حاجت و نياز.
مرادف (اللَّمَاسَة) است.
=اللَّمَاظ-
چيز چشيدنى؛ «مالهُ لَمَاظٌ» چيز چشيدنى ندارد، «ما ذُقْتُ لَمَاظًا» چيزى نچشيدم.
=اللُّمَاظَة-
بازمانده غذا در دهان، بازمانده چيز كم، آنچه از مواد خوراكى كه با مشروب مى خورند و در زبان متداول آنرا (مَاظَة) گويند.
=اللَّمَاظَة-
فصاحت و خوشبيانى.
=اللَّمَّاع-
مبالغه (اللَّامِع) است.
=اللَّمَّاعَة-
بيابانى كه در آن سراب بچشم خورد، گيجگاه بچه مادامى كه نرم است،- (ح) : عقاب.
=اللُّمَة-
ج لُمَات [لمو] : دسته و گروه، دوستان از سه الى ده نفر، همسال و همسان مرد، سر سلامتى و تسليت.
=اللُّمَّة-
[لمّ] : دوست و يا دوستان همسفر، يار و مونس (براى مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود) .
=اللَّمَّة-
[لمّ] : اسم مرّه از (لَمَّ) است، سختى، چيز جمع شده، زمانه.
=اللِّمَّة-
ج لِمَم و لِمَام [لمّ] : موى سر تا بر فراز گوش.
=لَمَجَ-
-لَمْجًا الشي ءَ: با اطراف دهان غذا خورد.
=اللُّمْجَة-
ج لُمَج: پيش غذا كه با آن قبل از غذا خوردن، خورند، ناشتا شكن.
=لَمَحَ-
-لَمْحًا البصرُ: به چيزى چشم افتاد،- الرَّجُلُ الشَّي ءَ وَ الى الشَّى ءِ: نگاه كوتاهى به آن انداخت،- الشَّي ءَ بالْبَصَر:
چشم خود را بسوى او دوخت،- لَمْحًا و لَمَحَانًا و تَلْمَاحًا النّجمُ أو البرقُ: ستاره يا برق درخشيد.
=لَمَّحَ-
تَلْمِيحًا [لمح] إلى الشي ءِ: به چيزى اشاره كرد.
=اللَّمْح-
مصدر است؛ «لَمْحُ البَصَرِ» : يك چشم بر هم زدن؛ «كَلَمْح الْبَصر» مانند يك چشم بر هم زدن؛ «فِى اقَلّ مِنْ لَمْحِ الْبَصَر» : كمتر از يك چشم بهم زدن.
=اللَّمْحَة-
مفرد (الْمَلَامِح) است؛ «فِى فُلانٍ لَمْحَةٌ مِنْ ابِيه» فلانى شباهت به پدرش دارد، نگرشى سريع، اسم است از (اللّمح) .
=لَمَزَ-
-لَمْزًا هُ: عيب بر او نهاد، او را عقب زد، او را زد، با گفتارى آهسته با چشم خود اشاره اى كرد،- هُ الشَّيبُ: پيرى در او ظاهر شد.
=اللُّمَزَة-
عيبجوى يا كسى كه عيب تو را روى در روى مى گويد.
=لَمَسَ-
-لَمْسًا هُ: لمس كرد و دست كشيد،- الشَّي ءُ: توانست آنرا لمس كند، آنرا خواست.
=اللَّمْس-
مص، حس لامسه كه با آن گرمى و سردى و رطوبت و خشكى و مانند آن درك مى شود.
=لَمَصَ-
-لَمْصًا العسلَ و شبهَهُ: عسل و مانند آنرا با انگشت برداشت و آنرا ليسيد و لب زد،- فُلانًا: او را نيشگون گرفت، تقليد او را در آورد و دهانش را بر او كج كرد.
=لَمَظَ-
-لَمْظًا: پس از پايان غذا با زبان خود لبهايش را پاك كرد، با زبان خود بازمانده غذا در ميان دندانهايش را پاك كرد،- الْمَاءَ: آب را با گوشه زبان خود چشيد،- فُلانًا من حَقِّهِ: مقدار كمى از حقش را به او داد.
=اللَّمَظ-
سپيدى لب پائين اسب.
=اللُّمْظَة-
مقدار كمى روغن يا مانند آن كه با انگشت بردارند، سپيدى لب يا هر دو لب اسب، نقطه سياه در قلب.
=لَمَعَ-
-لَمْعًا و لَمَعَانًا و لُمُوعًا و لَمِيعًا و تِلِمَّاعًا البرقُ و غيرُهُ: روشن كرد،- بيدِهِ أو بثوبهِ أو بسيفِه:
اشاره كرد،- الطّائرُ بِجنَاحَيْهِ: پرنده پرواز كرد،- ضَرعُ الناقَة: پستان شتر موقعى كه شير از آن بيرون آمد رنگين شد،- فُلانٌ البَابَ: از درب خارج شد،- فلانٌ الشَّي ءِ:
فلانى آنرا برد.
=لَمَّعَ-
تَلْمِيعًا [لمع] النسجَ: بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد،- الشَّى ءَ: آنرا درخشان كرد.
=اللُّمْعَة-
ج لُمَع و لِمَاع: درختى كه در جاى خشك قرار دهند، گروهى از مردم، خوشگذرانى،- مِنَ الْجَسَدِ: درخشندگى رنگ بدن.
=اللِّمْفا-
(ع ا) : مايعى است بى رنگ در بدن انسان كه از خون توليد مى شود.
=لَمْلَم-
لَمْلَمَةً [لملم] الشي ءَ: آنرا جمع كرد،- الحَجَرَ: سنگ را بشكل كُرِه در آورد.
=اللَّمْلَم-
[لملم] : ارتش انبوه و گرد هم آمده.
=اللُّمْلُوم-
[لملم] : جمعيت.
=اللَّمَم-
[لمّ] : عارضه سبك ديوانگى كه در انسان پديد مىيد، گناهى كه نزديك بود واقع شود، گناهان صغيره.
=اللّمُوح-
«نجمٌ أو برقٌ لَمُوحٌ» : ستاره يا برق درخشنده.
=اللَّمُوس-
بى بته يا كسى كه در حسب و نسب او خدشه باشد.
=اللَّمُوع-
درخشنده، عقاب تيز شكار.
=اللَّمُومَة-
[لمّ] : «دارٌ لَمُومَةٌ» : خانه اى كه مردم را در خود جمع كند.
=لَمِيَ-
-لَمىً [لمي] الغلامُ: مرادف (لَمَى) است و بمعناى گندمگون يا سياهگون لب شد.
=اللَّمْيَاء-
[لمي] : مؤنث (الألْمَى) است.
=اللَّمِيس-
زن نرم پوست.
=لَنْ-
حرف نصب و نفى و استقبال است، مانند «لَنْ افْعَلَ الْمُنْكَرَ ما بَقيت» : تا زنده هستم هرگز كار بد نكنم، و نيز براى دعا مىيد مانند «لَنْ تَزَالوا ملجأ الْفَقِير» .
=لَهَا-
-لَهْوًا [لهو] الرجُلُ: بازى كرد،- به: با آن سرگرم شد،- لَهْوًا و لُهُوًّا تِ الْمَرأَةُ إلَى حَديثِ الرَّجُل: آن زن با او انس گرفت و بر او تحسين نمود،- لُهِيًّا و لِهْيَانًا عَنِ الشَّي ءِ: آنرا فراموش كرد و غافل شد، او را از ياد برد.
=لَهَّى-
تَلْهِيَةً [لهو] هُ عن كذا: او را بازداشت و منصرف نمود،- هُ بِكَذَا: او را به آن سرگرم و مشغول نمود.