فهرس الكتاب

الصفحة 271 من 1009

القومُ: آن قوم دايره وار گرد هم آمدند،- الرَّجُلُ: آن مرد همانند كوفيان يا منتسب به آنها شد.

=تَكَوَّنَ-

تَكَوُّنًا [كون] : اين واژه مطاوع (كَوَّنَ) است، تكان خورد يا جنبيد.

=التَّكْوِين-

[كون] : به وجود آوردن چيزى، به هستى در آوردن؛ «سِفْرُ التَّكْوِين» : اوّلين سِفر از اسفار پنجگانه ى حضرت موسى است،- ج تَكَاوِين: چهره، هيأت، شكل؛ «جميل التَّكْوِين» : زيباروى و خوش اندام.

=التَّكِيَّة-

ج تَكَايَا: خانقاه صوفيان و درويشان، تكيه- اين واژه تركى است-

تَكَيَّسَ-

تَكَيُّسًا [كيس] : ظريف و زيرك شد.

=تَكَيَّفَ-

تَكَيُّفًا [كيف] : آن چيز قطع شد، آن چيز بگونه اى غير از خود در آمد.

=التَّكْيِيف-

[كيف] : مص؛ «تَكييفُ الهواء» : تغيير درجه ى گرما يا سرماى هوا در مكانى بوسيله ابزارى ويژه.

=تَلَّ-

-تَلًّا هُ: او را بر زمين زد،- الشي ءَ الَيْه:

آن چيز را به طرف وى افكند،- الشي ءَ في يَدِه: آن چيز را در دست خود نهاد،- الحَبْلَ في البِئرِ: طناب را در چاه فرو آويخت.

=التلّ-

ج تِلَال و تُلُول من الأرض: زمينى كه بلندتر از زمينهاى دور خود باشد، تپه.

=تَلَا-

-تُلُوًّا [تلو] هُ: بدنبال او رفت،- عنه: او را رها كرد و يارى نكرد،- تِلَاوَةً الكِتابَ: آن كتاب را خواند.

=تَلَّى-

تَتْلِيَةً [تلو] هُ: در پى او رفت.

=تَلَاءَمَ-

تَلَاؤُمًا [لأم] الشي ءُ الفاسدُ: آن چيز فاسد نيكو و اصلاح شد.

=تَلَاثَغَ-

تَلَاثُغًا [لثغ] : در زبان وى شكستگى پديد شد.

=تَلَاثَمَ-

تَلَاثُمًا [لثم] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را قبول كردند و با هم كنار آمدند.

=تَلَاحَى-

تَلَاحِيًا [لحي] القومُ: آن قوم يكديگر را نفرين و سرزنش كردند، آن قوم با هم نزاع و ناسزاگوئى و كينه توزى كردند.

=تَلَاحَزَ-

تَلَاحُزًا [لحز] القومُ: آن قوم بر خلاف يكديگر سخن گفتند،- الصِّبْيَانُ: كودكان با هم نقل شعر كردند و شعر خواندند.

=تَلَاحَظَ-

تَلَاحُظًا [لحظ] تِ الأشياءُ: آن چيزها بسان هم شد.

=تَلَاحَقَ-

تَلَاحُقًا [لحق] : آن چيز پياپى شد،- تِ المَطَايَا: ستوران به يكديگر رسيدند و ملحق شدند.

=تَلَاحَمَ-

تَلَاحُمًا [لحم] القومُ: آن قوم با هم جنگيدند،- تِ الشُّجَّةُ: زخم سر التيام يافت و خوب شد،- الشي ءُ: آن چيز چسبيد و پيوست شد.

=تَلَاخَّ-

تَلَاخًّا [لخّ] الوادي: دره تنگ و پر از درخت شد.

=تَلَاذَّ-

تَلَاذًّا [لذّ] الشخصانِ: آن دو نفر از مصاحبت با هم لذت بردند.

=تَلَاشَى-

تَلَاشِيًا [لشو] الشي ءُ: آن چيز نابود و پراكنده شد،- المَرِيضُ: بيمار نيروى بدنى خود را از دست داد و نزديك به مرگ شد،- من التَّعَبِ: نيروى بدنى وي از فرط خستگى تحليل رفت.

=التَّلَاشِي-

[لشو] : مص، از بين رفتن، متلاشى شدن، نابودى قوا.

=تَلَاطَفَ-

تَلَاطُفًا [لطف] القومُ: آن قوم به هم پيوستند،- القَومُ فِى الأَمْرِ: آن قوم بر سر آن كار با هم توافق و مهربانى كردند.

=تلاطَمَ-

تَلاطُما [لطم] تِ الأمواجُ: موجهاى دريا متلاطم شدند و به هم خوردند،- القَومُ:

آن قوم بر يكديگر سيلى زدند.

=تَلَاعَبَ-

تَلَاعُبًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است.

=تَلَاعَنَ-

تَلَاعُنًا [لعن] القومُ: آن قوم يكديگر را لعنت و نفرين كردند.

=تَلَافَّ-

تَلَافًّا [لفّ] القومُ: آن قوم به همه آميختند.

=التَّلَّافَ-

بسيار تلف كننده، بسيار هدر دهنده، بسيار نابود كننده.

=تَلَافَى-

تَلَافِيًا [لفو] الأمرَ: ان امر را تدارك كرد، آن را دريافت.

=تَلَافَقَ-

تَلَافُقًا [لفق] القومُ: كارهاى آن قوم متلاتم و آراسته شد.

=التَّلافِي-

[لفو] : مص؛ انتقام گرفتن، تلافى جوئى.

=التَّلَافِيف-

[لفّ] : گياه درهم پيچيده،- مِن الأَمْعَاءِ و الدّمَاغ (طب) : پيچ و خمهاى روده و چين خوردگيهاى مغز.

=تَلَاقَى-

تَلَاقِيًا [لقي] القومُ: آن قوم با هم روبرو شدند، آن قوم با هم احتجاج و ستيزه كردند.

=تَلَاقَبَ-

تَلاقُبًا [لقب] القومُ: آن قوم يكديگر را با لقبهاى زشت و ناستوده بد گفتند.

=التَّلَاقِي-

[لقي] : مص؛ «يومُ التَّلاقِي» : روز قيامت.

=تَلَاكَزَ-

تَلَاكُزًا [لكز] الرجُلانِ: آن دو مرد با دست يكديگر را زدند.

=تَلَاكَمَ-

تَلَاكُمًا [لكم] الرجُلان: آن دو مرد با مشت يكديگر را زدند.

=تَلَاكَنَ-

تَلَاكُنًا [لكن] في كلامِه: تظاهر به لكنت زبان كرد تا به خنداند.

=تَلَاهَى-

تَلَاهِيًا [لهو] القومُ: آن قوم با هم سرگرم بازى شدند.

=تَلَاوَى-

تَلَاوِيًا [لوو] تِ الحيَّتانِ: آن دو مار برهم پيچيدند،- القومُ على فلَان: آن قوم بر فلانى گرد آمدند.

=تَلَاوَمَ-

تَلَاوُمًا [لوم] القومُ: بعضى از آن قوم برخى ديگر را سرزنش و ملامت كردند.

=التَّلَاوِيح-

[لوح] : خوشه هاى انگور قبل از آنكه رسيده شود. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَلَايَسَ-

تَلَايُسًا [ليس] عنهُ: از وى چشم پوشيد،- الرجُلُ: آن مرد خوش خوى شد.

=تَلَأْلَأَ-

تَلَأْلُؤًا [لألأ] النجمُ و البرقُ و النارُ: ستاره و برق و آتش درخشيدند،- وجهُهُ: چهره ى او نورانى شد.

=تَلأَّمَ-

تَلَوُّمًا [لأم] الشي ءُ الفاسدُ: آن چيز فاسد نيكو شد،- لَأْمَتَهُ أي درعَهُ: زره خود را پوشيد.

=تَلَبَّبَ-

تَلَبُّبًا [لبّ] للقتال: كمر خود را بست و آماده ى جنگ شد،- الرجُلانِ: آن دو مرد گردن يكديگر را گرفتند.

=تَلَبَّثَ-

تَلَبُّثًا [لبث] بالمكان: در آن مكان درنگ كرد.

=تَلَبَّخَ-

تَلَبُّخًا [لبخ] جسمُه من الضرب: بر روى بدن او آثار زدن آشكار شد. اين واژه در

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت