فهرس الكتاب

الصفحة 779 من 1009

=اللَّمَاسَة-

حاجت و نياز.

=اللُّمَاسَة-

مرادف (اللَّمَاسَة) است.

=اللَّمَاظ-

چيز چشيدنى؛ «مالهُ لَمَاظٌ» چيز چشيدنى ندارد، «ما ذُقْتُ لَمَاظًا» چيزى نچشيدم.

=اللُّمَاظَة-

بازمانده غذا در دهان، بازمانده چيز كم، آنچه از مواد خوراكى كه با مشروب مى خورند و در زبان متداول آنرا (مَاظَة) گويند.

=اللَّمَاظَة-

فصاحت و خوشبيانى.

=اللَّمَّاع-

مبالغه (اللَّامِع) است.

=اللَّمَّاعَة-

بيابانى كه در آن سراب بچشم خورد، گيجگاه بچه مادامى كه نرم است،- (ح) : عقاب.

=اللُّمَة-

ج لُمَات [لمو] : دسته و گروه، دوستان از سه الى ده نفر، همسال و همسان مرد، سر سلامتى و تسليت.

=اللُّمَّة-

[لمّ] : دوست و يا دوستان همسفر، يار و مونس (براى مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود) .

=اللَّمَّة-

[لمّ] : اسم مرّه از (لَمَّ) است، سختى، چيز جمع شده، زمانه.

=اللِّمَّة-

ج لِمَم و لِمَام [لمّ] : موى سر تا بر فراز گوش.

=لَمَجَ-

-لَمْجًا الشي ءَ: با اطراف دهان غذا خورد.

=اللُّمْجَة-

ج لُمَج: پيش غذا كه با آن قبل از غذا خوردن، خورند، ناشتا شكن.

=لَمَحَ-

-لَمْحًا البصرُ: به چيزى چشم افتاد،- الرَّجُلُ الشَّي ءَ وَ الى الشَّى ءِ: نگاه كوتاهى به آن انداخت،- الشَّي ءَ بالْبَصَر:

چشم خود را بسوى او دوخت،- لَمْحًا و لَمَحَانًا و تَلْمَاحًا النّجمُ أو البرقُ: ستاره يا برق درخشيد.

=لَمَّحَ-

تَلْمِيحًا [لمح] إلى الشي ءِ: به چيزى اشاره كرد.

=اللَّمْح-

مصدر است؛ «لَمْحُ البَصَرِ» : يك چشم بر هم زدن؛ «كَلَمْح الْبَصر» مانند يك چشم بر هم زدن؛ «فِى اقَلّ مِنْ لَمْحِ الْبَصَر» : كمتر از يك چشم بهم زدن.

=اللَّمْحَة-

مفرد (الْمَلَامِح) است؛ «فِى فُلانٍ لَمْحَةٌ مِنْ ابِيه» فلانى شباهت به پدرش دارد، نگرشى سريع، اسم است از (اللّمح) .

=لَمَزَ-

-لَمْزًا هُ: عيب بر او نهاد، او را عقب زد، او را زد، با گفتارى آهسته با چشم خود اشاره اى كرد،- هُ الشَّيبُ: پيرى در او ظاهر شد.

=اللُّمَزَة-

عيبجوى يا كسى كه عيب تو را روى در روى مى گويد.

=لَمَسَ-

-لَمْسًا هُ: لمس كرد و دست كشيد،- الشَّي ءُ: توانست آنرا لمس كند، آنرا خواست.

=اللَّمْس-

مص، حس لامسه كه با آن گرمى و سردى و رطوبت و خشكى و مانند آن درك مى شود.

=لَمَصَ-

-لَمْصًا العسلَ و شبهَهُ: عسل و مانند آنرا با انگشت برداشت و آنرا ليسيد و لب زد،- فُلانًا: او را نيشگون گرفت، تقليد او را در آورد و دهانش را بر او كج كرد.

=لَمَظَ-

-لَمْظًا: پس از پايان غذا با زبان خود لبهايش را پاك كرد، با زبان خود بازمانده غذا در ميان دندانهايش را پاك كرد،- الْمَاءَ: آب را با گوشه زبان خود چشيد،- فُلانًا من حَقِّهِ: مقدار كمى از حقش را به او داد.

=اللَّمَظ-

سپيدى لب پائين اسب.

=اللُّمْظَة-

مقدار كمى روغن يا مانند آن كه با انگشت بردارند، سپيدى لب يا هر دو لب اسب، نقطه سياه در قلب.

=لَمَعَ-

-لَمْعًا و لَمَعَانًا و لُمُوعًا و لَمِيعًا و تِلِمَّاعًا البرقُ و غيرُهُ: روشن كرد،- بيدِهِ أو بثوبهِ أو بسيفِه:

اشاره كرد،- الطّائرُ بِجنَاحَيْهِ: پرنده پرواز كرد،- ضَرعُ الناقَة: پستان شتر موقعى كه شير از آن بيرون آمد رنگين شد،- فُلانٌ البَابَ: از درب خارج شد،- فلانٌ الشَّي ءِ:

فلانى آنرا برد.

=لَمَّعَ-

تَلْمِيعًا [لمع] النسجَ: بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد،- الشَّى ءَ: آنرا درخشان كرد.

=اللُّمْعَة-

ج لُمَع و لِمَاع: درختى كه در جاى خشك قرار دهند، گروهى از مردم، خوشگذرانى،- مِنَ الْجَسَدِ: درخشندگى رنگ بدن.

=اللِّمْفا-

(ع ا) : مايعى است بى رنگ در بدن انسان كه از خون توليد مى شود.

=لَمْلَم-

لَمْلَمَةً [لملم] الشي ءَ: آنرا جمع كرد،- الحَجَرَ: سنگ را بشكل كُرِه در آورد.

=اللَّمْلَم-

[لملم] : ارتش انبوه و گرد هم آمده.

=اللُّمْلُوم-

[لملم] : جمعيت.

=اللَّمَم-

[لمّ] : عارضه سبك ديوانگى كه در انسان پديد مىيد، گناهى كه نزديك بود واقع شود، گناهان صغيره.

=اللّمُوح-

«نجمٌ أو برقٌ لَمُوحٌ» : ستاره يا برق درخشنده.

=اللَّمُوس-

بى بته يا كسى كه در حسب و نسب او خدشه باشد.

=اللَّمُوع-

درخشنده، عقاب تيز شكار.

=اللَّمُومَة-

[لمّ] : «دارٌ لَمُومَةٌ» : خانه اى كه مردم را در خود جمع كند.

=لَمِيَ-

-لَمىً [لمي] الغلامُ: مرادف (لَمَى) است و بمعناى گندمگون يا سياهگون لب شد.

=اللَّمْيَاء-

[لمي] : مؤنث (الألْمَى) است.

=اللَّمِيس-

زن نرم پوست.

=لَنْ-

حرف نصب و نفى و استقبال است، مانند «لَنْ افْعَلَ الْمُنْكَرَ ما بَقيت» : تا زنده هستم هرگز كار بد نكنم، و نيز براى دعا مىيد مانند «لَنْ تَزَالوا ملجأ الْفَقِير» .

=لَهَا-

-لَهْوًا [لهو] الرجُلُ: بازى كرد،- به: با آن سرگرم شد،- لَهْوًا و لُهُوًّا تِ الْمَرأَةُ إلَى حَديثِ الرَّجُل: آن زن با او انس گرفت و بر او تحسين نمود،- لُهِيًّا و لِهْيَانًا عَنِ الشَّي ءِ: آنرا فراموش كرد و غافل شد، او را از ياد برد.

=لَهَّى-

تَلْهِيَةً [لهو] هُ عن كذا: او را بازداشت و منصرف نمود،- هُ بِكَذَا: او را به آن سرگرم و مشغول نمود.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت