ج مَصَادِر [صدر] : جاى صدور؛ «مصادر الأفعال» : مصدرهاى فعل كه اصل كلمات مشتق مى باشد، ريشه هر خبرى؛ «مَصْدَرُ ثِقَةٍ» : مصدر و منبع موثق، «مِنْ مَصْدَرٍ رسميّ» : از سوى كسيكه عنوان و سمت رسمى دارد.
[صدر] : مفع، صادرات بخارج از كشور، اسبهاى جلودار يا پيش قراول، مرديكه كه سينه ستبر داشته باشد، مرد سخت سينه،- و از حيوانات بمعناى شير و گرگ مى باشد.
=المَصْدَع-
ج مَصَادِع [صدع] : راه هموار و آسان در سرزمينى سخت و ناهموار.
=المِصْدَغَة-
[صدغ] : بالش و يا متكا.
=المِصْدَم-
[صدم] : «رجُلٌ مِصْدَمٌ» : مرد جنگجو و دلير.
=المَصْدُور-
[صدر] (طب) : كسيكه به بيمارى سل دچار شده باشد.
=المَصْدُوع-
[صدع] : كسيكه به بيمارى سر درد مبتلا شده باشد.
=المَصْدُوف-
[صدف] : مفع، پوشيده.
=مَصَرَ-
-مَصْرًا الناقةَ: با انگشتان خود پستان شتر را دوشيد.
=مَصَّرَ-
تَمْصِيرًا [مصر] العطيَّةَ: عطا را بتدريج پرداخت،- القومُ المكانَ: مردم آن سرزمين را آباد و در آن سكونت نمودند،- الثوبَ: جامه را برنگ سرخ در آورد.
=المِصْر-
ج أَمْصار و مُصُور: فاصله ميان دو چيز، مرز ميان دو زمين، شهرستان، سرما و يخبندان، خاكى است به رنگ سرخ.
=المِصَرّ-
[صرّ] : كيسه پول.
=المِصْرَاد-
[صرد] : نيرومند يا ناتوان در برابر سرما، سرزمين بى گياه و بى درخت؛ «سَهْمٌ مِصْرَاد» : تيرى كه به هدف اصابت كند.
=المِصْرَاع-
ج مصَاريع [صرع] من الباب: پاشنه درب،- من الشّعر: نيم بيت از شعر.
=المِصْرَان-
دو شهر كوفه و بصره.
=المُصَرَّح-
[صرح] : مفع؛ «يومٌ مُصَرَّح» : روز روشن و آشكار.
=المُصَرِّح-
[صرح] : فا؛ «يومٌ مُصَرِّحٌ» : روز آفتابى و بدون ابر.
=المُصَرِّد-
[صرد] : فا؛ «سَهْمٌ مُصَرِّدٌ» : تيرى كه بهدف مى خورد.
=المَصْرَع-
[صرع] : مص، جاى كشتى، كشتن و ترور.
=المَصْرِف-
ج مَصَارِف [صرف] : بانك،- «مَصْرفٌ الإصدار» : بانك ناشر اسكناس و پول.
=المُصْرِم-
[صرم] : مستمند و عيالمند، بينواى عائله دار.
=المَصْرُور-
[صرّ] : مفع، اسيرى كه دستهايش را بسته باشند.
=المَصْرُوع-
[صرع] : مفع، و در زبان متداول بمعناى بيخيال و بى بند و بار است.
=المَصْرُوف-
[صرف] : مفع،- ج مصاريف:
مخارج و هزينه، هر چيز خالص، شاخه يا هر قسمتى از درخت كه خشك شده باشد.
=المِصْرِيُّ-
منسوب به مصر است.
=المِصْرِيَّة-
مؤنث (المِصْرِى) است، پول خرد تركى (40/ 1 قرش) .
=المُصْطَاد-
[صيد] : شكار گرفته شده، صيد شده.
=المُصْطَاف-
[صيف] : ييلاق،- ج مُصْطَافون: كسانى كه در تابستان به ييلاق مى روند.
=المِصْطَب-
[صطب] : سندان آهنگر.
=المِصْطَبَة-
[صطب] : سكّو، دكّه نشستن.
=المِصْطَبَّة-
[صطب] : مرادف (المِصْطَبَة) است.
=المِصْطَح-
ج مَصَاطِح [صطح] : بيابان بى آب و علف، خرمنگاه.
=المُصْطَفَى-
[صفو] : پاك و انتخاب شده؛ «الإِناء المُصْطَفَى» : لقب يكى از مبلّغان مسيحيت است.
=مَصْطَكَ-
مَصْطَكَةً [مصطك] الدواءَ: دارو را با مستكى مخلوط نمود.
=المُصْطَكى-
[مصطك] : مرادف. (المصطَكَى) است.
=المَصْطَكَى-
[مصطك] (ن) : درختى است كه از آن صمغ مستكى بدست مىيد (آدامس) ، آدامس رومي- اين كلمه- يونانى است.
=المُصْطَكَاءَ-
[مصطكي] : مرادف (المَصْطَكَى) است.
=مَصَعَ-
-مَصْعًا البرقُ: برق درخشيد،- تِ الدابَّةُ بِذَنَبِها: ستور دم خود را تكان داد،- الفرسُ: اسب آهسته عبور كرد،- الطائرُ بذرقهِ: پرنده فضله افكند،- هُ: با او زد و خورد كرد،- فلانًا: بر او تازيانه يا مانند آن زد،- فؤادُ فلانٍ: دل او از ترس يا شتاب از جا كنده شد،- مُصُوعًا الرجُلُ في الأَرضِ: در زمين به سياحت پرداخت،- لبنُ الناقةِ: شير شتر خشك يا كم شد،- ماءُ الحوضِ: آب حوض كم شد.
=مَصَّعَ-
تَمْصِيعًا [مصع] القضيبَ: پوست شاخه بريده شده را دست نزد تا خشك شود.
=المَصْع-
مص، بيرون انداختن، اخراج.
=المَصِع-
شمشير زن، كودكى كه ترنا بازى كند.
=المِصْعَاد-
[صعد] : طنابى كه با آن از درخت خرما بالا روند.
=المَصْعَب-
ج مَصَاعِب: اسبى كه بر آن سوار نشده باشند، ستور نر.
=المُصْعَة-
ج مُصْع: تمشك، پرنده اى كوچك.
=المُصَعَة-
ج مُصَع: مرادف (المُصْعَة) است.
=المَصْعَد-
[صعد] (ف) : قطب مثبت در دستگاههاى برقى.
=المِصْعَد-
ج مَصَاعِد [صعد] : آسانسور، پله برقى.
=المُصَعَّد-
[صعد] من الأَشربة: نوشابه گرم شده كه تغيير طعم و رنگ بدهد.
=المُصَعِّد-
[صعد] : فا؛ «جَبَلٌ مُصَعِّدٌ» : كوه بلند.