فهرس الكتاب

الصفحة 833 من 1009

=المُسَاهِم-

[سهم] : فا، سهامدار.

=المُسَاهَمَة-

[سهم] : تعاون، مشاركت.

=المُسَاهِمَة-

[سهم] : مؤنث (المُسَاهِم) است؛ «شركة مُسَاهِمة» : شركت سهامى كه در آن سهام شركت قابل واگذارى بديگران باشد.

=المُسَاوَاة-

[سوي] : چگونگى دو چيز متساوى با هم، معادل، استفاده از حقوق يكسان براى همه در يك كشور.

=المَسَاوِي-

[سوأ] : عيبها و نقيصه ها.

=المُسَاوَمَة-

[سوم] : معامله و چانه زدن براى خريد با مبلغى كمتر.

=المَسْأَلَة-

ج مَسَائل [سأل] : حاجت، نياز، مطلب.

=المَسْؤُود-

[سود] : كسيكه به بيمارى سياهى دندان يا سبزى ناخن دچار شده باشد.

=المَسْؤُول-

[سأل] : مسئول، كسيكه امرى را عهده دار شده باشد.

=المَسْؤُولِيَّة-

[سأل] : مسئوليت.

=المِسَبّ-

[سبّ] : بسيار دشنام دهنده.

=المِسْبَار-

ج مَسَابِير [سبر] : ميله جراحى كه با آن گودى زخم را اندازه گيرى كنند، جرّاح و اندازه گير زخم.

=المَسْبَأ-

[سبأ] : راه در كوهستان يا راه عمومى.

=المَسَبَّة-

[سبّ] : بسيار دشنام دهنده.

=المِسَبَّة-

[سبّ] : انگشت سبابه.

=المُسْبِت-

[سبت] : فا، كسيكه بعلت بيمارى و غيره حركت نكند و چشم خود را همانند خوابيده باز نكند.

=المُسَبَّح-

[سبح] : «ثوبٌ مُسَبَّحٌ» : جامه محكم و سفت.

=المِسْبَحَة-

[سبح] : تسبيح كه براى عبادت يا سرگرمى بكار رود،- الوَرْدِيَّة: تسبيح بزرگى است كه 15 دانه دارد و در كليسا بكار مى رود.

=المُسَبِّحَة-

[سبح] : انگشت سبابه.

=المَسْبَر-

[سبر] : آنچه كه از شكل و هيأت شناخته شود.

=المِسْبَر-

ج مَسَابِر [سبر] : ميلى كه با آن.

عمق جراحت را معلوم كنند.

=المَسْبُرَة-

[سبر] : «مَسْبُرَةُ الجرحِ» : گودى و عمق جراحت.

=المِسْبَرَة-

[سبر] : باطن، نهاد.

=المُسْبَع-

[سبع] : نوزادى كه هفت ماهه متولد شده باشد، كودكى كه مادرش مى ميرد و ديگرى او را شير مى دهد، حرامزاده.

=المُسَبَّع-

[سبع] : (ه) : سطحى است كه هفت ضلع متساوى دارد، و هر گاه ضلعهاى آن متساوى نباشد بر آن (ذُو سَبْعَةِ اضْلاع) اطلاق كنند.

=المَسْبَعَة-

[سبع] : «أرضٌ مَسْبَعَةٌ» : زمين پر از جانوران درنده.

=المُسَبَّق-

[سبق] من الخيل: اسب برنده در مسابقه، پيش پرداخت دستمزد و مانند آن؛ «مُسَبَّقًا» : مقدمًا، قبلًا.

=المَسْبَك-

ج مَسَابِك [سبك] : كارگاه ريخته گرى؛ «مَسْبك الحُروفِ» : كارگاه حروف سازى؛ «مَسْبك الحديد» : كارخانه ذوب آهن؛ «مَسْبَكُ الزّجاج» : كارخانه شيشه سازى.

=المِسْبَك-

[سبك] (حى) : قالب، ابزار حروف سازى.

=المُسْبَل-

[سبل] من الرجال: مرادف (الْمُسْبِل) است.

=المُسْبل-

[سبل] من الرجال: سبيل دراز.

=المُسَبِّل-

[سبل] من الرجال: مرد سبيل دار.

=المُسَبَّه-

[سبه] : مرد زبان آور، پير مردى كه عقل او از دست رفته است.

=المَسْبُوت-

[سبت] : مفع، مرده يا كسى كه در حال بيهوشى باشد.

=المَسْبُوع-

[سبع] : كسيكه جانور درنده او را ترسانده است.

=المَسْبُوعَة-

[سبع] : جانورى كه حيوان درنده بچه اش را خورده باشد.

=المَسْبُوه-

[سبه] : كسيكه خرد او بعلت پيرى از دست رفته باشد.

=المُسْتَاف-

[سوف] : كسيكه راههاى زيادى پيموده است، موضع بويائى.

=المُسْتَأْجِر-

[أجر] : اجاره نشين، مستأجر.

=المُسْتَأْنَف-

[أنف] : آنچه كه قبلًا انجام نشده باشد.

=المُسْتَبِدّ-

[بدّ] : آنكه كارى را شروع كند و بپايان رساند، خودكامه، مستبد.

=المُسْتَثْنَى-

[ثني] : جدا شده، سوا شده.

=المُسْتَثْمِر-

[ثمر] : بارآور و سودآور، استفاده كننده.

=المُسْتَحَالَة-

[حول] من الأَرض (ز) : زمينى كه يكسال يا چند سال مورد استفاده قرار نگرفته باشد،- مِن القِسِيّ: نيزه هاى كج.

=المُسْتَحْدَث-

ج مُسْتَحْدثَات [حدث] : پديده نو، محصول تازه،- من الكَلَام: تعبيرات و اصطلاحات جديد.

=المُسْتَحْسَن-

[حسن] : مورد توافق، شايسته، مستحب.

=المُسْتَحْضَر-

ج مُسْتَحضَرات [حضر] : مفع،- في الصّيدلة: داروى تركيبى، و در علم شيمى بمعناى مخلوطى از مواد كه در آزمايشگاه بدست مىيد.

=المُسْتَحِقّ-

[حقّ] : فا؛ «المُسْتَحِقُّ الدَّفْعِ» :

آنچه بايد پرداخت شود.

=المُسْتَحْلَب-

[حلب] : «مُسْتَحْلَبُ اللَّوْزِ» :

نوشيدنى است كه از شير و بادام كوبيده تهيه مى شود.

=المُسْتَحَمّ-

[حمّ] : حمام، گرمابه.

=المُسَبَّل-

[سبل] من الرجال: مرد سبيل دار.

=المُسْتَحْمِض-

[حمض] من اللبن: شيرى كه دير ماست بندد.

المُسْتَحِي

[حيي] : فا، شرمنده.

=المُسْتَحِيَة-

[حيي] : مؤنث (المُسْتَحِي) است،- نام گياهى است كه اگر به آن دست بزنى برگ آن تا مى شود.

=المُسْتَحِير-

[حير] : راهى در وسط بيابان كه انتهاى آن معلوم نباشد، ابر سنگينى كه آمد و شد كند و بادى نباشد كه آنرا حركت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت