ميان دو ابروى خود چين و چروك اندازد.
همگى؛ «جَاؤُوا قاطَبَةً» : همگى آمدند.
=القاطِر-
فا، هر شيره اى كه از درخت خارج مى شود و چكان باشد، صمغ،- (ن) : گياه بقّم.
=القاطِرَة-
مؤنّث (القَاطِر) است، لكوموتيو قطار راه آهن.
=قاطَعَ-
مُقَاطَعَةً [قطع] هُ: با او ترك مُراوده و مكاتبه كرد، او را رها كرد،- فُلانٌ فلانًا بِسَيْفيهمَا: آن دو نفر شمشيرهاى خود را ارائه دادند تا ببينند كداميك بُرنده تر است،- الأَجِيرَ على كذا وَ كَذَا مِنَ الْأَجر او الْعَمَلِ:
براى كارگر دستمزدى در برابر كارش تعيين كرد،- القَومُ لُحُومَهم بِالسَّيْف: به جان هم افتادند و گوشت يكديگر را با شمشير بريدند.
=القاطِع-
فا، دستگاه برش، الگوى لباس، ديوار، «قاطِعُ التذاكِر» : بليط فروش؛ «قاطِعُ الطَّريق» : دزد و راهزن ج قُطَّع و قُطَّاع؛ «قاطِعُ التَّيَّار» : كليد برق، ابزار خاموش كننده جريان برق؛ «قَاطِعُ النَّهر» : كنار رود خانه؛ «الدّواء القَاطِعُ» : داروئى كه خاصيت خود را از دست داده باشد؛ الطّعَامُ القَاطِع»: نزد مسيحيان غذاى غير گوشتى است؛ «سَيْفٌ قَاطِعٌ» : شمشير تيز و برنده؛ «لَبَنٌ قَاطِعٌ» : شير تُرش؛ «بُرهَانٌ قاطِعٌ» : دليل قانع كننده.
=القاطِعَة-
ج قَواطِع: مؤنث (القَاطِعُ) است.
=القاطِعِيَّة-
(ت) : مقدارى از كالا و متاع كه در اثر كار فرسوده و يا سوخت و سوز شود.
=القاطِن-
ج قُطَّان و قاطِنَة و قَطِين: فا، آنكه در جائى اقامت كند.
=القاطِنَات-
«قاطِنَاتُ مَكَّة» : كبوتران مكه.
=قاظَ-
قَيْظًا [قيظ] اليوم: گرماى روز سخت شد،- الْقَوْمُ بِالْمَكانِ: آن قوم در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند.
ج أَقْواع و أَقْوُع و قِيع و قِيعان و قِيعَة [قوع] :
زمين هموار، دشت كه از كوه و جنگل فاصله داشته باشد.
=القاعَة-
ج قاعَات [قوع] : حياط خانه، سالن پذيرائى؛ «قَاعَةُ الْمحَاضَرات» : سالن سخنرانى درسى؛ «قَاعَةُ التَّدْرِيس» : كلاس درس.
=قاعَدَ-
مُقَاعَدَةً [قعد] هُ: با او همنشينى كرد.
=القاعِد-
فا، ج قُعُود، ج قَواعِد: زنى كه از شوهر كردن يا فرزند زائيدن بازمانده شده باشد، جوال پر از دانه.
=القاعِدَة-
ج قَوَاعِد: مؤنث (الْقَاعِد) است،- (ع ج) : قاعده رياضى كه در عبارت جبر خلاصه مى شود و نيز به آن دستور و قانون گويند،- (ك) : موادى تركيب شده در علم شيمى است، به واژه (الأسَاس) مراجعه شود،- (اع) : مركز عمليات جنگى، ستاد نيروهاى سه گانه ارتش (زمينى، هوائى، دريائى) ،- في الاصْطلاح: و در اصطلاح بر اصل و قانون و ضابطه دلالت كند و امرى كلى باشد،- عِندَ الكُتّاب: و در اصطلاح نويسندگان نمونه آموزش خط و نوشتن است،- مِنَ الْبَيْت: اساس و پى خانه است،- مِنَ الْهَودَج: چوب هودج است،- مِنَ الْبِلاد:
بزرگترين شهر كشور، پايتخت؛ «قاعدة التمثال» : پايه مجسّمه؛ «قَاعِدَةُ الطَّائِرَات» : باند هواپيما، زمين پرواز.
=قافَ-
-قَوْفًا [قوف] أَثَرَ فلانٍ: به دنبال فلانى رفت.
[قوف] من الرقبةِ: موى افشان بر فرورفتگى پشت گردن.
=القافِز-
فا، جهنده پرش كننده.
=القافِزَة-
ج قَوَافِز: مؤنث (القافِز) است، اسب تند رو،- (ح) : قورباغه.
=القافِل-
ج قافِلَة و قُفَّال: آنكه برگردد، رجوع كننده.
=القافِلَة-
ج قَوَافِل: مؤنث (القافل) است، كاروان، گروهى كه با هم سفر كنند و يا با هم برگردند.
=القافِيَة-
ج قَوَافٍ [قفو] : پُشت گردن، كلمه يا حرف كه در آخر بيت شعرى باشد،- مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ: آخر هر چيزى.
=قاقَ-
-قَوْقًا [قوق] تِ الدجاجة: مرغ صدا كرد.
=قاقَ-
-قَيْقًا [قيق] تِ الدجاجةُ: مرغ صدا كرد.
[قوق] : احمق و خوشگذران،- مِنَ الرِّجال: مَرد بسيار بلند قامت،- (ح) :
گونه اى كلاغ كه سر و بال و دُم آن سياه و بقيه تنِ آن به رنگ خاكسترى است،- (ح) : پرنده اى آبى كه گردن دراز دارد،- ج قيقان: به معناى كلاغ است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القاقُلَّى-
(ن) : گياهى است شور مزّه مانند اشنان (قاقل) .
=القاقُلَّة-
أو الهال (ن) : گياهى است از رسته قاقلها (هِل) كه خوشبو است و مركز كشت آن هندوستان است و در بعضى از كشورهاى شرقى به قهوه اضافه مى كنند، ميوه درخت قاقلّه.
=القاقُم-
(ح) : حيوانى است زيبا روى از نوع سمور كه از آن بوى بدى پخش مى شود، پوست آن قيمتى است و از آن پوستين هاى گرانبها سازند.
=القاقُوم-
(ح) : مُرادف (القَاقُم) است.
=قالَ-
-قَوْلًا و قَالًا و قِيلًا و قَوْلَةً و مَقَالًا و مَقَالَةً [قول] :
گفت: تلفظ كرد، مُرد،- لَهُ: به او گفت،- عَنْهُ: از او روايت كرد،- بِكَذا: حكم كرد،- بِهِ: او را دوست داشت و به خود اختصاص داد،- عليهِ: به او تُهمت زد، بِرَأسِه: با سر اشاره كرد، بِيَدِه: دست خود را بلند كرد و گرفت،- بِرِجْلِهِ: راه رفت،- بثوبهِ: پيراهن خود را بالا زد،- القومُ بفلانٍ: او را كشتند،- الحائِطُ: ديوار فرو ريخت، گاهى قال به معناى (ظنَّ) يعنى گمان و خيال مىيد و مانند (ظَنَّ) عمل مى كند بشرط اينكه با لفظ استقبال در مخاطبى كه مسبوق به استفهام باشد بيايد و در ميان استفهام و فعل فاصله اى بجز ظرف نباشد مانند: «أَ تَقُولُ زيدًا مُنْطَلِقًا» كه بمعناى (أَ تَظُنُّهُ منْطَلِقًا) مى باشد. برخى از دانشمندان قواعد زبان عربى واژه (قَالَ) را مطلقًا