نوح] الشي ءُ: آن چيز در حاليكه آويخته بود تكان خورد.
=تَنَوَّدَ-
تَنَوُّدًا- [نود] الغصنُ: شاخه ى درخت تكان خورد.
=تَنَوَّرَ-
تَنَوُّرًا [نور] المكانُ: آن مكان نورانى شد،- النّارَ من بَعِيد: آتش را از دور ديد،- الرَّجُلَ: آن مرد را در روشنائى آتش ديد در حاليكه وى بيننده را نديد،- الرَّجُلُ: آن مرد براى زدودن موى بر خود نوره كشيد،- الْقومُ: آن قوم گريختند.
=التَّنُّور-
ج تَنَانِير: تنور نانوائى- اين واژه سريانى است-.
=التَّنُّورَة-
دامن يا قسمتهاى پائين جامه ى زنان- اين واژه سريانى است-
التَّنُّوريَّة-
مترادف (التَّنُّورَة) است.
=تَنَوَّسَ-
تَنَوُّسًا [نوس] الغصنُ: باد بر شاخه ى درخت وزيد و آنرا تكان داد.
=التَّنَوِّط-
[نوط] (ح) : مترادف (التَّنوُّط) است.
=التَّنَوُّط-
[نوط] (ح) : پرنده ى كوچكى است كه از پوسته و الياف درختان آشيانه مى سازد تا از دسترس مارها و مردم در امان باشد. اين پرنده از رسته ى گنجشكها مى باشد.
=التُّنَوِّطَة-
[نوط] (ح) : واحد (التُّنَوِّط) است.
=التَّنَوُّطَة-
[نوط] (ح) : واحد (التَّنَوُّط) است.
=تَنَوَّعَ-
تَنَوُّعًا [نوع] الشي ءُ: آن چيز گوناگون شد، آن چيز پياپي تكان خورد،- الغُصْنُ:
شاخه ى درخت تكان خورد،- في السَّيْرِ: در راه پيش قدم شد.
=تَنَوَّقَ-
تَنَوُّقًا [نوق] : مهربان شد،- في مَلْبَسهِ او مَطْعَمِهِ أو أمورهِ: در خورد و خوراك و پوشاك و امور خود آراسته و نيكو شد. اين واژه مترادف (تَأَنَّقَ) است.
=تَنَوَّلَ-
تَنَوُّلًا [نول] الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- عَلَيْنَا فلانٌ بِشي ءٍ يَسيرٍ: فلانى چيز كمى بما بخشيد.
=تَنَوَّهَ-
تَنَوُّهًا [نوه] : بلند شد.
=تَنَيَّحَ-
تَنَيُّحًا [نيح] : در راحتى قرار گرفت،- فُلانٌ: بدرود زندگى گفت- اين واژه