حرف هفتم از حروف الفبائى است كه از حروف حَلْقِى بشمار است و در حساب جُمّل (ابجد) عبارت است از (600) .
=الخَائِب-
[خيب] : فا.
=الخَائِف-
ج خُوَّف و خُيَّف و خِيَّف و خائِفُون [خوف] : فا؛ «خائِفٌ مِن» : از چيزى ترسناك است؛ «خَائِفٌ على» : بر چيزى نگران است.
=الخَائِل-
[خول] : فا، واحد (الخَوَل) است،- ج خَالَة: مُتكبر، خود بزرگ بين.
=الخَائِن-
ج خُوَّان و خَانَة و خَوَنَة [خون] : فا.
=الخَائِنَة-
[خون] : مؤنث (الخائن) است، خائن كه تاء براى مبالغه است مانند (رَاوِيَة) :
آنكه بسيار روايت كند.
=خابَ-
-خَوْبًا [خوب] : بى چيز و بينوا شد.
=خابَ-
-خَيْبةً [خيب] : آنچه را كه ميخواست بدست نياورد؛ «خَابَ سَعْيُهُ» :
كوشش او بجائى نرسيد، نااميد شد.
=خابَرَ-
مُخَابَرَةً [خبر] هُ: با او سخن گفت و مباحثه نمود، با او در سهمى مانند يك سوم و يا يك چهارم شريك شد و مزارعه نمود.
=الخَابِز-
نانوا، نان فروش.
=الخَابِل-
مُفسِد، شيطان، جِنّي؛ «مَسَّهُ الخَابِلُ» : جن زده شد.
=الخَابِلَان-
شب و روز كه در پى يكديگر آيند.
=الخَابُور-
[خبر] (ن) : گونه اى درخت، ميخ ويژه چوب و تخته كه معمولًا مورد استفاده ى نجاران قرار مى گيرد.
=الخَابِئَة-
ج خَوَابِئ [خبأ] : مترادف (الخَابِيَة) است.
=الخَابِيَة-
ج خَوَابٍ [خبأ] : كوزه ى بزرگ؛ «بِنتُ الخَابِيَة» : مي، شراب.
=الخَاتَام-
ج خَوَاتِيم [ختم] : انگشترى يا حلقه كه در انگشت كرده و بر روى آن نام خود را نقش كنند، مُهر كه با آن نام و نشان يا موضوعى را چاپ يا نقش زنند.
=الخَاتِر-
خائن، عهدشكن، خيانت پيشه.
=خاتَلَ-
مُخَاتَلَةً [ختل] هُ: او را فريب داد؛ «خَاتَلَ الصَّيَّادُ» : شكارگر با حيله و نيرنگ شكار را گرفت.
=الخَاتَم-
ج خَواتِم و خُتُم: مترادف (الخَاتَام) است، آنچه كه با آن مُهر كنند، پايان هر كارى، مُهر، گودى پشت گردن؛ «خَاتَمُ الزوَاج» : حلقه ى نامزدى. نام ديگر آن (خَاتَمُ الخُطُوبة) است.
=الخَاتِم-
فا،- خَوَاتِم و خُتُم: مترادف (الخَاتَم) است.
=الخَاتِمَة-
ج خَوَاتِيم و خاتِمَات: مؤنث (الخَاتَم) است، پايان و عاقبت و آخر هر كارى.
=خاتَنَ-
مُخَاتَنَةً [ختن] هُ: داماد او شد،- الرجُلَ: آن مرد را فريب داد.
=الخَاتُون-
ج خَوَاتِين [ختن] : بانو، خانم بزرگوار، كدبانو. عرب اين نام را بر همسران پادشاهان اطلاق مى كنند. اين واژه تاتارى است.
=الخَاثِر-
من اللَّبن و غيرِهِ: شير غليظ و پُر چربى؛ «عَاقِلٌ خَاثِرٌ» : خردمندى كه به منتهاى درجه ى عقل رسيده باشد.
=الخَاثِرَة-
مؤنث (الخَاثِر) است.
=خادَّ-
مُخَادَّةً [خدّ] هُ: در كار با او معارضه كرد.
=الخَادِج-
ماده ستورى كه نوزاد خود را ناقص بدنيا آورده يا قبل از زمان طبيعى بزايد.
=الخَادِر-
سست، تنبل، سرگردان.
=خادَعَ-
مُخَادَعَةً و خِدَاعًا [خدع] هُ: او را فريب داد،- العَيْنَ: چشم را در آنچه كه مى نگريست به شك و ترديد انداخت.
=الخَادِع-
فا،- مِن الدنَانِير: سكه ى زر كم عيار، دينار ناقص؛ «طريقٌ خادِعٌ» : راه فريبنده كه گاهى آشكار و گاهى ناپديد مى شود.
=الخَادِعَة-
مؤنث (الخَادِع) است، خانه اى كه در خانه ى ديگر باشد، دربي كوچك در دربي بزرگ كه آنرا در زبان متداول (الخُوخَة) گويند.
=الخَادِم-
ج خُدَّام و خَدَم: خدمتگزار. اين واژه بر مؤنث نيز اطلاق مى شود.
=الخَادِمَة-
مؤنث (الخَادِم) است.
=الخَادِميَّة-
خدمتگزارى، نوكرى.
=خادَنَ-
مُخَادَنَةً [خدن] هُ: با او دوستى و رفاقت كرد.
=خاذَلَ-
مُخَاذَلَةً [خذل] هُ: به او يارى نكرد.
=الخَاذِل-
آهوئى كه از گلّه ى خود عقب افتاده و تنها مانده باشد،- خُذَّال: آنكه از