بسيار شرابخوار.
=الخَمِيرَة-
ج خَمَائِر: يك قطعه مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد، ماده ايست شيميائى كه براى تخمير مواد بكار مى برند، و در زبان متداول بمعناى ذخيره اى قبلى از مال است.
=الخَمِيس-
روز پنجشنبه، لشكر كه معمولا از مقدّمه و قلب و ميمنة و مسيرة و ساقه تشكيل مى شود؛ «خَمِيسُ الجَسَدِ» : عيد قربان مقدس نزد مسيحيان؛ «خَميسُ الفِصْح او خَمِيسُ الأسْرارِ» : عيد فصح يا عيد پاك نزد مسيحيان است.
=الخَمِيص-
ج خِمَاص: «خَمِيصُ الحَشَى» : مرد لاغر شكم.
=الخَمِيصَة-
ج خَمَائِص: جامه اى سياه و چهار گوش؛ «خميصةُ الْحَشَى» : زن لاغر شكم.
=الخَمِيل-
جامه هاى مخملى، غذاى نرم، ابر غليظ و تيره.
=الخَمِيلَة-
ج خَمَائِل: قطيفه، حوله، جاى پر از درخت، درختان بسيار و بهم پيچيده، پر شترمرغ، زمين گود و فرو رفته، واحد (الخَمِيل) براى ابر غليظ است.
=خَنَّ-
-خَنِينًا [خنّ] : در حاليكه صدا از بينى او خارج مى شد گريست يا سخن گفت يا خنديد.
=خَنَا-
-خَنْوًا [خنو] عليه في الكلام: آشكارا بر عليه او سخن گفت.
=الخَنَى-
[خنو] : سخنى كه دشنام باشد؛ «خَنَى الدهْرِ» : سختيهاى روزگار و مصيبتهاى آن.
=الخَنَاة-
[خنو] : «خَنَاة الدهرِ» : واحد (الخَنَى) است براى سختيهاى روزگار.
=خَنَاثِ-
وصفى است براى مؤنث و بجز در ندا، بكار گرفته نميشود؛ «يا خَنَاثِ» : اى شكسته شده. اين واژه همواره مبنى بر كسر است.
=الخَنَازِير-
[خنزر] (ع ا) : غده هاى سخت و سفتى است كه معمولا بر روى گردن بسان گره بيرون مىيد.
=الخَنَازِيرِيَّة-
(ن) : تيره اى از گياهان از رسته ى خنازيريها است كه در گذشته از آن بيماريهاى گال و گرى و پوستى را درمان مى كردند.
=الخَنَّاس-
شيطان.
=الخُنَاق-
(طب) : بيمارى تنگ نفس.
=الخِنَاق-
گردن، آنچه كه با آن خفه كنند مانند ريسمان؛ «ضَيَّقَ الخِنَاقَ عليه» : عرصه را بر او تنگ گرفت.
=الخَنَّاق-
آنكه خفه كند.
=الخُنَاقِيَّة-
(طب) : گونه اى بيمارى است كه در گلوى پرندگان يا اسبان پديد مىيد و اغلب در پرندگان است.
=الخُنَان-
[خنّ] : زكام و سرماخوردگى شتران،- (طب) : گونه اى بيمارى است كه در بينى پديد آيد.
=الخَنَان-
[خنّ] : فراخ و رفاه.
=الخِنَان-
[خنّ] : مترادف (الخَنَان) است.
=الخُنَّة-
[خنّ] : فراخ و رفاه.
=خَنِثَ-
-خَنَثًا الرجُلُ: در آن مرد حالت سستى و زنانگى آشكار و مخنث و زن مانند شد.
=خَنَّثَ-
تَخْنِيثًا هُ: او را مخنث كرد، او را به نرمى درآورد، به او مهربانى كرد.
=الخَنِث-
مخنّث، مرديكه سست بوده و داراى حالات و اطوار زنان باشد.
=الخُنْثَى-
ج خُنَاثَى و خِنَاث: آنكه آلت مردى و زنى هر دو را دارا باشد.
=الخَنْجَر-
ج خَنَاجر: چاقو، چاقوى بزرگ، خنجر.
=الخِنْجِر-
ج خَنَاجِر: مترادف (الخَنْجر) است.
=خَنْخَنَ-
خَنْخَنَةً [خنخن] : تو دماغى سخن گفت،- في كَلَامِه: سخن خود را آشكار نگفت مثل آنكه كلام را از بينى درآورد.
=خَنْدَقَ-
خَنْدَقَةً [خندق] : خندق كند.
=الخَنْدَق-
ج خَنَادِق: گودال پهن و عميقى است كه گرداگرد شهرها مى كندند. اين واژه فارسى است و از كندك تعريب شده است.
=خَنِزَ-
-خَنَزًا و خُنُوزًا اللحمُ: گوشت گنديد و بدبوى شد.
=الخَنَز-
گوشت گنديده.
=الخَنِز-
مترادف (الخَنَز) است.
=الخَنْزَرَة-
سفتى و غلظت.
=الخُنْزُوَان-
[خنز] : تكبر، خود خواهى.
=الخَنْزُوَان-
[خنز] (ح) : بوزينه،- (ح) : خوك نر.
=الخُنْزُوَانة-
[خنز] : خودخواهى، خود بزرگ بينى.
=الخِنْزِير-
ج خَنَازِير (ح) : خوك،- البَرّي:
خوك بيابانى كه همانند خوك است با اختلاف دندانها و شكل آنها؛ «خِنزِيرُ البحرِ» (ح) : جانورى است دريائى از تيره ى حوتها كه در حجم كوچكتر از دلفين است؛ «خِنْزِير الهِند» (ح) : خوكچه يا خوكچه ى هندى، جانورى است كوچك و علفخوار بشكل خرگوش و پوست آن رنگارنگ است.
=الخِنْزِيرَة-
(ح) : ماده ى خوك؛ «خِنْزِيرةُ البِئر» : چوب چرخ چاه كه طناب بر دور آن پيچيده مى شود.
=خَنَسَ-
-خَنْسًا و خُنُوسًا و خِنَاسًا عنهُ: از او دور و دلتنگ شد،- هُ: او را به عقب برگردانيد،- بَين اصْحَابه: ميان ياران خود پنهان شد،- ابْهَامُهُ: انگشت ابهام خود را فرو بست؛ «اشَارَ بِارْبع و خَنَسَ ابْهامَهُ» : با چهار انگشت اشاره كرد و انگشت ابهامش را فرو بست،- الشي ءَ عنه: آن چيز را از وى پنهان كرد،- فُلانًا و بِهِ: فلانى را پنهان كرد،- القَولَ: به او بد گفت.
=خَنِسَ-
-خَنَسًا: پره ى بينى او بلند و كج شد.
=الخُنْس-
لانه ى آهوان،- (ح) : آهوان.
=الخُنُس-
(ح) : گاوهاى وحشى.
=الخَنَس-
اسم است از (خَنِسَ) .
=الخُنَّس-
(فك) : همه ى ستارگان، تنها ستارگان سيّار. و گفته شده بمعناى زحل و