فهرس الكتاب

الصفحة 497 من 1009

مىيد كه آن را مى نوشند.

=سَحِمَ-

-سَحَمًا: سياه شد.

=سَحُمَ-

-سَحَمًا: سياه شد.

=سَحَّمَ-

تَسْحِيمًا وجهَهُ: چهره ى او را سياه كرد.

=السُّحُم-

چكّشهاى آهنگر.

=السَّحَم-

آهن.

=السَّحْمَاء-

مؤنث (الأَسْحَم) است براى سياه.

=السُّحْمَة-

سياهى.

=السَّحَمَة-

توده ى آهن.

=سَحَنَ-

-سَحْنًا الحجرَ: سنگ را شكست،- الشي ءَ: آن چيز را كوبيد،- الخَشَبةَ: روى تخته يا چوب را سابيد تا صاف و نرم شود.

=السَّحْناء-

مترادف (السَّحْنَة) است.

=السَّحَنَاء-

به معناى (السَّحْنَة) است.

=السَّحْنَة-

هيأت و چهره و رنگ، نرمى پوست صورت.

=السَّحَنَة-

مترادف (السَّحْنَة) است.

=السَّحُوح-

[سحّ] : «سَحَابةٌ سَحُوحٌ» : ابر پُر باران.

=السَّحور-

آنچه كه بهنگام سحر از غذا و آشاميدنى تناول كنند، سَحَرِي.

=السَّحُوف-

باران تند كه بهنگام ريزش بر زمين هر چه بر سر راهش باشد با خود ببرد؛ «ناقةٌ سَحُوفٌ» : ماده شترى كه پيه بدن آن آب شده باشد.

=السَّحُوق-

ج سُحُق: «نَخْلةٌ سحوقٌ» : درخت نخل خرماى بلند.

=السَّحِيت-

«رجُلٌ سَحِيتٌ» : مردى كه از راه حرام كسب معاش كند؛ «مَالٌ سَحِيتٌ» : مال از بين رفته و تلف شده.

=السَّحِير-

آنكه ريه ى او از فرط كشيدن دلو آب و مانند آن خسته و نفسش بند آمده باشد، آنكه از دردِ دِل بنالد، شكم بزرگ.

=السَّحِيف-

صداى آسياب بهنگام چرخيدن، صداى دوشيدن شير.

=السَّحِيفَة-

ج سَحَائِف: باران كه بهنگام ريزش آنچه بر سر راهش باشد با خود ببرد، پيه بريده شده از پشت.

=السَّحِيق-

دور؛ «مِسْكٌ سَحِيقٌ» : پودر مِشك.

=السَّحِيقَة-

ج سَحَائِق: مؤنث (السَّحِيق) است، باران سخت كه هر چه بر راهش باشد ببرد.

=سَخَا-

-سَخًا و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوًّا و سُخُوَّةً [سخو] : بخشنده شد،- سَخْوًا النارَ: افروختن آتش را آسان كرد،- القِدرَ: آتش زير ديگ را به خوبى روشن كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد پس از تكان خوردن آرام شد،-- سَخْوًا و سَخْيًا النارَ: افروختن آتش را ساده و آسان كرد.

=السَّخَاءَة-

ج سَخَاء [سخو] (ن) : نام گياهى است مانند تره.

=السَّخَافَة-

مص، ناتوانى در هر چيزى يا كارى.

=السُّخَام-

زغال، سياهى ديگ،- (ز) :

گونه اى آفت است كه در برگهاى بعضى از درختان مانند انگور و زيتون و ليمو و هُلو و گردو پديد آيد و بر روى آنها قشر سياه رنگى مانند سياهى ديگ نشيند، پر نرم كه زير بالهاى پرندگان است، مي گوارا؛ «لَيْلٌ سُخَامٌ» : شبى تاريك و سياه.

=السُّخَامَى-

مي گوارا.

=السُّخَامِيّ-

سياه.

=السُّخَامِيَّة-

مي گوارا.

=السَّخَّانة-

كتلِي مسي كه در آن آب را جوش آورند.

=السَّخَاوَة-

[سخو] : بخشندگى.

=السَّخْتَيَان-

به معناي (السِّخْتِيَان) است. اين واژه فارسى است.

=السِّخْتِيَان-

پوست بز كه دباغى شده باشد.

اين واژه فارسي است.

=سَخَرَ-

-سِخْرِيًّا و سُخْرِيًّا هُ: او را به كارى بدون مُزد وادار كرد، او را خوار و زبون كرد،- سَخْرًا تِ السَّفِينةُ: كشتى به خوبى راه پيمود.

=سَخِرَ-

-سَخَرًا و سَخْرًا و سُخْرًا و سُخُرًا و سُخْرَةً و مَسْخَرَةً به و منه: او را مسخره كرد؛ «انَا اقُولُ هَذَا وَ لَا اسْخَرُ» : من چيزى به جز سخن حق نميگويم.

=سَخَّرَ-

تَسْخِيرًا هُ: او را به كارى بى مزد وادار كرد، او را خوار و زبون كرد.

=السُّخْرَة-

آنكه يا آنچه را كه بدون مُزد وادار به كارى كنند، كار با زور و بى مزد،- و در زبان متداول بر كارِ بى مزد چه با اراده و چه بدون اراده باشد اطلاق مى شود.

=السُّخَرَة-

آنكه مردم را مسخره و ريشخند كند.

=السُّخْرِيّ-

اسم است از (سَخَرَ) بمعناى مسخره.

=السِّخْرِيّ-

مترادف (السُّخْرِيّ) است، كار با زور و بى مزد.

=السُّخْرِيَّة-

اسم است از (سَخَرَ) .

=سَخِطَ-

-سَخَطًا الرجلَ و عليهِ: بر آن مرد خشم گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را نخواست و مكروه دانست.

=السُّخْط-

نارضايتى. اين واژه ضد (الرِّضَى) است. گفته مى شود كاربرد اين واژه بيشتر نزد بزرگان معمول است.

=السُّخُط-

مترادف (السخْط) است.

=السَّخَط-

مترادف (السخط) است.

=سَخُفَ-

-سُخْفًا و سَخَافَةً: كم خرد شد،- الغَزْل: ريسمان باريك شد،- السِّقَاءُ: مشك پاره شد.

=سَخَّفَ-

تَسْخِيفًا هُ: او را تسخيف كرد و به كم خردى نسبت داد.

=السُّخْف-

سُستى خرد.

=السَّخْف-

مترادف (السخْف) است، زندگى ناچيز و سخت.

=السُّخْفَة-

سبك مغزى، لاغرى و ناتوانى.

=السَّخْفَة-

مترادف (السخْفَة) است.

=السَّخْل-

ج سُخَّل و سُخَّال: ناتوان، ضعيف،- مِنَ الْقَوم: مرد پست و رذل از آن قوم.

=السَّخْلَة-

ج سَخْل و سِخَال و سُخْلان و سِخَلة (ح) :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت