فهرس الكتاب

الصفحة 847 من 1009

=المَصْدَر-

ج مَصَادِر [صدر] : جاى صدور؛ «مصادر الأفعال» : مصدرهاى فعل كه اصل كلمات مشتق مى باشد، ريشه هر خبرى؛ «مَصْدَرُ ثِقَةٍ» : مصدر و منبع موثق، «مِنْ مَصْدَرٍ رسميّ» : از سوى كسيكه عنوان و سمت رسمى دارد.

=المُصَدَّر-

[صدر] : مفع، صادرات بخارج از كشور، اسبهاى جلودار يا پيش قراول، مرديكه كه سينه ستبر داشته باشد، مرد سخت سينه،- و از حيوانات بمعناى شير و گرگ مى باشد.

=المَصْدَع-

ج مَصَادِع [صدع] : راه هموار و آسان در سرزمينى سخت و ناهموار.

=المِصْدَغَة-

[صدغ] : بالش و يا متكا.

=المِصْدَم-

[صدم] : «رجُلٌ مِصْدَمٌ» : مرد جنگجو و دلير.

=المَصْدُور-

[صدر] (طب) : كسيكه به بيمارى سل دچار شده باشد.

=المَصْدُوع-

[صدع] : كسيكه به بيمارى سر درد مبتلا شده باشد.

=المَصْدُوف-

[صدف] : مفع، پوشيده.

=مَصَرَ-

-مَصْرًا الناقةَ: با انگشتان خود پستان شتر را دوشيد.

=مَصَّرَ-

تَمْصِيرًا [مصر] العطيَّةَ: عطا را بتدريج پرداخت،- القومُ المكانَ: مردم آن سرزمين را آباد و در آن سكونت نمودند،- الثوبَ: جامه را برنگ سرخ در آورد.

=المِصْر-

ج أَمْصار و مُصُور: فاصله ميان دو چيز، مرز ميان دو زمين، شهرستان، سرما و يخبندان، خاكى است به رنگ سرخ.

=المِصَرّ-

[صرّ] : كيسه پول.

=المِصْرَاد-

[صرد] : نيرومند يا ناتوان در برابر سرما، سرزمين بى گياه و بى درخت؛ «سَهْمٌ مِصْرَاد» : تيرى كه به هدف اصابت كند.

=المِصْرَاع-

ج مصَاريع [صرع] من الباب: پاشنه درب،- من الشّعر: نيم بيت از شعر.

=المِصْرَان-

دو شهر كوفه و بصره.

=المُصَرَّح-

[صرح] : مفع؛ «يومٌ مُصَرَّح» : روز روشن و آشكار.

=المُصَرِّح-

[صرح] : فا؛ «يومٌ مُصَرِّحٌ» : روز آفتابى و بدون ابر.

=المُصَرِّد-

[صرد] : فا؛ «سَهْمٌ مُصَرِّدٌ» : تيرى كه بهدف مى خورد.

=المَصْرَع-

[صرع] : مص، جاى كشتى، كشتن و ترور.

=المَصْرِف-

ج مَصَارِف [صرف] : بانك،- «مَصْرفٌ الإصدار» : بانك ناشر اسكناس و پول.

=المُصْرِم-

[صرم] : مستمند و عيالمند، بينواى عائله دار.

=المَصْرُور-

[صرّ] : مفع، اسيرى كه دستهايش را بسته باشند.

=المَصْرُوع-

[صرع] : مفع، و در زبان متداول بمعناى بيخيال و بى بند و بار است.

=المَصْرُوف-

[صرف] : مفع،- ج مصاريف:

مخارج و هزينه، هر چيز خالص، شاخه يا هر قسمتى از درخت كه خشك شده باشد.

=المِصْرِيُّ-

منسوب به مصر است.

=المِصْرِيَّة-

مؤنث (المِصْرِى) است، پول خرد تركى (40/ 1 قرش) .

=المُصْطَاد-

[صيد] : شكار گرفته شده، صيد شده.

=المُصْطَاف-

[صيف] : ييلاق،- ج مُصْطَافون: كسانى كه در تابستان به ييلاق مى روند.

=المِصْطَب-

[صطب] : سندان آهنگر.

=المِصْطَبَة-

[صطب] : سكّو، دكّه نشستن.

=المِصْطَبَّة-

[صطب] : مرادف (المِصْطَبَة) است.

=المِصْطَح-

ج مَصَاطِح [صطح] : بيابان بى آب و علف، خرمنگاه.

=المُصْطَفَى-

[صفو] : پاك و انتخاب شده؛ «الإِناء المُصْطَفَى» : لقب يكى از مبلّغان مسيحيت است.

=مَصْطَكَ-

مَصْطَكَةً [مصطك] الدواءَ: دارو را با مستكى مخلوط نمود.

=المُصْطَكى-

[مصطك] : مرادف. (المصطَكَى) است.

=المَصْطَكَى-

[مصطك] (ن) : درختى است كه از آن صمغ مستكى بدست مىيد (آدامس) ، آدامس رومي- اين كلمه- يونانى است.

=المُصْطَكَاءَ-

[مصطكي] : مرادف (المَصْطَكَى) است.

=مَصَعَ-

-مَصْعًا البرقُ: برق درخشيد،- تِ الدابَّةُ بِذَنَبِها: ستور دم خود را تكان داد،- الفرسُ: اسب آهسته عبور كرد،- الطائرُ بذرقهِ: پرنده فضله افكند،- هُ: با او زد و خورد كرد،- فلانًا: بر او تازيانه يا مانند آن زد،- فؤادُ فلانٍ: دل او از ترس يا شتاب از جا كنده شد،- مُصُوعًا الرجُلُ في الأَرضِ: در زمين به سياحت پرداخت،- لبنُ الناقةِ: شير شتر خشك يا كم شد،- ماءُ الحوضِ: آب حوض كم شد.

=مَصَّعَ-

تَمْصِيعًا [مصع] القضيبَ: پوست شاخه بريده شده را دست نزد تا خشك شود.

=المَصْع-

مص، بيرون انداختن، اخراج.

=المَصِع-

شمشير زن، كودكى كه ترنا بازى كند.

=المِصْعَاد-

[صعد] : طنابى كه با آن از درخت خرما بالا روند.

=المَصْعَب-

ج مَصَاعِب: اسبى كه بر آن سوار نشده باشند، ستور نر.

=المُصْعَة-

ج مُصْع: تمشك، پرنده اى كوچك.

=المُصَعَة-

ج مُصَع: مرادف (المُصْعَة) است.

=المَصْعَد-

[صعد] (ف) : قطب مثبت در دستگاههاى برقى.

=المِصْعَد-

ج مَصَاعِد [صعد] : آسانسور، پله برقى.

=المُصَعَّد-

[صعد] من الأَشربة: نوشابه گرم شده كه تغيير طعم و رنگ بدهد.

=المُصَعِّد-

[صعد] : فا؛ «جَبَلٌ مُصَعِّدٌ» : كوه بلند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت