فهرس الكتاب

الصفحة 393 من 1009

=الخِمِّير-

بسيار شرابخوار.

=الخَمِيرَة-

ج خَمَائِر: يك قطعه مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد، ماده ايست شيميائى كه براى تخمير مواد بكار مى برند، و در زبان متداول بمعناى ذخيره اى قبلى از مال است.

=الخَمِيس-

روز پنجشنبه، لشكر كه معمولا از مقدّمه و قلب و ميمنة و مسيرة و ساقه تشكيل مى شود؛ «خَمِيسُ الجَسَدِ» : عيد قربان مقدس نزد مسيحيان؛ «خَميسُ الفِصْح او خَمِيسُ الأسْرارِ» : عيد فصح يا عيد پاك نزد مسيحيان است.

=الخَمِيص-

ج خِمَاص: «خَمِيصُ الحَشَى» : مرد لاغر شكم.

=الخَمِيصَة-

ج خَمَائِص: جامه اى سياه و چهار گوش؛ «خميصةُ الْحَشَى» : زن لاغر شكم.

=الخَمِيل-

جامه هاى مخملى، غذاى نرم، ابر غليظ و تيره.

=الخَمِيلَة-

ج خَمَائِل: قطيفه، حوله، جاى پر از درخت، درختان بسيار و بهم پيچيده، پر شترمرغ، زمين گود و فرو رفته، واحد (الخَمِيل) براى ابر غليظ است.

=خَنَّ-

-خَنِينًا [خنّ] : در حاليكه صدا از بينى او خارج مى شد گريست يا سخن گفت يا خنديد.

=خَنَا-

-خَنْوًا [خنو] عليه في الكلام: آشكارا بر عليه او سخن گفت.

=الخَنَى-

[خنو] : سخنى كه دشنام باشد؛ «خَنَى الدهْرِ» : سختيهاى روزگار و مصيبتهاى آن.

=الخَنَاة-

[خنو] : «خَنَاة الدهرِ» : واحد (الخَنَى) است براى سختيهاى روزگار.

=خَنَاثِ-

وصفى است براى مؤنث و بجز در ندا، بكار گرفته نميشود؛ «يا خَنَاثِ» : اى شكسته شده. اين واژه همواره مبنى بر كسر است.

=الخَنَازِير-

[خنزر] (ع ا) : غده هاى سخت و سفتى است كه معمولا بر روى گردن بسان گره بيرون مىيد.

=الخَنَازِيرِيَّة-

(ن) : تيره اى از گياهان از رسته ى خنازيريها است كه در گذشته از آن بيماريهاى گال و گرى و پوستى را درمان مى كردند.

=الخَنَّاس-

شيطان.

=الخُنَاق-

(طب) : بيمارى تنگ نفس.

=الخِنَاق-

گردن، آنچه كه با آن خفه كنند مانند ريسمان؛ «ضَيَّقَ الخِنَاقَ عليه» : عرصه را بر او تنگ گرفت.

=الخَنَّاق-

آنكه خفه كند.

=الخُنَاقِيَّة-

(طب) : گونه اى بيمارى است كه در گلوى پرندگان يا اسبان پديد مىيد و اغلب در پرندگان است.

=الخُنَان-

[خنّ] : زكام و سرماخوردگى شتران،- (طب) : گونه اى بيمارى است كه در بينى پديد آيد.

=الخَنَان-

[خنّ] : فراخ و رفاه.

=الخِنَان-

[خنّ] : مترادف (الخَنَان) است.

=الخُنَّة-

[خنّ] : فراخ و رفاه.

=خَنِثَ-

-خَنَثًا الرجُلُ: در آن مرد حالت سستى و زنانگى آشكار و مخنث و زن مانند شد.

=خَنَّثَ-

تَخْنِيثًا هُ: او را مخنث كرد، او را به نرمى درآورد، به او مهربانى كرد.

=الخَنِث-

مخنّث، مرديكه سست بوده و داراى حالات و اطوار زنان باشد.

=الخُنْثَى-

ج خُنَاثَى و خِنَاث: آنكه آلت مردى و زنى هر دو را دارا باشد.

=الخَنْجَر-

ج خَنَاجر: چاقو، چاقوى بزرگ، خنجر.

=الخِنْجِر-

ج خَنَاجِر: مترادف (الخَنْجر) است.

=خَنْخَنَ-

خَنْخَنَةً [خنخن] : تو دماغى سخن گفت،- في كَلَامِه: سخن خود را آشكار نگفت مثل آنكه كلام را از بينى درآورد.

=خَنْدَقَ-

خَنْدَقَةً [خندق] : خندق كند.

=الخَنْدَق-

ج خَنَادِق: گودال پهن و عميقى است كه گرداگرد شهرها مى كندند. اين واژه فارسى است و از كندك تعريب شده است.

=خَنِزَ-

-خَنَزًا و خُنُوزًا اللحمُ: گوشت گنديد و بدبوى شد.

=الخَنَز-

گوشت گنديده.

=الخَنِز-

مترادف (الخَنَز) است.

=الخَنْزَرَة-

سفتى و غلظت.

=الخُنْزُوَان-

[خنز] : تكبر، خود خواهى.

=الخَنْزُوَان-

[خنز] (ح) : بوزينه،- (ح) : خوك نر.

=الخُنْزُوَانة-

[خنز] : خودخواهى، خود بزرگ بينى.

=الخِنْزِير-

ج خَنَازِير (ح) : خوك،- البَرّي:

خوك بيابانى كه همانند خوك است با اختلاف دندانها و شكل آنها؛ «خِنزِيرُ البحرِ» (ح) : جانورى است دريائى از تيره ى حوتها كه در حجم كوچكتر از دلفين است؛ «خِنْزِير الهِند» (ح) : خوكچه يا خوكچه ى هندى، جانورى است كوچك و علفخوار بشكل خرگوش و پوست آن رنگارنگ است.

=الخِنْزِيرَة-

(ح) : ماده ى خوك؛ «خِنْزِيرةُ البِئر» : چوب چرخ چاه كه طناب بر دور آن پيچيده مى شود.

=خَنَسَ-

-خَنْسًا و خُنُوسًا و خِنَاسًا عنهُ: از او دور و دلتنگ شد،- هُ: او را به عقب برگردانيد،- بَين اصْحَابه: ميان ياران خود پنهان شد،- ابْهَامُهُ: انگشت ابهام خود را فرو بست؛ «اشَارَ بِارْبع و خَنَسَ ابْهامَهُ» : با چهار انگشت اشاره كرد و انگشت ابهامش را فرو بست،- الشي ءَ عنه: آن چيز را از وى پنهان كرد،- فُلانًا و بِهِ: فلانى را پنهان كرد،- القَولَ: به او بد گفت.

=خَنِسَ-

-خَنَسًا: پره ى بينى او بلند و كج شد.

=الخُنْس-

لانه ى آهوان،- (ح) : آهوان.

=الخُنُس-

(ح) : گاوهاى وحشى.

=الخَنَس-

اسم است از (خَنِسَ) .

=الخُنَّس-

(فك) : همه ى ستارگان، تنها ستارگان سيّار. و گفته شده بمعناى زحل و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت