فهرس الكتاب

الصفحة 369 من 1009

حرف هفتم از حروف الفبائى است كه از حروف حَلْقِى بشمار است و در حساب جُمّل (ابجد) عبارت است از (600) .

=الخَائِب-

[خيب] : فا.

=الخَائِف-

ج خُوَّف و خُيَّف و خِيَّف و خائِفُون [خوف] : فا؛ «خائِفٌ مِن» : از چيزى ترسناك است؛ «خَائِفٌ على» : بر چيزى نگران است.

=الخَائِل-

[خول] : فا، واحد (الخَوَل) است،- ج خَالَة: مُتكبر، خود بزرگ بين.

=الخَائِن-

ج خُوَّان و خَانَة و خَوَنَة [خون] : فا.

=الخَائِنَة-

[خون] : مؤنث (الخائن) است، خائن كه تاء براى مبالغه است مانند (رَاوِيَة) :

آنكه بسيار روايت كند.

=خابَ-

-خَوْبًا [خوب] : بى چيز و بينوا شد.

=خابَ-

-خَيْبةً [خيب] : آنچه را كه ميخواست بدست نياورد؛ «خَابَ سَعْيُهُ» :

كوشش او بجائى نرسيد، نااميد شد.

=خابَرَ-

مُخَابَرَةً [خبر] هُ: با او سخن گفت و مباحثه نمود، با او در سهمى مانند يك سوم و يا يك چهارم شريك شد و مزارعه نمود.

=الخَابِز-

نانوا، نان فروش.

=الخَابِل-

مُفسِد، شيطان، جِنّي؛ «مَسَّهُ الخَابِلُ» : جن زده شد.

=الخَابِلَان-

شب و روز كه در پى يكديگر آيند.

=الخَابُور-

[خبر] (ن) : گونه اى درخت، ميخ ويژه چوب و تخته كه معمولًا مورد استفاده ى نجاران قرار مى گيرد.

=الخَابِئَة-

ج خَوَابِئ [خبأ] : مترادف (الخَابِيَة) است.

=الخَابِيَة-

ج خَوَابٍ [خبأ] : كوزه ى بزرگ؛ «بِنتُ الخَابِيَة» : مي، شراب.

=الخَاتَام-

ج خَوَاتِيم [ختم] : انگشترى يا حلقه كه در انگشت كرده و بر روى آن نام خود را نقش كنند، مُهر كه با آن نام و نشان يا موضوعى را چاپ يا نقش زنند.

=الخَاتِر-

خائن، عهدشكن، خيانت پيشه.

=خاتَلَ-

مُخَاتَلَةً [ختل] هُ: او را فريب داد؛ «خَاتَلَ الصَّيَّادُ» : شكارگر با حيله و نيرنگ شكار را گرفت.

=الخَاتَم-

ج خَواتِم و خُتُم: مترادف (الخَاتَام) است، آنچه كه با آن مُهر كنند، پايان هر كارى، مُهر، گودى پشت گردن؛ «خَاتَمُ الزوَاج» : حلقه ى نامزدى. نام ديگر آن (خَاتَمُ الخُطُوبة) است.

=الخَاتِم-

فا،- خَوَاتِم و خُتُم: مترادف (الخَاتَم) است.

=الخَاتِمَة-

ج خَوَاتِيم و خاتِمَات: مؤنث (الخَاتَم) است، پايان و عاقبت و آخر هر كارى.

=خاتَنَ-

مُخَاتَنَةً [ختن] هُ: داماد او شد،- الرجُلَ: آن مرد را فريب داد.

=الخَاتُون-

ج خَوَاتِين [ختن] : بانو، خانم بزرگوار، كدبانو. عرب اين نام را بر همسران پادشاهان اطلاق مى كنند. اين واژه تاتارى است.

=الخَاثِر-

من اللَّبن و غيرِهِ: شير غليظ و پُر چربى؛ «عَاقِلٌ خَاثِرٌ» : خردمندى كه به منتهاى درجه ى عقل رسيده باشد.

=الخَاثِرَة-

مؤنث (الخَاثِر) است.

=خادَّ-

مُخَادَّةً [خدّ] هُ: در كار با او معارضه كرد.

=الخَادِج-

ماده ستورى كه نوزاد خود را ناقص بدنيا آورده يا قبل از زمان طبيعى بزايد.

=الخَادِر-

سست، تنبل، سرگردان.

=خادَعَ-

مُخَادَعَةً و خِدَاعًا [خدع] هُ: او را فريب داد،- العَيْنَ: چشم را در آنچه كه مى نگريست به شك و ترديد انداخت.

=الخَادِع-

فا،- مِن الدنَانِير: سكه ى زر كم عيار، دينار ناقص؛ «طريقٌ خادِعٌ» : راه فريبنده كه گاهى آشكار و گاهى ناپديد مى شود.

=الخَادِعَة-

مؤنث (الخَادِع) است، خانه اى كه در خانه ى ديگر باشد، دربي كوچك در دربي بزرگ كه آنرا در زبان متداول (الخُوخَة) گويند.

=الخَادِم-

ج خُدَّام و خَدَم: خدمتگزار. اين واژه بر مؤنث نيز اطلاق مى شود.

=الخَادِمَة-

مؤنث (الخَادِم) است.

=الخَادِميَّة-

خدمتگزارى، نوكرى.

=خادَنَ-

مُخَادَنَةً [خدن] هُ: با او دوستى و رفاقت كرد.

=خاذَلَ-

مُخَاذَلَةً [خذل] هُ: به او يارى نكرد.

=الخَاذِل-

آهوئى كه از گلّه ى خود عقب افتاده و تنها مانده باشد،- خُذَّال: آنكه از

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت