مىيد كه آن را مى نوشند.
-سَحَمًا: سياه شد.
-سَحَمًا: سياه شد.
تَسْحِيمًا وجهَهُ: چهره ى او را سياه كرد.
=السُّحُم-
چكّشهاى آهنگر.
=السَّحَم-
آهن.
=السَّحْمَاء-
مؤنث (الأَسْحَم) است براى سياه.
=السُّحْمَة-
سياهى.
=السَّحَمَة-
توده ى آهن.
=سَحَنَ-
-سَحْنًا الحجرَ: سنگ را شكست،- الشي ءَ: آن چيز را كوبيد،- الخَشَبةَ: روى تخته يا چوب را سابيد تا صاف و نرم شود.
=السَّحْناء-
مترادف (السَّحْنَة) است.
=السَّحَنَاء-
به معناى (السَّحْنَة) است.
=السَّحْنَة-
هيأت و چهره و رنگ، نرمى پوست صورت.
=السَّحَنَة-
مترادف (السَّحْنَة) است.
=السَّحُوح-
[سحّ] : «سَحَابةٌ سَحُوحٌ» : ابر پُر باران.
=السَّحور-
آنچه كه بهنگام سحر از غذا و آشاميدنى تناول كنند، سَحَرِي.
=السَّحُوف-
باران تند كه بهنگام ريزش بر زمين هر چه بر سر راهش باشد با خود ببرد؛ «ناقةٌ سَحُوفٌ» : ماده شترى كه پيه بدن آن آب شده باشد.
=السَّحُوق-
ج سُحُق: «نَخْلةٌ سحوقٌ» : درخت نخل خرماى بلند.
=السَّحِيت-
«رجُلٌ سَحِيتٌ» : مردى كه از راه حرام كسب معاش كند؛ «مَالٌ سَحِيتٌ» : مال از بين رفته و تلف شده.
=السَّحِير-
آنكه ريه ى او از فرط كشيدن دلو آب و مانند آن خسته و نفسش بند آمده باشد، آنكه از دردِ دِل بنالد، شكم بزرگ.
=السَّحِيف-
صداى آسياب بهنگام چرخيدن، صداى دوشيدن شير.
=السَّحِيفَة-
ج سَحَائِف: باران كه بهنگام ريزش آنچه بر سر راهش باشد با خود ببرد، پيه بريده شده از پشت.
=السَّحِيق-
دور؛ «مِسْكٌ سَحِيقٌ» : پودر مِشك.
=السَّحِيقَة-
ج سَحَائِق: مؤنث (السَّحِيق) است، باران سخت كه هر چه بر راهش باشد ببرد.
=سَخَا-
-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : بخشنده شد،- سَخْوًا النارَ: افروختن آتش را آسان كرد،- القِدرَ: آتش زير ديگ را به خوبى روشن كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد پس از تكان خوردن آرام شد،-- سَخْوًا و سَخْيًا النارَ: افروختن آتش را ساده و آسان كرد.
=السَّخَاءَة-
ج سَخَاء [سخو] (ن) : نام گياهى است مانند تره.
=السَّخَافَة-
مص، ناتوانى در هر چيزى يا كارى.
=السُّخَام-
زغال، سياهى ديگ،- (ز) :
گونه اى آفت است كه در برگهاى بعضى از درختان مانند انگور و زيتون و ليمو و هُلو و گردو پديد آيد و بر روى آنها قشر سياه رنگى مانند سياهى ديگ نشيند، پر نرم كه زير بالهاى پرندگان است، مي گوارا؛ «لَيْلٌ سُخَامٌ» : شبى تاريك و سياه.
=السُّخَامَى-
مي گوارا.
=السُّخَامِيّ-
سياه.
=السُّخَامِيَّة-
مي گوارا.
=السَّخَّانة-
كتلِي مسي كه در آن آب را جوش آورند.
=السَّخَاوَة-
[سخو] : بخشندگى.
=السَّخْتَيَان-
به معناي (السِّخْتِيَان) است. اين واژه فارسى است.
=السِّخْتِيَان-
پوست بز كه دباغى شده باشد.
اين واژه فارسي است.
=سَخَرَ-
-سِخْرِيًّا و سُخْرِيًّا هُ: او را به كارى بدون مُزد وادار كرد، او را خوار و زبون كرد،- سَخْرًا تِ السَّفِينةُ: كشتى به خوبى راه پيمود.
=سَخِرَ-
-سَخَرًا و سَخْرًا و سُخْرًا و سُخُرًا و سُخْرَةً و مَسْخَرَةً به و منه: او را مسخره كرد؛ «انَا اقُولُ هَذَا وَ لَا اسْخَرُ» : من چيزى به جز سخن حق نميگويم.
=سَخَّرَ-
تَسْخِيرًا هُ: او را به كارى بى مزد وادار كرد، او را خوار و زبون كرد.
=السُّخْرَة-
آنكه يا آنچه را كه بدون مُزد وادار به كارى كنند، كار با زور و بى مزد،- و در زبان متداول بر كارِ بى مزد چه با اراده و چه بدون اراده باشد اطلاق مى شود.
=السُّخَرَة-
آنكه مردم را مسخره و ريشخند كند.
=السُّخْرِيّ-
اسم است از (سَخَرَ) بمعناى مسخره.
=السِّخْرِيّ-
مترادف (السُّخْرِيّ) است، كار با زور و بى مزد.
=السُّخْرِيَّة-
اسم است از (سَخَرَ) .
=سَخِطَ-
-سَخَطًا الرجلَ و عليهِ: بر آن مرد خشم گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را نخواست و مكروه دانست.
=السُّخْط-
نارضايتى. اين واژه ضد (الرِّضَى) است. گفته مى شود كاربرد اين واژه بيشتر نزد بزرگان معمول است.
=السُّخُط-
مترادف (السخْط) است.
=السَّخَط-
مترادف (السخط) است.
=سَخُفَ-
-سُخْفًا و سَخَافَةً: كم خرد شد،- الغَزْل: ريسمان باريك شد،- السِّقَاءُ: مشك پاره شد.
=سَخَّفَ-
تَسْخِيفًا هُ: او را تسخيف كرد و به كم خردى نسبت داد.
=السُّخْف-
سُستى خرد.
=السَّخْف-
مترادف (السخْف) است، زندگى ناچيز و سخت.
=السُّخْفَة-
سبك مغزى، لاغرى و ناتوانى.
=السَّخْفَة-
مترادف (السخْفَة) است.
=السَّخْل-
ج سُخَّل و سُخَّال: ناتوان، ضعيف،- مِنَ الْقَوم: مرد پست و رذل از آن قوم.
=السَّخْلَة-
ج سَخْل و سِخَال و سُخْلان و سِخَلة (ح) :