القومُ: آن قوم دايره وار گرد هم آمدند،- الرَّجُلُ: آن مرد همانند كوفيان يا منتسب به آنها شد.
تَكَوُّنًا [كون] : اين واژه مطاوع (كَوَّنَ) است، تكان خورد يا جنبيد.
=التَّكْوِين-
[كون] : به وجود آوردن چيزى، به هستى در آوردن؛ «سِفْرُ التَّكْوِين» : اوّلين سِفر از اسفار پنجگانه ى حضرت موسى است،- ج تَكَاوِين: چهره، هيأت، شكل؛ «جميل التَّكْوِين» : زيباروى و خوش اندام.
=التَّكِيَّة-
ج تَكَايَا: خانقاه صوفيان و درويشان، تكيه- اين واژه تركى است-
تَكَيَّسَ-
تَكَيُّسًا [كيس] : ظريف و زيرك شد.
=تَكَيَّفَ-
تَكَيُّفًا [كيف] : آن چيز قطع شد، آن چيز بگونه اى غير از خود در آمد.
=التَّكْيِيف-
[كيف] : مص؛ «تَكييفُ الهواء» : تغيير درجه ى گرما يا سرماى هوا در مكانى بوسيله ابزارى ويژه.
=تَلَّ-
-تَلًّا هُ: او را بر زمين زد،- الشي ءَ الَيْه:
آن چيز را به طرف وى افكند،- الشي ءَ في يَدِه: آن چيز را در دست خود نهاد،- الحَبْلَ في البِئرِ: طناب را در چاه فرو آويخت.
=التلّ-
ج تِلَال و تُلُول من الأرض: زمينى كه بلندتر از زمينهاى دور خود باشد، تپه.
=تَلَا-
-تُلُوًّا [تلو] هُ: بدنبال او رفت،- عنه: او را رها كرد و يارى نكرد،- تِلَاوَةً الكِتابَ: آن كتاب را خواند.
=تَلَّى-
تَتْلِيَةً [تلو] هُ: در پى او رفت.
=تَلَاءَمَ-
تَلَاؤُمًا [لأم] الشي ءُ الفاسدُ: آن چيز فاسد نيكو و اصلاح شد.
=تَلَاثَغَ-
تَلَاثُغًا [لثغ] : در زبان وى شكستگى پديد شد.
=تَلَاثَمَ-
تَلَاثُمًا [لثم] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را قبول كردند و با هم كنار آمدند.
=تَلَاحَى-
تَلَاحِيًا [لحي] القومُ: آن قوم يكديگر را نفرين و سرزنش كردند، آن قوم با هم نزاع و ناسزاگوئى و كينه توزى كردند.
=تَلَاحَزَ-
تَلَاحُزًا [لحز] القومُ: آن قوم بر خلاف يكديگر سخن گفتند،- الصِّبْيَانُ: كودكان با هم نقل شعر كردند و شعر خواندند.
=تَلَاحَظَ-
تَلَاحُظًا [لحظ] تِ الأشياءُ: آن چيزها بسان هم شد.
=تَلَاحَقَ-
تَلَاحُقًا [لحق] : آن چيز پياپى شد،- تِ المَطَايَا: ستوران به يكديگر رسيدند و ملحق شدند.
=تَلَاحَمَ-
تَلَاحُمًا [لحم] القومُ: آن قوم با هم جنگيدند،- تِ الشُّجَّةُ: زخم سر التيام يافت و خوب شد،- الشي ءُ: آن چيز چسبيد و پيوست شد.
=تَلَاخَّ-
تَلَاخًّا [لخّ] الوادي: دره تنگ و پر از درخت شد.
=تَلَاذَّ-
تَلَاذًّا [لذّ] الشخصانِ: آن دو نفر از مصاحبت با هم لذت بردند.
=تَلَاشَى-
تَلَاشِيًا [لشو] الشي ءُ: آن چيز نابود و پراكنده شد،- المَرِيضُ: بيمار نيروى بدنى خود را از دست داد و نزديك به مرگ شد،- من التَّعَبِ: نيروى بدنى وي از فرط خستگى تحليل رفت.
=التَّلَاشِي-
[لشو] : مص، از بين رفتن، متلاشى شدن، نابودى قوا.
=تَلَاطَفَ-
تَلَاطُفًا [لطف] القومُ: آن قوم به هم پيوستند،- القَومُ فِى الأَمْرِ: آن قوم بر سر آن كار با هم توافق و مهربانى كردند.
=تلاطَمَ-
تَلاطُما [لطم] تِ الأمواجُ: موجهاى دريا متلاطم شدند و به هم خوردند،- القَومُ:
آن قوم بر يكديگر سيلى زدند.
=تَلَاعَبَ-
تَلَاعُبًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است.
=تَلَاعَنَ-
تَلَاعُنًا [لعن] القومُ: آن قوم يكديگر را لعنت و نفرين كردند.
=تَلَافَّ-
تَلَافًّا [لفّ] القومُ: آن قوم به همه آميختند.
=التَّلَّافَ-
بسيار تلف كننده، بسيار هدر دهنده، بسيار نابود كننده.
=تَلَافَى-
تَلَافِيًا [لفو] الأمرَ: ان امر را تدارك كرد، آن را دريافت.
=تَلَافَقَ-
تَلَافُقًا [لفق] القومُ: كارهاى آن قوم متلاتم و آراسته شد.
=التَّلافِي-
[لفو] : مص؛ انتقام گرفتن، تلافى جوئى.
=التَّلَافِيف-
[لفّ] : گياه درهم پيچيده،- مِن الأَمْعَاءِ و الدّمَاغ (طب) : پيچ و خمهاى روده و چين خوردگيهاى مغز.
=تَلَاقَى-
تَلَاقِيًا [لقي] القومُ: آن قوم با هم روبرو شدند، آن قوم با هم احتجاج و ستيزه كردند.
=تَلَاقَبَ-
تَلاقُبًا [لقب] القومُ: آن قوم يكديگر را با لقبهاى زشت و ناستوده بد گفتند.
=التَّلَاقِي-
[لقي] : مص؛ «يومُ التَّلاقِي» : روز قيامت.
=تَلَاكَزَ-
تَلَاكُزًا [لكز] الرجُلانِ: آن دو مرد با دست يكديگر را زدند.
=تَلَاكَمَ-
تَلَاكُمًا [لكم] الرجُلان: آن دو مرد با مشت يكديگر را زدند.
=تَلَاكَنَ-
تَلَاكُنًا [لكن] في كلامِه: تظاهر به لكنت زبان كرد تا به خنداند.
=تَلَاهَى-
تَلَاهِيًا [لهو] القومُ: آن قوم با هم سرگرم بازى شدند.
=تَلَاوَى-
تَلَاوِيًا [لوو] تِ الحيَّتانِ: آن دو مار برهم پيچيدند،- القومُ على فلَان: آن قوم بر فلانى گرد آمدند.
=تَلَاوَمَ-
تَلَاوُمًا [لوم] القومُ: بعضى از آن قوم برخى ديگر را سرزنش و ملامت كردند.
=التَّلَاوِيح-
[لوح] : خوشه هاى انگور قبل از آنكه رسيده شود. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَلَايَسَ-
تَلَايُسًا [ليس] عنهُ: از وى چشم پوشيد،- الرجُلُ: آن مرد خوش خوى شد.
=تَلَأْلَأَ-
تَلَأْلُؤًا [لألأ] النجمُ و البرقُ و النارُ: ستاره و برق و آتش درخشيدند،- وجهُهُ: چهره ى او نورانى شد.
=تَلأَّمَ-
تَلَوُّمًا [لأم] الشي ءُ الفاسدُ: آن چيز فاسد نيكو شد،- لَأْمَتَهُ أي درعَهُ: زره خود را پوشيد.
=تَلَبَّبَ-
تَلَبُّبًا [لبّ] للقتال: كمر خود را بست و آماده ى جنگ شد،- الرجُلانِ: آن دو مرد گردن يكديگر را گرفتند.
=تَلَبَّثَ-
تَلَبُّثًا [لبث] بالمكان: در آن مكان درنگ كرد.
=تَلَبَّخَ-
تَلَبُّخًا [لبخ] جسمُه من الضرب: بر روى بدن او آثار زدن آشكار شد. اين واژه در