[سهم] : فا، سهامدار.
=المُسَاهَمَة-
[سهم] : تعاون، مشاركت.
=المُسَاهِمَة-
[سهم] : مؤنث (المُسَاهِم) است؛ «شركة مُسَاهِمة» : شركت سهامى كه در آن سهام شركت قابل واگذارى بديگران باشد.
=المُسَاوَاة-
[سوي] : چگونگى دو چيز متساوى با هم، معادل، استفاده از حقوق يكسان براى همه در يك كشور.
=المَسَاوِي-
[سوأ] : عيبها و نقيصه ها.
=المُسَاوَمَة-
[سوم] : معامله و چانه زدن براى خريد با مبلغى كمتر.
=المَسْأَلَة-
ج مَسَائل [سأل] : حاجت، نياز، مطلب.
=المَسْؤُود-
[سود] : كسيكه به بيمارى سياهى دندان يا سبزى ناخن دچار شده باشد.
=المَسْؤُول-
[سأل] : مسئول، كسيكه امرى را عهده دار شده باشد.
=المَسْؤُولِيَّة-
[سأل] : مسئوليت.
=المِسَبّ-
[سبّ] : بسيار دشنام دهنده.
=المِسْبَار-
ج مَسَابِير [سبر] : ميله جراحى كه با آن گودى زخم را اندازه گيرى كنند، جرّاح و اندازه گير زخم.
=المَسْبَأ-
[سبأ] : راه در كوهستان يا راه عمومى.
=المَسَبَّة-
[سبّ] : بسيار دشنام دهنده.
=المِسَبَّة-
[سبّ] : انگشت سبابه.
=المُسْبِت-
[سبت] : فا، كسيكه بعلت بيمارى و غيره حركت نكند و چشم خود را همانند خوابيده باز نكند.
=المُسَبَّح-
[سبح] : «ثوبٌ مُسَبَّحٌ» : جامه محكم و سفت.
=المِسْبَحَة-
[سبح] : تسبيح كه براى عبادت يا سرگرمى بكار رود،- الوَرْدِيَّة: تسبيح بزرگى است كه 15 دانه دارد و در كليسا بكار مى رود.
=المُسَبِّحَة-
[سبح] : انگشت سبابه.
=المَسْبَر-
[سبر] : آنچه كه از شكل و هيأت شناخته شود.
=المِسْبَر-
ج مَسَابِر [سبر] : ميلى كه با آن.
عمق جراحت را معلوم كنند.
=المَسْبُرَة-
[سبر] : «مَسْبُرَةُ الجرحِ» : گودى و عمق جراحت.
=المِسْبَرَة-
[سبر] : باطن، نهاد.
=المُسْبَع-
[سبع] : نوزادى كه هفت ماهه متولد شده باشد، كودكى كه مادرش مى ميرد و ديگرى او را شير مى دهد، حرامزاده.
=المُسَبَّع-
[سبع] : (ه) : سطحى است كه هفت ضلع متساوى دارد، و هر گاه ضلعهاى آن متساوى نباشد بر آن (ذُو سَبْعَةِ اضْلاع) اطلاق كنند.
=المَسْبَعَة-
[سبع] : «أرضٌ مَسْبَعَةٌ» : زمين پر از جانوران درنده.
=المُسَبَّق-
[سبق] من الخيل: اسب برنده در مسابقه، پيش پرداخت دستمزد و مانند آن؛ «مُسَبَّقًا» : مقدمًا، قبلًا.
=المَسْبَك-
ج مَسَابِك [سبك] : كارگاه ريخته گرى؛ «مَسْبك الحُروفِ» : كارگاه حروف سازى؛ «مَسْبك الحديد» : كارخانه ذوب آهن؛ «مَسْبَكُ الزّجاج» : كارخانه شيشه سازى.
=المِسْبَك-
[سبك] (حى) : قالب، ابزار حروف سازى.
=المُسْبَل-
[سبل] من الرجال: مرادف (الْمُسْبِل) است.
=المُسْبل-
[سبل] من الرجال: سبيل دراز.
=المُسَبِّل-
[سبل] من الرجال: مرد سبيل دار.
=المُسَبَّه-
[سبه] : مرد زبان آور، پير مردى كه عقل او از دست رفته است.
=المَسْبُوت-
[سبت] : مفع، مرده يا كسى كه در حال بيهوشى باشد.
=المَسْبُوع-
[سبع] : كسيكه جانور درنده او را ترسانده است.
=المَسْبُوعَة-
[سبع] : جانورى كه حيوان درنده بچه اش را خورده باشد.
=المَسْبُوه-
[سبه] : كسيكه خرد او بعلت پيرى از دست رفته باشد.
=المُسْتَاف-
[سوف] : كسيكه راههاى زيادى پيموده است، موضع بويائى.
=المُسْتَأْجِر-
[أجر] : اجاره نشين، مستأجر.
=المُسْتَأْنَف-
[أنف] : آنچه كه قبلًا انجام نشده باشد.
=المُسْتَبِدّ-
[بدّ] : آنكه كارى را شروع كند و بپايان رساند، خودكامه، مستبد.
=المُسْتَثْنَى-
[ثني] : جدا شده، سوا شده.
=المُسْتَثْمِر-
[ثمر] : بارآور و سودآور، استفاده كننده.
=المُسْتَحَالَة-
[حول] من الأَرض (ز) : زمينى كه يكسال يا چند سال مورد استفاده قرار نگرفته باشد،- مِن القِسِيّ: نيزه هاى كج.
=المُسْتَحْدَث-
ج مُسْتَحْدثَات [حدث] : پديده نو، محصول تازه،- من الكَلَام: تعبيرات و اصطلاحات جديد.
=المُسْتَحْسَن-
[حسن] : مورد توافق، شايسته، مستحب.
=المُسْتَحْضَر-
ج مُسْتَحضَرات [حضر] : مفع،- في الصّيدلة: داروى تركيبى، و در علم شيمى بمعناى مخلوطى از مواد كه در آزمايشگاه بدست مىيد.
=المُسْتَحِقّ-
[حقّ] : فا؛ «المُسْتَحِقُّ الدَّفْعِ» :
آنچه بايد پرداخت شود.
=المُسْتَحْلَب-
[حلب] : «مُسْتَحْلَبُ اللَّوْزِ» :
نوشيدنى است كه از شير و بادام كوبيده تهيه مى شود.
=المُسْتَحَمّ-
[حمّ] : حمام، گرمابه.
=المُسَبَّل-
[سبل] من الرجال: مرد سبيل دار.
=المُسْتَحْمِض-
[حمض] من اللبن: شيرى كه دير ماست بندد.
المُسْتَحِي
[حيي] : فا، شرمنده.
=المُسْتَحِيَة-
[حيي] : مؤنث (المُسْتَحِي) است،- نام گياهى است كه اگر به آن دست بزنى برگ آن تا مى شود.
=المُسْتَحِير-
[حير] : راهى در وسط بيابان كه انتهاى آن معلوم نباشد، ابر سنگينى كه آمد و شد كند و بادى نباشد كه آنرا حركت