مص، اثاث گسترده خانه، جائيكه در آن گياه بسيار باشد، فضاى وسيع، درختى كه بر آن سه برگ درآمده باشد، درختان كوچك و هيزم و شتران كوچك، گاو و گوسفندى كه ويژه ذبح كردن باشند.
فرشها، بساطها.
=الفِرْشَايَة-
ج فَرَاشٍ: مرادف (الفُرْشَة) است به معناى مسواك دندان.
=الفُرْشَة-
ج فَرَاشٍ: بُرُس، مسواكِ دندان، فرچه، ماهوت پاك كن.
=الفَرْشَة-
اسم مره از (فَرَش) است، تشك خواب. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفِرْشَة-
چگونگى فرش كردن.
=فَرْشَخَ-
فَرْشَخَةً الرجُلُ: آن مرد ميان دو پاى خود را باز كرد.
=فَرَصَ-
-فَرْصًا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- الْجِلْدَ: پوست را دو نيم كرد،- الفُرْصَةَ: از فرصت استفاده نمود،-- فَرْصًا الرَّجُلَ: به سينه او زد.
=فُرِصَ-
فَرْصًا و فَرَصًا: از درد كتف و سينه ناليد.
=فَرَّصَ-
تَفْرِيصًا [فرص] أَسفلَ النعلِ: با ابزار آهنين كفش را نقش و نگار زد.
=الفِرْصَاد-
[فرصد] (ن) : درخت توت، ميوه توت، سرخ رنگ.
=الفُرْصة-
ج فُرَص: موقع مناسب؛ «انْتَهَزَ الْفُرصَة» : فرصت را غنيمت شمرد، نوبت آبيارى از چاه براى افراد،- فِى الْمَدَارِس:
وقت استراحت دانش آموزان پس از درس، تعطيلات مدارس.
=فَرَضَ-
-فَرْضًا الأَمرَ: آن امر را تعيين كرد، امر را مورد مداقه و ملاحظه قرار داد،- اللّهُ الأَحْكامَ على عِبَادِهِ: خداوند احكام را بر بندگانش واجب كرد،- لَهُ: براى او وقت تعيين كرد،- لِفلانٍ كَذا: انجام كار را بر او واجب كرد،- لَهُ كَذَا في الدّيوان: براى او حقوق و مقررى تعيين كرد،- الخَشَبةَ فيها:
چوب را بريد.
=فَرَّضَ-
تَفْرِيضًا [فرض] الأَمرَ: آن كار را واجب كرد،- الخَشَبَةَ: چوب را بريد.
=الفُرْض-
بريدن، قطع كردن.
=الفَرْض-
مص، مصدر است، انديشيدن براى حلّ مسأله يا موضوعى؛ «على فَرْضِ أن ... » بر فرض اينكه،- (ع ح) : مسأَله رياضى است كه براى بدست آوردن مطلوب يا نتيجه به استخراج و برهان نياز دارد،- مِنَ الْقَوس ج فِرَاض: جاى زه كمان،- ج فُرُوض و فِراض: سُنّت و دستورات مذهبى، آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است، پاداش و بخشش، آنچه كه به سرباز داده مى شود، آنچه كه بر خود واجب كرده اى، آنچه كه بر دانش آموزان بعنوان تكليف و تمرين درسى تعيين مى شود؛ «كتابُ الْفَرضِ» : كتابى كه در آن نمازهاى واجب و ساير فرايض در زمانهاى معينى ذكر شده باشد.
=الفُرْضَة-
ج فُرَض و فِرَاض: شكاف پاشنه درب،- مِنَ النَّهر: دهانه جوى و رودخانه و لنگرگاه كشتى،- مِنَ الْبَحْر: بندر، مِنَ القَوس: جاى بستن زه بر كمان،- مِن الدّواة:
جاى جوهر و يا مركب دوات، «فَرْضَةُ الْجَبَل» : شكاف و سراشيبى در كوه.
=الفَرَضِيّ-
آنكه علم فرايض را بداند.
=فَرَطَ-
-فُرُوطًا: گذشت و پيش رفت،- فَرْطًا فِى الأَمْر: در آن كار كوتاهى نمود و فرصت را از دست داد،- مِنْهُ قولٌ: بدون رويه سخن گفت،- مِنْهُ شَي ءٌ: چيزى از او رفت و گذشت،- عليه فِى القَوْلِ: در سخن گفتن با او زياده روى كرد،- وَلَدًا: فرزند كوچكى از او مُرد،- اليه رسولًا: نماينده اى بسوى او با شتاب فرستاد،- عَلى فلانٍ:
درباره فلانى عجله كرد، او را ستم كرد،- هُ: بر او چيره شد،-- فَرْطًا و فَرَاطَةً القومَ:
براى رسيدن به آب و گياه بر آنها سبقت گرفت.
=فَرَّطَ-
تَفْرِيطًا [فرط] الشي ءَ و في الشي ءِ: آنرا از دست داد، آنرا پراكنده و نابود كرد،- في الشَّي ءِ: در آن چيز كوتاهى كرد و اظهار ناتوانى نمود،- اليهِ رَسُولًا: به سوى او نماينده فرستاد،- هُ: از او گذشت و سبقت گرفت، زياده از حد او را ستايش يا هجو كرد،- اللّهُ عَنْهُ ما يكرهُ: خدا او را از بدى دور نمود،- عَنْهُ: به او مُهلت داد و از او دست برداشت.
=الفَرْط-
مص، ج افْرُط و افْرَاط: اسم است از افْراط يعنى تجاوز از حدّ، قله تپه يا كوه كوچك، پرچم كه راهنما باشد، زمان، پول خرد و فلزى؛ «فَرْطُ الأَشجارِ» : تكان دادن درختان مانند زيتون و نارگيل و بادام كه با زدن بر آنها ميوه پائين افتد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفِرْطاح-
[فرطح] : «رأسٌ فِرْطاحٌ» : سر پهن و درشت.
=الفِرْطاس-
[فرطس] : پهن.
=فَرْطَحَ-
فَرْطَحَةً [فرطح] الشي ءَ: آنرا پهن كرد.
=فَرْطَسَ-
فَرْطَسَةً [فرطس] الخنزيرُ: خوك بينى خود را كشيد و دراز كرد.
=الفُرْطُوسَة-
ج فَرَاطِيس: «فُرْطُوسَةُ الخنزيرِ» :
بينى خوك.
=الفِرْطِيسَة-
ج فَراطِيس [فرطس] : نوك بينى؛ «فِرطيسَةُ الخنزير» : بينى خوك.
=فَرَعَ-
-فَرْعًا و فُروعًا الجبلَ: بالاى كوه رفت،- القومَ: در زيبائى و بزرگى بر آنها برترى يافت،- رأسَهُ بِالْعَصَا: با چوبدستى بر سرش كوفت،- الوَادِي: به دره درآمد،- الفَرَس باللِّجام: با لگام جلوى اسب را گرفت،- الأَرْضَ: راهپيمائى كرد و به گردش پرداخت،- بينَ الْقَوم: آن قوم را از هم جدا و ميان آنها را اصلاح كرد.
=فَرِعَ-
-فَرَعًا: موى او زياد شد.
=فَرَّعَ-
تَفْرِيعًا [فرع] في الجبل: بالاى كوه رفت،- مِن الْجَبل: از كوه پايين آمد،- فِى الأَرْض: در زمين گردش كرد،- بَيْنَهُم: ميان آنها تفرقه انداخت،- المسائِلَ مِن هَذا الأَصل: