مترادف (السَّفَارَة) است،- ج أَسْفِرَة و سُفْر و سَفَائِر: به معناى (السِّفَار) است.
گروه مسافران.
=السَّفَّاط-
سازنده ى سبد يا زنبيل.
=السَّفَّاك-
بسيار خون ريز.
=السُّفَالة-
پائين و زير هر چيزى، اين واژه متناقض (العُلَاوة) است؛ «سُفَالَةُ الرِّيح» : باد كه در جهت پايين بر روى زمين بوزد. اين تعبير متناقض (عُلاوَتُها) است؛ «سُفَالَةُ كلِّ شي ءٍ» : زير يا پايين هر چيزى.
=السَّفَالَة-
پستى و فرومايگى.
=السَّفَّان-
كَشتى ساز.
=السِّفَانَة-
كشتى سازى.
=السُّفَّة-
[سفّ] : يك قبضه از گندم و مانند آن، داروى كوبيده و مانند آن، سبد يا ظرفى كه از برگ خرما سازند، ريسمان بند اندازى زنان.
=سَفْتَجَ-
سَفْتَجَةً هُ: با سفته و سند با وى داد و ستد كرد.
=السُّفْتَجَة-
ج سَفَاتِج (ت) : سفته يا حواله ى كتبى يا بارنامه ى تحويل كالا در شهرى در برابر پرداخت پول در شهرى ديگر. اين واژه فارسى است.
=سَفَحَ-
-سَفْحًا و سُفُوحًا الدمَ أو الدمعَ: خون يا اشك ريخت،- سَفْحًا و سُفُوحًا و سَفَحَانًا الدَّمعُ:
اشك ريخته و روان شد.
=السَّفْح-
ج سُفُوح من الجبل: پايين و دامنه ى كوه، بيخ كوه كه آب در آن گرد مىيد.
=سَفَّدَ-
تَسْفيدًا [سفد] اللَّحمَ: گوشت را براى كباب كردن بر روى سيخ كشيد.
=سَفَرَ-
-سُفُورًا: به مسافرت رفت،- تِ الْمَرأةُ: آن زن چهره ى خود را برهنه كرد، نقاب از چهره برافكند،- الصُّبحُ: بامداد روشن شد،- تِ الحَربُ: جنگ بپايان رسيد،- الريّحُ الغيمَ: باد ابر را پراكنده كرد،- سَفْرًا البيتَ: خانه را جاى روبى كرد،- البعيرَ: بر بينى شتر مهار بست، شتر را با برگهاى ريخته از درخت چرانيد،- الكتابَ: كتاب را نوشت،- سُفُورًا و سَفْرًا الشي ءَ: آن چيز را پراكنده كرد،-- سَفْرًا و سَفَارةً و سِفَارَةً بينَ القَومِ:
ميان آن قوم را اصلاح و آشتى و سازش برقرار كرد.
=سَفَّرَ-
تَسْفِيرًا الرجُلَ: آن مرد را به سفر فرستاد،- البِضَاعَةَ: كالا را از شهرى به شهرى ديگر فرستاد،- النّارَ: آتش را برافروخت،- البَعِيرَ: بر بينى شتر مهار بست.
=السَّفْر-
مص،- ج سَافِر مانند (صَحْب و صَاحِب) : مسافران؛ «رَجُلٌ سَفْرٌ» : مرد مسافر؛ «قومٌ سَفْرٌ» : گروه مسافران؛ «نَاقَةٌ سَفْرٌ» : ماده شتر سفر كننده،- ج سُفُور: اثر يا نشانه كه بر روى پوست بدن انسان و مانند آن باشد.
=السِّفْر-
ج أَسْفَار: كتاب بزرگ، جزوى از جزوه هاى تورات.
=السَّفَر-
ج أَسْفَار: پيمودن راه، زمان بعد از غروب خورشيد.
=السُّفْرَة-
ج سُفَر: توشه و غذاى مسافر، سُفره يا خوان كه بر روى آن غذا نهند.
=السَّفَرْجَل-
(ن) : درخت به. اين درخت از تيره ى گياهان وردي است كه اصل آن از ايران است. و در كشورهاى معتدل كشت مى شود و خوردنى است و بويژه با آن مربا مى سازند، ميوه ى به.
=السَّفَرْجَلَة-
يك دانه به.
=السَّفَرِيَّات-
اين واژه جمع (سَفَرِيَّة) است؛ «شَرِكة سَفَرِيّات» : شركت مسافربرى.
=السَّفَرِيَّة-
ج سَفَرِيَّات: به معناى (السَّفَر) است.
=السَّفْسَاف-
[سفسف] : هر چيز بد و نامرغوب، كار پست و حقير،- مِنَ الدَّقيق:
گردى كه از آرد بلند شود،- من التُّراب:
خاك نرم،- مِنَ الشعْر: شِعر نامرتب و نادرست.
=السَّفْسَطَة-
ج سَفْسَطَات: استدلال و قياس بقصد مغالطه در منطق. اين واژه يونانى است.
=السَّفْسَطِيّ-
آنكه منسوب به (السَّفسطَة) است.
=سَفَطَ-
-سَفْطًا السمكةَ: پوست ماهى را كند،- حقَّهُ: از حق خود گذشت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=السَّفَط-
ج أَسْفَاط: پوست ماهى، جعبه ى عطر يا عطردان ويژه ى زنان، سبد، زنبيل.
=سَفَعَ-
-سَفْعًا هُ: او را زد يا به او سيلى زد،- الشي ءَ: آن چيز را نشان كرد،- بِنَاصِيَتِهِ: پيشانى او را گرفت و كشيد.
=سَفِعَ-
-سَفَعًا: رنگ او سياه مايل به سرخى شد.
=السُّفْع-
دانه ى حنظل.
=السَّفْع-
مص،- ج سُفُوع: جامه ى رنگ كرده شده، مطلق جامه.
=السُّفَع-
«سُفَعُ الشمسِ» : نقطه هاى سياه كه در قرص خورشيد ديده مى شوند؛ «سُفَعُ الثَور» :
نقطه هاى سياه كه در صورت گاو پديد مىيد.
=السَّفَع-
سياهى مايل به سرخى.
=السَّفْعاء-
مؤنث (الأَسْفَع) است.
=السُّفْعَة-
سياهى مايل به سرخى، مترادف (السُّفْع) است.
=سَفَكَ-
-سَفْكًا الماءَ أو الدمَ: خون يا آب را ريخت و روان كرد.
=سَفَّكَ-
-تَسْفِيكًا هُ: غذاى قبل از صبحانه به وى تقديم كرد.
=السُّفْكَة-
آنچه كه پيش از غذا بويژه قبل از صبحانه خورند.
=سَفَلَ-
-سُفُولًا و سَفَالًا: فرود آمد. اين واژه ضد (عَلا) است، پست شد.
=سَفِلَ-
-سُفُولًا و سَفَالًا: مترادف (سَفَلَ) است.
=سَفُلَ-
-سُفُولًا و سَفَالًا: مترادف (سَفَلَ) است،- سَفْلًا و سُفْلًا و سَفَالًا في عِلْمهِ او خُلقِهِ: در دانش و يا اخلاق بى بهره و بد شد،- سُفُولًا في الشي ءِ: از بالا به پائين فرود آمد.
=سَفَّلَ-
تَسْفِيلًا هُ: او را از بالا به پائين فرود آورد.